{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«من عاشق یه مافیا شدم....»

«من عاشق یه مافیا شدم....»
part-20

ویو نویسنده٬
تهیونگ با استرس در اتاق زایمان وایساده بود که یهو صدای گریه نوزاد کل بیمارستان رو پر کرد دکتر ها از اتاق بیرون اومدن و گفتن ....
دکتر: تبریک میگیم بچه و مادر هر دو سالم هستن فقط چون یکم بچه زود به دنیا اومده بیشتر مراقب مادر و بچه باشید.
تهیونگ : حتما
و سریع پیش وانی رفت ، وانی و دختر كوچولوش کنار هم خوابیده بودن که یهو بچه دوباره گریه کرد وانی خواست به بچه شیر بده که تهیونگ گفت ...
تهیونگ: تو استراحت کن من به دختر كوچولوم شیر میدم
وانی: ممنونم

ویو وانی*
بچم دختر بود یه دختر زیبا، شبیه جونگکوک بود ، کوکی من کاش اینجا بودی ..... تهیونگ خیلی بهم کمک کرد ولی من تو رو دوست دارم کوکی من ......
یادمه تو دوست داشتی به دختر داشته باشی و اسمش رو بزاری لینا پس الان اسم دخترمون لینا هست......

«پرش زمانی به یک هفته بعد»



ویو نویسنده٬
یک هفته از مرخص شدن وانی از بیمارستان میگذره و تهیونگ همش از وانی و لینا ( اسم دختر وانی و جونگکوک )مراقبت میکنه .....


«پرش زمانی به روز جمعه از همون اولین هفته مرخص شدن وانی »




ویو جونگکوک*
بالاخره یه پرواز پیدا کردم که منو به روسیه میبره سریع وسایلم رو جمع کردم
و سوار هواپیما شدم ً......



ویو وانی*
الان یکم حالم بهتره واسه همین به تهیونگ گفتم که به سرکار بره لینا همش گریه میکرد ،بلند شدم و به اشپزخونه رفتم تا یکم شیر درست کنم که یهو صدای گریه لینا قطع شد ...
دیدگاه ها (۰)

«من عاشق به مافیا شدم....» part-اخر ویو وانی*سریع به اتاق بر...

«من عاشق یه مافیا شدم ....» Part-19«پرش زمانی به یک هفته مان...

«من عاشق یه مافیا شدم....» part-18ویو وانی *صبح خواب میدیدم ...

«من عاشق یه مافیا شدم ....»part-16ویو جونگکوک*یهو با صورت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط