+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.104
(از زبون ا.ت)
من هنوز نشسته بودم رو لبه تخت، نامه رو محکم چسبیده بودم به سینهم و هقهق میکردم. قلبم داشت از جا کنده میشد.
(زیر لب، با صدای گرفته)
+ این واقعاً دستخط توئه... بوی عطرت هنوز رو کاغذه... چطور ممکنه؟ تو که مردی... من خودم دیدم...
بلند شدم و رفتم وسط اتاق. دور خودم چرخیدم و با صدای لرزان گفتم:
+ اگه اینجایی... نشون بده خودتو. دیگه بازی درنیار. من دارم واقعاً دیوونه میشم جونگ کوک! هر شب وسایل جابهجا میشن، گل میذاری رو بالش، حالا هم نامه... چی میخوای ازم؟
سکوت.
ولی این سکوت دیگه خالی نبود. حس میکردم یه نفر داره از گوشه اتاق منو نگاه میکنه. یه نگاه سنگین، آشنا، همون نگاه تیلهای سیاه.
رفتم سمت کمد و درشو باز کردم. کتش هنوز همونجا بود، ولی حالا یقهاش یه کم جمع شده بود، انگار یکی تازه دست بهش زده بود.
(با ترس و عصبانیت قاطی)
+ بسِه دیگه! اگه تو هستی بیا بیرون! اگه نیستی... ولِم کن برم! نمیتونم اینجوری زندگی کنم... هر شب میترسم، هر شب منتظرم یکی بیاد...
نشستم روی زمین، پشت به تخت، و سرمو گذاشتم بین زانوهام. نامه هنوز تو دستم بود. دوباره بازش کردم و خوندمش. هر بار که میخوندم، بیشتر گریهم میگرفت.
(هقهق آروم)
+ دوستت دارم احمق... خیلی دوستت دارم. اگه واقعاً اینجایی، اگه واقعاً داری منو میبینی... بگو چیکار کنم؟ بگو چطور باور کنم که تو مردی؟ چون من دیگه نمیتونم...
یهو یه صدای خیلی آروم اومد. صدای پارچه. انگار یکی آروم از جاش تکون خورده بود.
من سرمو سریع بلند کردم و به گوشه تاریک اتاق نگاه کردم.
هیچی نبود.
ولی قلبم میگفت... چیزی اونجاست.
من فقط نشستم و به تاریکی خیره شدم، نامه رو محکم بغل کردم و زمزمه کردم:
+ ...اگه تو هستی... لطفاً دیگه اذیتم نکن. فقط... بگو که اینجایی.
اتاق دوباره ساکت شد. ولی این سکوت دیگه آرومم نکرد. فقط بیشتر ترسوندم.........
ادامه دارد......
-I shouldn't fall in love with you
p.104
(از زبون ا.ت)
من هنوز نشسته بودم رو لبه تخت، نامه رو محکم چسبیده بودم به سینهم و هقهق میکردم. قلبم داشت از جا کنده میشد.
(زیر لب، با صدای گرفته)
+ این واقعاً دستخط توئه... بوی عطرت هنوز رو کاغذه... چطور ممکنه؟ تو که مردی... من خودم دیدم...
بلند شدم و رفتم وسط اتاق. دور خودم چرخیدم و با صدای لرزان گفتم:
+ اگه اینجایی... نشون بده خودتو. دیگه بازی درنیار. من دارم واقعاً دیوونه میشم جونگ کوک! هر شب وسایل جابهجا میشن، گل میذاری رو بالش، حالا هم نامه... چی میخوای ازم؟
سکوت.
ولی این سکوت دیگه خالی نبود. حس میکردم یه نفر داره از گوشه اتاق منو نگاه میکنه. یه نگاه سنگین، آشنا، همون نگاه تیلهای سیاه.
رفتم سمت کمد و درشو باز کردم. کتش هنوز همونجا بود، ولی حالا یقهاش یه کم جمع شده بود، انگار یکی تازه دست بهش زده بود.
(با ترس و عصبانیت قاطی)
+ بسِه دیگه! اگه تو هستی بیا بیرون! اگه نیستی... ولِم کن برم! نمیتونم اینجوری زندگی کنم... هر شب میترسم، هر شب منتظرم یکی بیاد...
نشستم روی زمین، پشت به تخت، و سرمو گذاشتم بین زانوهام. نامه هنوز تو دستم بود. دوباره بازش کردم و خوندمش. هر بار که میخوندم، بیشتر گریهم میگرفت.
(هقهق آروم)
+ دوستت دارم احمق... خیلی دوستت دارم. اگه واقعاً اینجایی، اگه واقعاً داری منو میبینی... بگو چیکار کنم؟ بگو چطور باور کنم که تو مردی؟ چون من دیگه نمیتونم...
یهو یه صدای خیلی آروم اومد. صدای پارچه. انگار یکی آروم از جاش تکون خورده بود.
من سرمو سریع بلند کردم و به گوشه تاریک اتاق نگاه کردم.
هیچی نبود.
ولی قلبم میگفت... چیزی اونجاست.
من فقط نشستم و به تاریکی خیره شدم، نامه رو محکم بغل کردم و زمزمه کردم:
+ ...اگه تو هستی... لطفاً دیگه اذیتم نکن. فقط... بگو که اینجایی.
اتاق دوباره ساکت شد. ولی این سکوت دیگه آرومم نکرد. فقط بیشتر ترسوندم.........
ادامه دارد......
- ۴۵۵
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط