«من عاشق به مافیا شدم....»
«من عاشق به مافیا شدم....»
part-اخر
ویو وانی*
سریع به اتاق برگشتم که با جونگکوک مواجه شدم اروم لینا رو بغل گرفته بود لینا پدرش رو میخواست اروم خودشو تو بغل جونگکوک جا کرده بود و دیگه گریه نمیکرد ...یهو جونگکوک سرش رو بالا گرفت و منو دید و سریع لینا رو تختش گذاشت و منو بغل کرد و گفت .....
جونگکوک: دلم برات تنگ شده بود
وانی: من بیشتر کوکی
جونگکوک: ولی انگار دیگه نمیتونی با من بیای چون بچه تو و تهیونگ....
وانی: نه ، کوکی من اون بچه پدرش تویی و مادرش منم مثل اینکه اون شب خیلی عجله داشتی.....
جونگکوک: واقعا! من بابا شدم
وانی: نخیر من مامان شدم
جونگکوک: اسم دختر مون چیه ؟؟؟
وانی: لینا
جونگکوک منو محکم بغل کرد و رفت لینا رو هم تو اغوش کشید .... دوباره اومد و یه بوسه عمیق به لبم زد......
که یهو تهیونگ اومد و تا جونگکوک رو دید تفنگش رو دراورد .
ویو تهیونگ *
خواستم پیش وانی برم که با جونگکوک مواجه شدم سریع تفنگم رو دراوردم و به سمت جونگکوک گرفتم.....که جونگکوک گفت .....
جونگکوک: تهیونگ صبر کن! من ازت میخوام برای یک بار هم شده اون فیلم ها رو نگاه کنی ...
تهیونگ : نه ، برو بیرون
یهو وانی پرید وسط حرفم و گفت ...
وانی: تهیونگ به حرفش گوش بده ازت خواهش میکنم ....
تهیونگ : وانی اون دروغ گوییی پیش نیست ...
وانی: تهیونگ ، لطفا !
ویو نویسنده٬
تهیونگ قبول کرد و با جونگکوک به اتاق دیگه از رفتن و فیلم رو دیدن و جونگکوک راست میگفت ، تهیونگ به جونگکوک نگاه مرد و گفت....
تهیونگ: منو ببخش
جونگکوک: اشکالی نداره ولی خیلی زود تصمیم گیری کردی
تهیونگ : اره ، میدونم
و وانی وارد اتاق شد و پیش جونگکوک رفت .....
وانی: تهیونگ میشه ما بریم
تهیونگ : وانی
وانی: بابت زحماتی که برای من و دخترم کشیده از ممنونم ولی میشه ما بریم
تهیونگ : باشه وانی ( با حالت بغض طور)
و سریع بیرون رفت و صدای گریه هاش رو فقط خودش میشنید بی صدا گریه کرد ......
وانی و جونگکوک انقدر هم رو بوسیدن که نفس کم اوردن و از هم جدا شدن .....
اونا روز بعدش از تهیونگ خداحافظی کردن و به سمت کره حرکت کردن....
«پرش زمانی به ۶ سال بعد»
ویو نویسنده٬
۶ سال از همه چی میگذره لینا الان ۶ سالشه و یه برادر کوچولو هم داره و وانی جونگکوک هنوز عاشقانه در کنار هم زندگی میکنن این عشق ، عشقی بود که هیچ کس نتونست اون ها رو از هم جدا کنه........ چون عشق پیبند ترین پیوند بین دو نفره ....
(The end)
اینم از این چطور بود ؟؟؟
part-اخر
ویو وانی*
سریع به اتاق برگشتم که با جونگکوک مواجه شدم اروم لینا رو بغل گرفته بود لینا پدرش رو میخواست اروم خودشو تو بغل جونگکوک جا کرده بود و دیگه گریه نمیکرد ...یهو جونگکوک سرش رو بالا گرفت و منو دید و سریع لینا رو تختش گذاشت و منو بغل کرد و گفت .....
جونگکوک: دلم برات تنگ شده بود
وانی: من بیشتر کوکی
جونگکوک: ولی انگار دیگه نمیتونی با من بیای چون بچه تو و تهیونگ....
وانی: نه ، کوکی من اون بچه پدرش تویی و مادرش منم مثل اینکه اون شب خیلی عجله داشتی.....
جونگکوک: واقعا! من بابا شدم
وانی: نخیر من مامان شدم
جونگکوک: اسم دختر مون چیه ؟؟؟
وانی: لینا
جونگکوک منو محکم بغل کرد و رفت لینا رو هم تو اغوش کشید .... دوباره اومد و یه بوسه عمیق به لبم زد......
که یهو تهیونگ اومد و تا جونگکوک رو دید تفنگش رو دراورد .
ویو تهیونگ *
خواستم پیش وانی برم که با جونگکوک مواجه شدم سریع تفنگم رو دراوردم و به سمت جونگکوک گرفتم.....که جونگکوک گفت .....
جونگکوک: تهیونگ صبر کن! من ازت میخوام برای یک بار هم شده اون فیلم ها رو نگاه کنی ...
تهیونگ : نه ، برو بیرون
یهو وانی پرید وسط حرفم و گفت ...
وانی: تهیونگ به حرفش گوش بده ازت خواهش میکنم ....
تهیونگ : وانی اون دروغ گوییی پیش نیست ...
وانی: تهیونگ ، لطفا !
ویو نویسنده٬
تهیونگ قبول کرد و با جونگکوک به اتاق دیگه از رفتن و فیلم رو دیدن و جونگکوک راست میگفت ، تهیونگ به جونگکوک نگاه مرد و گفت....
تهیونگ: منو ببخش
جونگکوک: اشکالی نداره ولی خیلی زود تصمیم گیری کردی
تهیونگ : اره ، میدونم
و وانی وارد اتاق شد و پیش جونگکوک رفت .....
وانی: تهیونگ میشه ما بریم
تهیونگ : وانی
وانی: بابت زحماتی که برای من و دخترم کشیده از ممنونم ولی میشه ما بریم
تهیونگ : باشه وانی ( با حالت بغض طور)
و سریع بیرون رفت و صدای گریه هاش رو فقط خودش میشنید بی صدا گریه کرد ......
وانی و جونگکوک انقدر هم رو بوسیدن که نفس کم اوردن و از هم جدا شدن .....
اونا روز بعدش از تهیونگ خداحافظی کردن و به سمت کره حرکت کردن....
«پرش زمانی به ۶ سال بعد»
ویو نویسنده٬
۶ سال از همه چی میگذره لینا الان ۶ سالشه و یه برادر کوچولو هم داره و وانی جونگکوک هنوز عاشقانه در کنار هم زندگی میکنن این عشق ، عشقی بود که هیچ کس نتونست اون ها رو از هم جدا کنه........ چون عشق پیبند ترین پیوند بین دو نفره ....
(The end)
اینم از این چطور بود ؟؟؟
- ۱.۳k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط