«من عاشق یه مافیا شدم.....»
«من عاشق یه مافیا شدم.....»
part-17
ویو وانی*
صبح از خواب بیدار شدم دکتر چند تاا دارو بهم داده بود اون ها رو خوردم که تهیونگ اومد تو اتاق......
تهیونگ : صبح بخیر نوب !
وانی: صبح بخیر
تهیونگ : امشب مهمون داریم ساعت ۷ میان .
وانی: باشه
تهیونگ: واست لباس هایی که باید بپوشی گذاشتم تو کمد
وانی : اوکی
و تهیونگ اومد و از پشت بغلم کرد و در گوشم گفت ...
تهیونگ: قول میدم پدر خوبی واسه بچمون بشم .
وانی: ممنونم ازت(با لحن سرد)
و بعد با دستش شکمم رو لمس کرد و نوازش کرد و رفت بیرون .
«پرش زمانی به ساعت ۷:۰۰»
ویو وانی*
لباس هایی که تهیونگ گفته بود پوشیدم ، ارایش ملایم کردم و پایین رفتم .....
ویو تهیونگ*
روی مبل نشسته بودم که وانی اومد پایین الان میفهمم چرا جونگکوک عاشقش شده پا های ظریفش کفش های بلوریش لباسی که به کمرش چسبیده بود خیلی زیبا بود و خود نمایی میکرد .
ویو نویسنده ٬
مهمون ها اومدن و وانی در رو براشون باز کرد و همچی خیلی خوب بود ...
ویو جونگکوک*
الان چند وقته که دارم سعی میکنم وانی رو ببینم ولی فایده نداره چون تهیونگ همه رو خریده و به هیچکی نمیتونم اعتماد کنم هر روز هم با صورت اون هرزه (منظورش میا) مواجه میشم دیگه خسته شدم دلم برای وانی تنگ شده امیدوارم که حالش خوب باشه.......
ویو وانی*
بعد از رفتن مهمون ها خیلی خسته شدم و سریع اومدم لباس هام رو عوض کردم و رو تخت دراز کشید که تهیونگ هم کنارم دراز کشید .....
وانی: تهیونگ خوابم میاد ولم کن برو یه جا دیگه بخواب
تهیونگ: میخوام پیش زنم بخوابم
بی توجه به تهیونگ روم رو اون طرف کردم که تهیونگ هم از پشت بغلم کرد و انقدر خسته بودم که خوابم برد ....
شرایط پارت بعدی :
۱۰لایک 💞
۱۰کامنت🎀
۷بازنشر 💞
part-17
ویو وانی*
صبح از خواب بیدار شدم دکتر چند تاا دارو بهم داده بود اون ها رو خوردم که تهیونگ اومد تو اتاق......
تهیونگ : صبح بخیر نوب !
وانی: صبح بخیر
تهیونگ : امشب مهمون داریم ساعت ۷ میان .
وانی: باشه
تهیونگ: واست لباس هایی که باید بپوشی گذاشتم تو کمد
وانی : اوکی
و تهیونگ اومد و از پشت بغلم کرد و در گوشم گفت ...
تهیونگ: قول میدم پدر خوبی واسه بچمون بشم .
وانی: ممنونم ازت(با لحن سرد)
و بعد با دستش شکمم رو لمس کرد و نوازش کرد و رفت بیرون .
«پرش زمانی به ساعت ۷:۰۰»
ویو وانی*
لباس هایی که تهیونگ گفته بود پوشیدم ، ارایش ملایم کردم و پایین رفتم .....
ویو تهیونگ*
روی مبل نشسته بودم که وانی اومد پایین الان میفهمم چرا جونگکوک عاشقش شده پا های ظریفش کفش های بلوریش لباسی که به کمرش چسبیده بود خیلی زیبا بود و خود نمایی میکرد .
ویو نویسنده ٬
مهمون ها اومدن و وانی در رو براشون باز کرد و همچی خیلی خوب بود ...
ویو جونگکوک*
الان چند وقته که دارم سعی میکنم وانی رو ببینم ولی فایده نداره چون تهیونگ همه رو خریده و به هیچکی نمیتونم اعتماد کنم هر روز هم با صورت اون هرزه (منظورش میا) مواجه میشم دیگه خسته شدم دلم برای وانی تنگ شده امیدوارم که حالش خوب باشه.......
ویو وانی*
بعد از رفتن مهمون ها خیلی خسته شدم و سریع اومدم لباس هام رو عوض کردم و رو تخت دراز کشید که تهیونگ هم کنارم دراز کشید .....
وانی: تهیونگ خوابم میاد ولم کن برو یه جا دیگه بخواب
تهیونگ: میخوام پیش زنم بخوابم
بی توجه به تهیونگ روم رو اون طرف کردم که تهیونگ هم از پشت بغلم کرد و انقدر خسته بودم که خوابم برد ....
شرایط پارت بعدی :
۱۰لایک 💞
۱۰کامنت🎀
۷بازنشر 💞
- ۱۲۳
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط