{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
2️⃣0️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
نه شب، برای اولین‌بار، جیمین کنار در اتاق خوابت نشست. نه در سالن. نه پشت پنجره. نه در سایه‌ای دور از دیدت. کنار در. تفنگش روی میز نزدیک دستش بود و نگاهش هر چند دقیقه یک بار به راهرو می‌رفت. مرد ناشناس هنوز در اتاق دیگر بسته بود. جیمین می‌دانست باید او را تحویل کسی بدهد، اما قبل از آن می‌خواست بداند چه کسی دستور داده بود. تو روی تخت دراز کشیده بودی و به او نگاه می‌کردی. «جیمین.» «هوم؟» «اگه بخوابم، می‌ری؟» او نگاهش را از در گرفت و به تو دوخت. چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «نه.» «قول؟» جیمین از کلمه‌ی قول خوشش نمی‌آمد. قول‌ها برای آدم‌هایی بودند که قصد داشتند بشکنندشان یا برای لحظه‌ای خودشان را بهتر نشان دهند. اما تو آن‌قدر خسته بودی که نمی‌توانست با یک جواب سرد فرار کند. پس گفت: «قول.» تو چشم‌هایت را بستی. چند دقیقه بعد، نفس‌هایت آرام‌تر شد. جیمین به صورتت نگاه کرد. به موهایی که روی پیشانی‌ات ریخته بودند، به دست‌هایی که روی پتو بی‌حرکت مانده بودند، به رنگ پریده‌ی لب‌هایت. او نمی‌دانست عشق از کِی شروع شده بود. شاید همان لحظه که خون را روی دستت دید. شاید وقتی گفتی هیچ‌کس برایت مهم نیست. شاید وقتی با وجود بیماری، هنوز به غریبه‌ای مثل او اجازه دادی کنار کاناپه‌ات بنشیند. اما هرچه بود، حالا دیگر نمی‌توانست انکارش کند. تو برایش مهم شده بودی. بیش از حد. و اگر کسی می‌خواست تو را از او بگیرد، جیمین حاضر بود با تمام گذشته‌اش، تمام دشمنانش و حتی تمام دنیا بجنگد. در تاریکی اتاق، گوشی‌اش لرزید. پیام کوتاهی آمده بود: **«هویت فردی که امشب وارد پنت‌هاوس شد مشخص شد. او از افراد کانگ دو-هیوک است.»** پیام دوم چند ثانیه بعد رسید: **«اما این فقط شروع ماجراست. دو-هیوک برای فردا شب برنامه‌ی بزرگ‌تری دارد.»** جیمین صفحه را خاموش کرد. نگاهش به تو برگشت. تو در خواب چیزی زمزمه کردی، اما صدایت آن‌قدر ضعیف بود که کلمات مشخص نبودند. دستت کمی تکان خورد، انگار دنبال چیزی می‌گشتی. جیمین بعد از مکثی کوتاه، دستش را جلو برد. انگشت‌هایت به دست او رسیدند. دستت سرد بود. او دستت را در دست گرفت؛ محکم، اما آرام. و برای اولین‌بار در تمام عمرش، آرزو کرد صبح دیرتر برسد. چون می‌دانست با طلوع خورشید، جنگی شروع می‌شود که دیگر فقط برای پول یا زنده ماندن نبود. جنگ برای تو بود. و تو هنوز نمی‌دانستی مردی که شب قبل برای دزدیدن اموالت آمده بود، حالا تصمیم گرفته تمام دنیا را از تو دور نگه دارد.

🪐ادامه داره...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣتو تکان نخوردی. لب‌ه...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣو-هیوک بعد از چند دق...

از ترس تا اعتمادpart: 3 ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣعصر همان روز، تو صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط