همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 68
"ویو جئون جونگ کوک"
دونگ وو هنوز وسط شرکت ایستاده بود.
همه داشتن نگاش میکردن.
اونم انگار اصلاً براش مهم نبود.
دستاشو توی جیب هودیش کرد و با لبخند گفت:
_«خب کوکی...»
_«کی میخوای طراحی گالریم رو شروع کنی؟»
یه نگاه به ساعت انداختم.
بعد به یونا.
_«تا ده دقیقه دیگه...»
_«همهی تیم طراحی توی اتاق کنفرانس باشن.»
یونا سریع سر تکون داد.
_«چشم، آقای جئون.»
ده دقیقه بعد.
همه دور میز کنفرانس نشسته بودن.
بوراک.
ملیس.
سوآ.
هیون وو.
تهیون.
یونا.
و...
پارک دوین.
دونگ وو هم روی یکی از صندلیها لم داده بود و با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکرد.
رفتم کنار مانیتور.
ریموت رو برداشتم.
تصویر یه زمین بزرگ روی صفحه افتاد.
_«این زمینیه...»
_«که قراره گالری نقاشی خانم بک دونگ وو روش ساخته بشه.»
دونگ وو با هیجان گفت:
_«یه جایی میخوام که هر کسی واردش شد...»
_«حس کنه وارد یه تابلوی نقاشی شده.»
سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم.
_«دقیقاً.»
بعد رو به تیم کردم.
_«این پروژه...»
_«یکی از مهمترین پروژههای امسال شرکته.»
بوراک لبخند زد.
_«شروع کنیم؟»
_«نه.»
همه با تعجب نگام کردن.
نگاهم آروم روی صورت دوین نشست.
اون که حس کرد دارم نگاهش میکنم...
صافتر نشست.
_«خانوم پارک.»
+«بله آقای جئون.»
_«از امروز...»
یه مکث کوتاه کردم.
_«این پروژه رو...»
_«من و شما با هم طراحی میکنیم.»
سکوت.
ملیس چشمهاش گرد شد.
سوآ ناخودآگاه گفت:
_«چی؟»
بوراک اخماش توی هم رفت.
+«من...؟»
دوین با ناباوری به خودم اشاره کرد.
+«من؟»
سرم رو تکون دادم.
_«بله.»
+«ولی...»
+«بعد از اشتباهی که...»
_«دقیقاً به خاطر همون.»
همه ساکت بودن.
ادامه دادم.
_«تو اشتباه کردی.»
_«ولی...»
_«قراره یاد بگیری چطور پروژهای رو از صفر تا صد مدیریت کنی.»
_«کنار من.»
چشمهای دوین از تعجب برق زد.
+«یعنی...»
_«از امروز...»
_«تمام جلسات این پروژه...»
_«تمام طراحیها...»
_«تمام بازدیدهای محل...»
_«با حضور من و تو انجام میشه.»
دونگ وو با ذوق کف زد.
_«عالیه!»
_«پس من دو تا طراح درجه یک دارم.»
بوراک اما...
دیگه نتونست ساکت بمونه.
_«آقای جئون.»
نگاش کردم.
_«بله؟»
_«با احترام...»
_«خانوم پارک تازه یه اشتباه بزرگ انجام داده.»
_«فکر نمیکنین بهتره این پروژه رو به یه نفر باتجربهتر بدین؟»
فضای اتاق دوباره سنگین شد.
دوین سرش رو پایین انداخت.
قبل از اینکه خودش چیزی بگه...
جواب دادم.
_«نه.»
بوراک اخم کرد.
_«چرا؟»
نگاهم روی دوین موند.
_«چون من...»
_«به استعدادش اعتماد دارم.»
بعد خیلی محکم ادامه دادم:
_«اشتباه...»
_«دلیل کنار گذاشتن یه آدم نیست.»
_«اگه قرار بود با یه اشتباه همه حذف بشن...»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«امروز هیچکدوم از ما اینجا نبودیم.»
دوین آروم سرش رو بلند کرد.
چشمهاش دوباره خیس شده بود.
اما این بار...
نه از ناراحتی.
از اینکه...
کسی بعد از اون اتفاق...
هنوز بهش اعتماد داشت.
من فقط پروندهی پروژه رو برداشتم...
و گذاشتم جلوی خودش.
_«تبریک میگم خانوم پارک.»
_«از امروز...»
_«شریک طراحی من توی این پروژهای.»
دوین چند ثانیه فقط به پرونده خیره موند.
بعد...
با لبخند خیلی آرومی گفت:
+«تمام تلاشم رو میکنم، آقای جئون.»
و من...
برای اولین بار بعد از مدتها...
مطمئن بودم که این پروژه...
فقط یک پروژهی کاری نخواهد بود.
پارت 68
"ویو جئون جونگ کوک"
دونگ وو هنوز وسط شرکت ایستاده بود.
همه داشتن نگاش میکردن.
اونم انگار اصلاً براش مهم نبود.
دستاشو توی جیب هودیش کرد و با لبخند گفت:
_«خب کوکی...»
_«کی میخوای طراحی گالریم رو شروع کنی؟»
یه نگاه به ساعت انداختم.
بعد به یونا.
_«تا ده دقیقه دیگه...»
_«همهی تیم طراحی توی اتاق کنفرانس باشن.»
یونا سریع سر تکون داد.
_«چشم، آقای جئون.»
ده دقیقه بعد.
همه دور میز کنفرانس نشسته بودن.
بوراک.
ملیس.
سوآ.
هیون وو.
تهیون.
یونا.
و...
پارک دوین.
دونگ وو هم روی یکی از صندلیها لم داده بود و با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکرد.
رفتم کنار مانیتور.
ریموت رو برداشتم.
تصویر یه زمین بزرگ روی صفحه افتاد.
_«این زمینیه...»
_«که قراره گالری نقاشی خانم بک دونگ وو روش ساخته بشه.»
دونگ وو با هیجان گفت:
_«یه جایی میخوام که هر کسی واردش شد...»
_«حس کنه وارد یه تابلوی نقاشی شده.»
سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم.
_«دقیقاً.»
بعد رو به تیم کردم.
_«این پروژه...»
_«یکی از مهمترین پروژههای امسال شرکته.»
بوراک لبخند زد.
_«شروع کنیم؟»
_«نه.»
همه با تعجب نگام کردن.
نگاهم آروم روی صورت دوین نشست.
اون که حس کرد دارم نگاهش میکنم...
صافتر نشست.
_«خانوم پارک.»
+«بله آقای جئون.»
_«از امروز...»
یه مکث کوتاه کردم.
_«این پروژه رو...»
_«من و شما با هم طراحی میکنیم.»
سکوت.
ملیس چشمهاش گرد شد.
سوآ ناخودآگاه گفت:
_«چی؟»
بوراک اخماش توی هم رفت.
+«من...؟»
دوین با ناباوری به خودم اشاره کرد.
+«من؟»
سرم رو تکون دادم.
_«بله.»
+«ولی...»
+«بعد از اشتباهی که...»
_«دقیقاً به خاطر همون.»
همه ساکت بودن.
ادامه دادم.
_«تو اشتباه کردی.»
_«ولی...»
_«قراره یاد بگیری چطور پروژهای رو از صفر تا صد مدیریت کنی.»
_«کنار من.»
چشمهای دوین از تعجب برق زد.
+«یعنی...»
_«از امروز...»
_«تمام جلسات این پروژه...»
_«تمام طراحیها...»
_«تمام بازدیدهای محل...»
_«با حضور من و تو انجام میشه.»
دونگ وو با ذوق کف زد.
_«عالیه!»
_«پس من دو تا طراح درجه یک دارم.»
بوراک اما...
دیگه نتونست ساکت بمونه.
_«آقای جئون.»
نگاش کردم.
_«بله؟»
_«با احترام...»
_«خانوم پارک تازه یه اشتباه بزرگ انجام داده.»
_«فکر نمیکنین بهتره این پروژه رو به یه نفر باتجربهتر بدین؟»
فضای اتاق دوباره سنگین شد.
دوین سرش رو پایین انداخت.
قبل از اینکه خودش چیزی بگه...
جواب دادم.
_«نه.»
بوراک اخم کرد.
_«چرا؟»
نگاهم روی دوین موند.
_«چون من...»
_«به استعدادش اعتماد دارم.»
بعد خیلی محکم ادامه دادم:
_«اشتباه...»
_«دلیل کنار گذاشتن یه آدم نیست.»
_«اگه قرار بود با یه اشتباه همه حذف بشن...»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«امروز هیچکدوم از ما اینجا نبودیم.»
دوین آروم سرش رو بلند کرد.
چشمهاش دوباره خیس شده بود.
اما این بار...
نه از ناراحتی.
از اینکه...
کسی بعد از اون اتفاق...
هنوز بهش اعتماد داشت.
من فقط پروندهی پروژه رو برداشتم...
و گذاشتم جلوی خودش.
_«تبریک میگم خانوم پارک.»
_«از امروز...»
_«شریک طراحی من توی این پروژهای.»
دوین چند ثانیه فقط به پرونده خیره موند.
بعد...
با لبخند خیلی آرومی گفت:
+«تمام تلاشم رو میکنم، آقای جئون.»
و من...
برای اولین بار بعد از مدتها...
مطمئن بودم که این پروژه...
فقط یک پروژهی کاری نخواهد بود.
- ۱.۹k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط