{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از ظهرهای جمعه

بعد از ظهرهای جمعه
هول و هوش ساعت پنج
منتظر تماسش بودم
زنگ میزد و کلی شاکی بود.... !
میگفت نمیبینی هوا چقدر لعنتی شده؟!
تو فکر نمیکنی شاید من دلم قهوه میخواهد؟!
شاید من دلم میخواهد وسط خیابان کلافه ات کنم...
اصلا دلم میخواهد بازویم را نیشگون بگیری...!
واقعا که چقدر بی فکری... انقدر میگفت تا بگویم
یک ساعت دیگه دم در کافه.... .

عزیزم بعدازظهر جمعه است
هوا هم که لعنتی شده... .
احیانا من نباید به تو زنگ بزنم...؟!
احیانا دلت دیوانه بازی نمیخواهد...؟!
هر چند مدت هاست نمی آیی
اما من مثل هر هفته آماده شده ام....
یک ساعت دیگه دم در کافه...

#علی_سلطانی
دیدگاه ها (۶)

خوش بودن ،که به همـین سادگــــی نیست . . . !کلی ماجرا دارد ....

گفتی دهانت بوی شیر میدهد . . . .و . . . .رفتی . . . .آهای عش...

یک روزبلکه پنجاه سال دیگرموهای نوه‌ات را نوازش می‌کنیدر ایوا...

هر بعد از ظهر همین است...بویِ ادکلنِ ِ تنهایی ام،کافه را بر ...

تکپارتی یونگی

مریض پارت ۲

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط