چند پارتی
چند پارتی...
Professor min🖇💓
Part 1
بعد از بیدار شدن...باز با جای خالی یونگی رو به رو شد...چند روزی بود که بخاطر کارش رفته بود آلمان...و یونجی توی خونه تنها بود...یونگی استاد دانشگاه یونجی بود و با هم کلاس هم داشتن...ولی کسی نمیدونست که این دوتا زن و شوهر هستن...یونگی تاکید داشت که کسی نفهمه...برای این که میدونست ممکنه به خواطر نمره از یونجی سو استفاده کنن یا به خواطر این که با یونگیه بخوان اذیتش کنن...هر روز تا نزدیک دانشگاه موردش و قبل از این که به دانشگاه برسن پیاده میکر...امروز هم مثل همیشه ناراحت و بی حوصله تمام کار هاش رو انجام داد و بعد با متور یونگی رفت دانشگاه...موتورش رو پارک کرد و پیاده شد...علاوه بر یونگی جیهوپ، ، تهیونگ و جانکوک اونجا استاد بودن و علاوه بر یونجی که زن بقیه هم اونجا بودن...این هشت نفر دوست بودن و جز این هشت نفر کسی نمیدونست که همسر های این چهار استاد این چهار نفر هستن...یونجی دیگه نمیتونست دوری یونگی رو تحمل کنه...خیلی زیاد به یونگی وابسته شده بود...این مدت هم که نبود با قرص میخوابید...یا اصلا نمیخوابید...تمام فکرش پیش یونگی بود...امروز هم مثل همیشه وارد کلاس شد...اول با لایلا رو به رو شد...
(لایلا= تهیونگ...
لارا= کوک...
سوجین=جیهوپ...
یونجی= یونگی...)
لایلا: بازم که کشتیهات غرقه...
یونجی: ولم کن بابا...
یونجی نشست سر جاشو سرش رو گذاشت روی میز و چشماش رو بست...که با صدای داد لارا سرش رو بلند کرد...لارا که به خواطر این که تند دویده بود...نفسش بالا نمیومد...لحظه ای وایساد و دستش رو گذاشت روی دوتا زانو هاش تا نفسش بیاد بالا...
لایلا: چته دختر؟...
لارا: وای...وایسا....الان...میگم...(نفس نفس زدن)
یونجی تمام مدت با چشمای گود افتاده از خواب و لب هاخشک شده به لارا خیره بود...که نگاه لارا افتاد روش...
لارا: یا خدا...این چرا اینطوریه؟...
لایلا: چمیدونم...
....
ادامه دارد...
Professor min🖇💓
Part 1
بعد از بیدار شدن...باز با جای خالی یونگی رو به رو شد...چند روزی بود که بخاطر کارش رفته بود آلمان...و یونجی توی خونه تنها بود...یونگی استاد دانشگاه یونجی بود و با هم کلاس هم داشتن...ولی کسی نمیدونست که این دوتا زن و شوهر هستن...یونگی تاکید داشت که کسی نفهمه...برای این که میدونست ممکنه به خواطر نمره از یونجی سو استفاده کنن یا به خواطر این که با یونگیه بخوان اذیتش کنن...هر روز تا نزدیک دانشگاه موردش و قبل از این که به دانشگاه برسن پیاده میکر...امروز هم مثل همیشه ناراحت و بی حوصله تمام کار هاش رو انجام داد و بعد با متور یونگی رفت دانشگاه...موتورش رو پارک کرد و پیاده شد...علاوه بر یونگی جیهوپ، ، تهیونگ و جانکوک اونجا استاد بودن و علاوه بر یونجی که زن بقیه هم اونجا بودن...این هشت نفر دوست بودن و جز این هشت نفر کسی نمیدونست که همسر های این چهار استاد این چهار نفر هستن...یونجی دیگه نمیتونست دوری یونگی رو تحمل کنه...خیلی زیاد به یونگی وابسته شده بود...این مدت هم که نبود با قرص میخوابید...یا اصلا نمیخوابید...تمام فکرش پیش یونگی بود...امروز هم مثل همیشه وارد کلاس شد...اول با لایلا رو به رو شد...
(لایلا= تهیونگ...
لارا= کوک...
سوجین=جیهوپ...
یونجی= یونگی...)
لایلا: بازم که کشتیهات غرقه...
یونجی: ولم کن بابا...
یونجی نشست سر جاشو سرش رو گذاشت روی میز و چشماش رو بست...که با صدای داد لارا سرش رو بلند کرد...لارا که به خواطر این که تند دویده بود...نفسش بالا نمیومد...لحظه ای وایساد و دستش رو گذاشت روی دوتا زانو هاش تا نفسش بیاد بالا...
لایلا: چته دختر؟...
لارا: وای...وایسا....الان...میگم...(نفس نفس زدن)
یونجی تمام مدت با چشمای گود افتاده از خواب و لب هاخشک شده به لارا خیره بود...که نگاه لارا افتاد روش...
لارا: یا خدا...این چرا اینطوریه؟...
لایلا: چمیدونم...
....
ادامه دارد...
- ۶.۹k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط