رمان: «از تو متنفرم»
رمان: «از تو متنفرم»
پارت ۷۰
ساعت دقیقاً هفت بود.
آریانا وارد حیاط قدیمی مدرسه شد؛ همان جایی که سالها قبل برای اولین بار جونگکوک را دیده بود.
حیاط خلوت بود.
باد آرامی میوزید.
چند لحظه بعد، صدای قدمهایی آمد.
جونگکوک از انتهای حیاط ظاهر شد.
آریانا لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
جونگکوک روبهرویش ایستاد.
ـ آره.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
آریانا گفت:
ـ خب؟ چی میخواستی بهم بگی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ نمیدونم از کجا شروع کنم.
ـ از اول.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ از اولش؟
آریانا سر تکان داد.
ـ آره.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
ـ من از وقتی یادمه، همیشه فکر میکردم تو فقط یه آدم مزاحمی.
آریانا خندید.
ـ ممنون! خیلی قشنگ شروع کردی.
جونگکوک هم خندید.
ـ صبر کن.
بعد دوباره جدی شد.
ـ ولی یه جایی همهچیز عوض شد.
آریانا آرام پرسید:
ـ کی؟
جونگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
ـ وقتی فهمیدم هر بار ناراحتی، من بیشتر از خودت ناراحت میشم.
آریانا ساکت شد.
ـ وقتی یکی اذیتت میکرد، عصبانی میشدم.
یک قدم نزدیکتر آمد.
ـ وقتی میترسیدی، دلم میخواست کنارت باشم.
یک قدم دیگر.
ـ وقتی میخندیدی...
لبخند زد.
ـ نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و منم بخندم.
آریانا با صدای آرام گفت:
ـ جونگکوک...
ـ بذار تمومش کنم.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ من خیلی وقت بود که میخواستم اینو بهت بگم.
چشمهایش را از آریانا برنداشت.
ـ من دوستت دارم.
آریانا برای چند ثانیه هیچ واکنشی نشان نداد.
جونگکوک آرام ادامه داد:
ـ نه از اون دوست داشتنهای معمولی.
ـ از اونایی که وقتی ازت دورم، یه چیزی کمه.
ـ از اونایی که وقتی میترسم، اولین آدمی که بهش فکر میکنم تویی.
ـ و از اونایی که نمیخوام دیگه هیچوقت از دستت بدم.
آریانا لبخند زد.
چشمهایش خیس شده بود.
ـ میدونی چیه؟
جونگکوک آرام پرسید:
ـ چی؟
ـ منم یه مدت طولانی سعی کردم خودمو قانع کنم که ازت متنفرم.
جونگکوک خندید.
ـ موفق شدی؟
آریانا سرش را تکان داد.
ـ نه.
جونگکوک نزدیکتر شد.
ـ پس چی؟
آریانا آرام گفت:
ـ منم دوستت دارم.
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ واقعاً؟
آریانا خندید.
ـ چند بار باید بگم؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ یه بار دیگه.
آریانا با خنده گفت:
ـ دوستت دارم.
جونگکوک آرام دستش را گرفت.
چند ثانیه در سکوت به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک با مکث گفت:
ـ میتونم...؟
آریانا چیزی نگفت.
فقط لبخند زد و یک قدم به او نزدیک شد.
جونگکوک آرام صورتش را نزدیک کرد و یک بوسهی کوتاه و لطیف روی لبهای آریانا گذاشت.
وقتی از هم فاصله گرفتند، آریانا از خجالت نگاهش را پایین انداخت.
جونگکوک خندید.
ـ چرا سرخ شدی؟
ـ ساکت شو!
ـ بالاخره همون آریانا شدی که میشناختم.
آریانا به بازویش زد.
ـ خیلی رو اعصابی.
جونگکوک دستش را گرفت.
ـ ولی دیگه ازم متنفر نیستی.
آریانا لبخند زد.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ دیگه نه.
از دور صدای خندهی جین و تهیونگ شنیده شد.
ـ بالاخره گفتید؟!
آریانا با تعجب برگشت.
ـ شما از کی اونجایید؟!
جین خندید.
ـ از همون اول!
تهیونگ گفت:
ـ ما گفتیم این دوتا بالاخره یه روز اعتراف میکنن.
جونگکوک با خجالت گفت:
ـ برید بابا!
همه خندیدند.
آریانا دوباره به جونگکوک نگاه کرد.
این بار هیچ ترسی از گذشته نداشت.
نه پروژهی ۷۲۱.
نه دو هیون.
نه رازهای قدیمی.
فقط خودش بود و پسری که زمانی فکر میکرد بزرگترین دشمنش است.
اما حالا...
بزرگترین عشقش شده بود.
و شاید بعضی داستانها واقعاً از یک جمله شروع میشوند:
«از تو متنفرم.»
و با یک جمله تمام میشوند:
«دیگه هیچوقت نمیخوام ازت دور بشم.»
پایان ❤️🔥🖤
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
پارت ۷۰
ساعت دقیقاً هفت بود.
آریانا وارد حیاط قدیمی مدرسه شد؛ همان جایی که سالها قبل برای اولین بار جونگکوک را دیده بود.
حیاط خلوت بود.
باد آرامی میوزید.
چند لحظه بعد، صدای قدمهایی آمد.
جونگکوک از انتهای حیاط ظاهر شد.
آریانا لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
جونگکوک روبهرویش ایستاد.
ـ آره.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
آریانا گفت:
ـ خب؟ چی میخواستی بهم بگی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ نمیدونم از کجا شروع کنم.
ـ از اول.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ از اولش؟
آریانا سر تکان داد.
ـ آره.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
ـ من از وقتی یادمه، همیشه فکر میکردم تو فقط یه آدم مزاحمی.
آریانا خندید.
ـ ممنون! خیلی قشنگ شروع کردی.
جونگکوک هم خندید.
ـ صبر کن.
بعد دوباره جدی شد.
ـ ولی یه جایی همهچیز عوض شد.
آریانا آرام پرسید:
ـ کی؟
جونگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
ـ وقتی فهمیدم هر بار ناراحتی، من بیشتر از خودت ناراحت میشم.
آریانا ساکت شد.
ـ وقتی یکی اذیتت میکرد، عصبانی میشدم.
یک قدم نزدیکتر آمد.
ـ وقتی میترسیدی، دلم میخواست کنارت باشم.
یک قدم دیگر.
ـ وقتی میخندیدی...
لبخند زد.
ـ نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و منم بخندم.
آریانا با صدای آرام گفت:
ـ جونگکوک...
ـ بذار تمومش کنم.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ من خیلی وقت بود که میخواستم اینو بهت بگم.
چشمهایش را از آریانا برنداشت.
ـ من دوستت دارم.
آریانا برای چند ثانیه هیچ واکنشی نشان نداد.
جونگکوک آرام ادامه داد:
ـ نه از اون دوست داشتنهای معمولی.
ـ از اونایی که وقتی ازت دورم، یه چیزی کمه.
ـ از اونایی که وقتی میترسم، اولین آدمی که بهش فکر میکنم تویی.
ـ و از اونایی که نمیخوام دیگه هیچوقت از دستت بدم.
آریانا لبخند زد.
چشمهایش خیس شده بود.
ـ میدونی چیه؟
جونگکوک آرام پرسید:
ـ چی؟
ـ منم یه مدت طولانی سعی کردم خودمو قانع کنم که ازت متنفرم.
جونگکوک خندید.
ـ موفق شدی؟
آریانا سرش را تکان داد.
ـ نه.
جونگکوک نزدیکتر شد.
ـ پس چی؟
آریانا آرام گفت:
ـ منم دوستت دارم.
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ واقعاً؟
آریانا خندید.
ـ چند بار باید بگم؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ یه بار دیگه.
آریانا با خنده گفت:
ـ دوستت دارم.
جونگکوک آرام دستش را گرفت.
چند ثانیه در سکوت به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک با مکث گفت:
ـ میتونم...؟
آریانا چیزی نگفت.
فقط لبخند زد و یک قدم به او نزدیک شد.
جونگکوک آرام صورتش را نزدیک کرد و یک بوسهی کوتاه و لطیف روی لبهای آریانا گذاشت.
وقتی از هم فاصله گرفتند، آریانا از خجالت نگاهش را پایین انداخت.
جونگکوک خندید.
ـ چرا سرخ شدی؟
ـ ساکت شو!
ـ بالاخره همون آریانا شدی که میشناختم.
آریانا به بازویش زد.
ـ خیلی رو اعصابی.
جونگکوک دستش را گرفت.
ـ ولی دیگه ازم متنفر نیستی.
آریانا لبخند زد.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ دیگه نه.
از دور صدای خندهی جین و تهیونگ شنیده شد.
ـ بالاخره گفتید؟!
آریانا با تعجب برگشت.
ـ شما از کی اونجایید؟!
جین خندید.
ـ از همون اول!
تهیونگ گفت:
ـ ما گفتیم این دوتا بالاخره یه روز اعتراف میکنن.
جونگکوک با خجالت گفت:
ـ برید بابا!
همه خندیدند.
آریانا دوباره به جونگکوک نگاه کرد.
این بار هیچ ترسی از گذشته نداشت.
نه پروژهی ۷۲۱.
نه دو هیون.
نه رازهای قدیمی.
فقط خودش بود و پسری که زمانی فکر میکرد بزرگترین دشمنش است.
اما حالا...
بزرگترین عشقش شده بود.
و شاید بعضی داستانها واقعاً از یک جمله شروع میشوند:
«از تو متنفرم.»
و با یک جمله تمام میشوند:
«دیگه هیچوقت نمیخوام ازت دور بشم.»
پایان ❤️🔥🖤
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۱۲
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط