Professor min
Professor min🖇💓
Part 3
بلافاصله بعد از قطع کردن گوشی جسم کوچیک و سبکی محکم پرید بغلم...راحت میشد فهمید کیه...بوی ابنباتش چقدر دلم برای این بو تنگ شده بود...دستم رو محکم دورش حلقه کردم و سرم رو توی گردنش فرو کردم و نفس عمیقی کشیدم...
یونگی: سلام عروسک من...خوبی؟
یونجی در حالی که بغل یونگی بود و دوتا پاهاش رو دور کمر یونگی حلقه کرده بود با تکون دادن سرش تایید کرد...
یونگی: پس پرنسس من حالش خوبه...هوففف خیالم راحت شد...
یونجی که تازه متوجه شده بود تو چه شرایطی پریده بغل یونگی سر رو آروم بلند کرد...و با چهره متعجب بچه ها که داشتن با تعجب بهش نگاه میکردن و بعضی ها هم دم گوش هم چیزی میگفتن...یونجی دوباره سرش رو گذاش رو شونه یونگی و سرش رو قایم کرد...یونگی که از خجالت دختر کوچولوش خندش گرفته بود کمی یونجی رو به طرف بالا هول داد و راه افتاد...وارد سالن شد همه هنوز داشتن با تعجب بهشون نگاه میکردن...و یونجی که از خجالت مثل کوالا چسبیده بود به یونگی و تکون نمیخورد...یونگی وارد اتاق شخصیش شد...در رو بست و بلافاصله قفلش کرد...هنوز یونجی مثل کوالا به یونگی چسبیده بود...یونگی صندلی رو آورد و نسشت روش...
یونگی: هعی دورت بگردم...نمیخوای بلند شی؟...
یونجی آروم سرش رو بلند کرد و به یونگی خیره شد...که یونگی لبخندش محو شد...
یونگی: یا...این چه قیافه ایه گرفتی؟...چیکار کردی با اموال من؟...
یونجی: خوب...خوابم نمیبرد...اشتها هم نداشتم...دیگه تو نبودی برا چی به خودم برسم؟...برا کی خوشگل کنم؟..
یونگی: یاااااااا....یونجی...تو مال منی...یادت که نرفته...قبلا هم بهت گفته بودم...وقتی من نیستم خود بخواب و خوب غذا بخور؟...
یونجی: خوب بدون تو نمیشد...
یونگی: یاااااا ببین....
یونگی خواست حرفی بزنه که یونجی محکم بغلش کردم...
یونگی: هوفففففففف....نگا با خودش چیکار کرده...با زن خوشگل من چیکار کرده...نیگا نیگا...هوففففففففف
یونجی: یا پیشی...حرص نخور پیر میشی...
یونگی: هیچی نگو کوچولو...
یونجی: عا...یونگی (ناراحت)
یونگی: جانم؟...
یونجی: من جلو همه پچه های دانشگاه پریدم بغلت...
یونگی: فدا سرت...
...
ادامه دارد...
Part 3
بلافاصله بعد از قطع کردن گوشی جسم کوچیک و سبکی محکم پرید بغلم...راحت میشد فهمید کیه...بوی ابنباتش چقدر دلم برای این بو تنگ شده بود...دستم رو محکم دورش حلقه کردم و سرم رو توی گردنش فرو کردم و نفس عمیقی کشیدم...
یونگی: سلام عروسک من...خوبی؟
یونجی در حالی که بغل یونگی بود و دوتا پاهاش رو دور کمر یونگی حلقه کرده بود با تکون دادن سرش تایید کرد...
یونگی: پس پرنسس من حالش خوبه...هوففف خیالم راحت شد...
یونجی که تازه متوجه شده بود تو چه شرایطی پریده بغل یونگی سر رو آروم بلند کرد...و با چهره متعجب بچه ها که داشتن با تعجب بهش نگاه میکردن و بعضی ها هم دم گوش هم چیزی میگفتن...یونجی دوباره سرش رو گذاش رو شونه یونگی و سرش رو قایم کرد...یونگی که از خجالت دختر کوچولوش خندش گرفته بود کمی یونجی رو به طرف بالا هول داد و راه افتاد...وارد سالن شد همه هنوز داشتن با تعجب بهشون نگاه میکردن...و یونجی که از خجالت مثل کوالا چسبیده بود به یونگی و تکون نمیخورد...یونگی وارد اتاق شخصیش شد...در رو بست و بلافاصله قفلش کرد...هنوز یونجی مثل کوالا به یونگی چسبیده بود...یونگی صندلی رو آورد و نسشت روش...
یونگی: هعی دورت بگردم...نمیخوای بلند شی؟...
یونجی آروم سرش رو بلند کرد و به یونگی خیره شد...که یونگی لبخندش محو شد...
یونگی: یا...این چه قیافه ایه گرفتی؟...چیکار کردی با اموال من؟...
یونجی: خوب...خوابم نمیبرد...اشتها هم نداشتم...دیگه تو نبودی برا چی به خودم برسم؟...برا کی خوشگل کنم؟..
یونگی: یاااااااا....یونجی...تو مال منی...یادت که نرفته...قبلا هم بهت گفته بودم...وقتی من نیستم خود بخواب و خوب غذا بخور؟...
یونجی: خوب بدون تو نمیشد...
یونگی: یاااااا ببین....
یونگی خواست حرفی بزنه که یونجی محکم بغلش کردم...
یونگی: هوفففففففف....نگا با خودش چیکار کرده...با زن خوشگل من چیکار کرده...نیگا نیگا...هوففففففففف
یونجی: یا پیشی...حرص نخور پیر میشی...
یونگی: هیچی نگو کوچولو...
یونجی: عا...یونگی (ناراحت)
یونگی: جانم؟...
یونجی: من جلو همه پچه های دانشگاه پریدم بغلت...
یونگی: فدا سرت...
...
ادامه دارد...
- ۷.۲k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط