{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکیه گاهش بودی اما ، پایه هایت لرز داشت

تکیه گاهش بودی اما ، پایه هایت لرز داشت
مثل دیواری که خشت اولش ، یک درز داشت

او برایت با دل و جان ، عشق ورزی می نمود
تو ولی گویی که چشمت با نگاهش ، مرز داشت
دیدگاه ها (۲)

دیوانه ام ای خانه ات آباد کجایی ؟پیچیده صدایم به دل باد کجای...

روزی تو پیدا میشوی،وقتی که شاعر میشوممن  درخیابانهای گیج،روز...

دردم این است ، نباشی نفسـم تنگ شودنقش رؤیایی تو ، هی کم و کم...

سوگند به آن حس غریبانه‌ی چشمتبی یاد تو هرگز سخن آغاز نکردم گ...

شنیدن صدایتنجوای مهربان کلامتدیشب در تاریکی بغض و دلتنگیطلوع...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

«می‌گویند پاییز فصل عاشقی است؛ فصلِ دل‌سپردن‌های بی‌‌هوا و ق...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

کنار تو فهمیدم عشق فقط یک حس نیست یک آرامش عمیقه...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 2️⃣0️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣنه شب، برای اولین‌با...

آسمان ابریست از آفاق چشمانم بپرسابر بارانیست از اشک چو باران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط