سناریوشکست خورده
سناریو:شکست خورده
۳ روز بعد
ویو مایکی
اتفاق های زیادی افتاده توی این چند وقت
فهمیدم که یه برادر دارم به اسم ایزانا
که تاحالا نمیدونستم با
با کن چین جلسه رو برگزار کردیم و بعد همه کم کم داشتن میرفتن هنوز برام سوال اون یارو شینیگامی واقعا کیه
ویو کوکو
داشتیم با اینوپی میرفتم که موچی جلوی مارو گرفت و یه لگد محکم به شکمم زد بعد افتادم زمین و کم کم چشمام سیاهی رفت و
نیم ساعت بعد
بیدار شدم
موچی گفت : کوکونای هاجیمه تو باید عضو گروه تنجیکو بشی اگه می خوای این دوستت زنده بمونه
اینوپی گفت :نه کوکو
که یه دفعه صدایی عجیبی اومد و در شکست
و یه نفر اومد داخل اون اون همون یارو شینیگامیه آروم آروم رفت سمت موچی و موچی گفت: من از تو قویی ترم یه مشت می خواست بزنه یه مشت زد به صورتش
خورد به صورت شینیگامی ولی سریع بلند شد
موچی گفت : تو چقدر سخت جونی هرکی بود الان بیهوش شده بود
شینیگامی اهمیتی به حرفایی موچی نداد
و یه مشت خیلی محکم به شکم موچی زد
و بعد رو به سانزو کرد و گفت : چرا باید برای کشتن موچی اینقدر خودت رو اذیت کنی چون یه خیانت کاره
سانزو از حرف شینیگامی شکه شد گفت :
تو تو کی هستی و از کجا میدونی
شینیگامی گفت :مهم نیست من کی هستم
بعد رفت و کوکو و اینوپی رو آزاد کرد
و داشت میرفت که کوکو گفت :تو کی هستی
گفت
۳ روز بعد
ویو مایکی
اتفاق های زیادی افتاده توی این چند وقت
فهمیدم که یه برادر دارم به اسم ایزانا
که تاحالا نمیدونستم با
با کن چین جلسه رو برگزار کردیم و بعد همه کم کم داشتن میرفتن هنوز برام سوال اون یارو شینیگامی واقعا کیه
ویو کوکو
داشتیم با اینوپی میرفتم که موچی جلوی مارو گرفت و یه لگد محکم به شکمم زد بعد افتادم زمین و کم کم چشمام سیاهی رفت و
نیم ساعت بعد
بیدار شدم
موچی گفت : کوکونای هاجیمه تو باید عضو گروه تنجیکو بشی اگه می خوای این دوستت زنده بمونه
اینوپی گفت :نه کوکو
که یه دفعه صدایی عجیبی اومد و در شکست
و یه نفر اومد داخل اون اون همون یارو شینیگامیه آروم آروم رفت سمت موچی و موچی گفت: من از تو قویی ترم یه مشت می خواست بزنه یه مشت زد به صورتش
خورد به صورت شینیگامی ولی سریع بلند شد
موچی گفت : تو چقدر سخت جونی هرکی بود الان بیهوش شده بود
شینیگامی اهمیتی به حرفایی موچی نداد
و یه مشت خیلی محکم به شکم موچی زد
و بعد رو به سانزو کرد و گفت : چرا باید برای کشتن موچی اینقدر خودت رو اذیت کنی چون یه خیانت کاره
سانزو از حرف شینیگامی شکه شد گفت :
تو تو کی هستی و از کجا میدونی
شینیگامی گفت :مهم نیست من کی هستم
بعد رفت و کوکو و اینوپی رو آزاد کرد
و داشت میرفت که کوکو گفت :تو کی هستی
گفت
- ۱۲۰
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط