#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#فصل_۲
#پارت_۱
( * سه سال بعد * )
واقعا کسل کننده بود . روزای اول مدرسه کسل کننده بود ولی بهترین قسمتش اونجا بود که دیگه مدرسشون تموم شده بود . امروز میخواستن با هم تموم شدن مدرسه رو جشن بگیرن .
تو خونه ی جیمین جمع شده بودن . یونگی چون از خونه فرار کرده بود نمیرفت خونه و خونه جیمین میرفت .
تهیونگم دیگه به خونشون نمیرفت فقط وقتایی که مدرش نبود میرفت و به مادرش یه سر میزد و خونه جین میموند چون جینم تنها بود . پدر و مادر جین توی چوسان زندگی میکردن .
جونگکوک اولین نفر اومد .
( جونگکوک ) : سلام جیمین شی چطوری ؟
( جیمین ) : سلام کوک . خوبم .
( یونگی ) : سلام کوک .
( جونگکوک ) : سلام هیونگ .
زنگ خورد و نفرای بعدی اومدن . نامجون ، جین و تهیونگ . بعدشونم هوسوک اومد .
دور هم نشسته بودن .
( هوسوک ) : بچه ها باید یه کاری برای خودمون جور کنیم الان تقریبا هممون بیکاریم .
( نامجون ) : هوسوک راست میگه . من و جینم که دیگه مدرسه نمیریم .
( جیمین ) : من یه ایده دارم . بیاید با هم قبلش بریم به یه مسافرت . چون اگر یه کار پیدا کنیم سرمون شلوغ میشه . ولی ما هیچوقت مسافرت با هم نرفتیم درسته ؟
( جونگکوک ) : موافقم بیاید با هم بریم به جنگل گانگنام و چادر بزنیم .
( یونگی ) : ولی خیلی دوره .
( تهیونگ ) : اشکال نداره خوش میگذره .
همه موافقت کردن . تصمیم گرفتن دو روز دیگه برن به مسافرت . ولی .... نمیدونستن که چه چیزی اونجا در انتظارشونه .
( * دو روز بعد * )
وارد جنگل شدن . قبل اینکه وارد جنگل شن ، فردی بهشون گفت :::
۱
_ داخل جنگل نرین ... براتون بد میشه،... نباید برین ....
و دوید و رفت ..
پسرا یکم تعجب کردن ولی بعدش اهمیت ندادن و وارد جنگل شدن ....
End part 🎈
اینم از فصل جدیددددد 💜💜
حمایت نکنید پارت نمیزارم گفته باشم 🙄🤌
#فصل_۲
#پارت_۱
( * سه سال بعد * )
واقعا کسل کننده بود . روزای اول مدرسه کسل کننده بود ولی بهترین قسمتش اونجا بود که دیگه مدرسشون تموم شده بود . امروز میخواستن با هم تموم شدن مدرسه رو جشن بگیرن .
تو خونه ی جیمین جمع شده بودن . یونگی چون از خونه فرار کرده بود نمیرفت خونه و خونه جیمین میرفت .
تهیونگم دیگه به خونشون نمیرفت فقط وقتایی که مدرش نبود میرفت و به مادرش یه سر میزد و خونه جین میموند چون جینم تنها بود . پدر و مادر جین توی چوسان زندگی میکردن .
جونگکوک اولین نفر اومد .
( جونگکوک ) : سلام جیمین شی چطوری ؟
( جیمین ) : سلام کوک . خوبم .
( یونگی ) : سلام کوک .
( جونگکوک ) : سلام هیونگ .
زنگ خورد و نفرای بعدی اومدن . نامجون ، جین و تهیونگ . بعدشونم هوسوک اومد .
دور هم نشسته بودن .
( هوسوک ) : بچه ها باید یه کاری برای خودمون جور کنیم الان تقریبا هممون بیکاریم .
( نامجون ) : هوسوک راست میگه . من و جینم که دیگه مدرسه نمیریم .
( جیمین ) : من یه ایده دارم . بیاید با هم قبلش بریم به یه مسافرت . چون اگر یه کار پیدا کنیم سرمون شلوغ میشه . ولی ما هیچوقت مسافرت با هم نرفتیم درسته ؟
( جونگکوک ) : موافقم بیاید با هم بریم به جنگل گانگنام و چادر بزنیم .
( یونگی ) : ولی خیلی دوره .
( تهیونگ ) : اشکال نداره خوش میگذره .
همه موافقت کردن . تصمیم گرفتن دو روز دیگه برن به مسافرت . ولی .... نمیدونستن که چه چیزی اونجا در انتظارشونه .
( * دو روز بعد * )
وارد جنگل شدن . قبل اینکه وارد جنگل شن ، فردی بهشون گفت :::
۱
_ داخل جنگل نرین ... براتون بد میشه،... نباید برین ....
و دوید و رفت ..
پسرا یکم تعجب کردن ولی بعدش اهمیت ندادن و وارد جنگل شدن ....
End part 🎈
اینم از فصل جدیددددد 💜💜
حمایت نکنید پارت نمیزارم گفته باشم 🙄🤌
- ۹۹۷
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط