+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.105
(از زبون ا.ت)
من هنوز روی زمین نشسته بودم، پشت به تخت، و به جونگ کوک خیره شده بودم که زانو زده بود جلوم. فاصلهمون فقط دو متر بود. قلبم داشت از سینهم میپرید، دستام یخ زده بود.
(صدای لرزان، هنوز گریه)
+ تو... واقعاً تو هستی؟ نه توهم؟ نه روح؟ نه... نه شوخی؟
جونگ کوک آروم سرشو تکون داد. چشماش همون تیلهای سیاه و آشنا بودن، ولی یه کم ماتتر به نظر میرسیدن.
(آروم و گرفته)
- منم ا.ت... واقعاً منم. ولی... نتونستم کامل برم. دلم برات تنگ شده بود. خیلی.
من هقهقم شدیدتر شد. دستامو گذاشتم رو صورتم و گریه کردم. ترس، عصبانیت، دلتنگی، همه قاطی شده بود.
(گریه شدید)
+ چرا خودتو به مردن زدی احمق؟! چرا این کارو کردی؟ من دیدم چطور زخمی بودی، دیدم چطور تو هلیکوپتر خونریزی کردی... چرا؟!
جونگ کوک یه لحظه سرشو پایین انداخت. بعد با صدای سنگین و خسته گفت:
- دشمنام... پارک و بقیه لاشخورا... خیلی نزدیک شده بودن. اونا میدونستن تو ضعف منی. اگه زنده میموندم، اول سراغ تو میاومدن. باید میرفتم تا فکر کنن همه چیز تموم شده. تا تو امن باشی... حداقل برای یه مدت.
من سرمو تکون دادم و با صدای شکسته گفتم:
(هقهق)
+ امن؟! من شش ماهه دارم دیوونه میشم! هر شب کابوس میبینم، هر شب وسایل اتاقت جابهجا میشن، گل میذاری رو بالش، نامه مینویسی... من داشتم باور میکردم واقعاً دارم دیوونه میشم!
جونگ کوک یه قدم کوچیک جلوتر اومد، ولی وقتی دید بدنم سفت شد، وایستاد.
(آروم)
- نمیخواستم اینقدر اذیتت کنم. فقط... گاهی نمیتونستم خودمو کنترل کنم. دلم میخواست نزدیکت باشم. حتی اگه فقط از دور ببینمت.
من اشکامو پاک کردم و با صدای خسته و پر درد نگاهش کردم:
+ من هنوز عاشقتم... حتی بعد از این همه درد... حتی بعد از این همه ترس... هنوز عاشقتم جونگ کوک. ولی نمیدونم چیکار کنم. نمیدونم چطور با این موضوع کنار بیام که تو... تو مردی، ولی هنوز اینجایی.
جونگ کوک فقط بهم نگاه کرد. چشماش پر از حسرتی بود که قبلاً هیچوقت توش ندیده بودم.
(خیلی آروم)
- منم نمیدونم. فقط میدونم که نمیتونم کامل برم. نه وقتی تو اینجایی.
من سرمو بین زانوهام گذاشتم و دوباره شروع کردم به گریه آروم. اتاق ساکت بود، فقط صدای بارون از بیرون میاومد.
این بار دیگه مطمئن بودم.
این واقعاً جونگ کوک بود.
و داستان هنوز تموم نشده بود..........
ادامه دارد.........
کوک به زندگی برگشت🤣
-I shouldn't fall in love with you
p.105
(از زبون ا.ت)
من هنوز روی زمین نشسته بودم، پشت به تخت، و به جونگ کوک خیره شده بودم که زانو زده بود جلوم. فاصلهمون فقط دو متر بود. قلبم داشت از سینهم میپرید، دستام یخ زده بود.
(صدای لرزان، هنوز گریه)
+ تو... واقعاً تو هستی؟ نه توهم؟ نه روح؟ نه... نه شوخی؟
جونگ کوک آروم سرشو تکون داد. چشماش همون تیلهای سیاه و آشنا بودن، ولی یه کم ماتتر به نظر میرسیدن.
(آروم و گرفته)
- منم ا.ت... واقعاً منم. ولی... نتونستم کامل برم. دلم برات تنگ شده بود. خیلی.
من هقهقم شدیدتر شد. دستامو گذاشتم رو صورتم و گریه کردم. ترس، عصبانیت، دلتنگی، همه قاطی شده بود.
(گریه شدید)
+ چرا خودتو به مردن زدی احمق؟! چرا این کارو کردی؟ من دیدم چطور زخمی بودی، دیدم چطور تو هلیکوپتر خونریزی کردی... چرا؟!
جونگ کوک یه لحظه سرشو پایین انداخت. بعد با صدای سنگین و خسته گفت:
- دشمنام... پارک و بقیه لاشخورا... خیلی نزدیک شده بودن. اونا میدونستن تو ضعف منی. اگه زنده میموندم، اول سراغ تو میاومدن. باید میرفتم تا فکر کنن همه چیز تموم شده. تا تو امن باشی... حداقل برای یه مدت.
من سرمو تکون دادم و با صدای شکسته گفتم:
(هقهق)
+ امن؟! من شش ماهه دارم دیوونه میشم! هر شب کابوس میبینم، هر شب وسایل اتاقت جابهجا میشن، گل میذاری رو بالش، نامه مینویسی... من داشتم باور میکردم واقعاً دارم دیوونه میشم!
جونگ کوک یه قدم کوچیک جلوتر اومد، ولی وقتی دید بدنم سفت شد، وایستاد.
(آروم)
- نمیخواستم اینقدر اذیتت کنم. فقط... گاهی نمیتونستم خودمو کنترل کنم. دلم میخواست نزدیکت باشم. حتی اگه فقط از دور ببینمت.
من اشکامو پاک کردم و با صدای خسته و پر درد نگاهش کردم:
+ من هنوز عاشقتم... حتی بعد از این همه درد... حتی بعد از این همه ترس... هنوز عاشقتم جونگ کوک. ولی نمیدونم چیکار کنم. نمیدونم چطور با این موضوع کنار بیام که تو... تو مردی، ولی هنوز اینجایی.
جونگ کوک فقط بهم نگاه کرد. چشماش پر از حسرتی بود که قبلاً هیچوقت توش ندیده بودم.
(خیلی آروم)
- منم نمیدونم. فقط میدونم که نمیتونم کامل برم. نه وقتی تو اینجایی.
من سرمو بین زانوهام گذاشتم و دوباره شروع کردم به گریه آروم. اتاق ساکت بود، فقط صدای بارون از بیرون میاومد.
این بار دیگه مطمئن بودم.
این واقعاً جونگ کوک بود.
و داستان هنوز تموم نشده بود..........
ادامه دارد.........
کوک به زندگی برگشت🤣
- ۴۴۱
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط