「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 91
✦.................................
〔 کافه ساحلی | عصر 〕
آیلین تازه روی صندلی نشسته بود که کای دوباره موضوع را پیش کشید.
کای: من هنوز نفهمیدم چرا هیچکس اون صحنه رو عجیب نمیدونه
+ کدوم صحنه؟
کای با ناباوری نگاهش کرد.
کای: جدی میگی؟ همون که جلوی همه بلندت کرد
آیلین لیوانش را برداشت
+ گفتم که... چیز خاصی نبود
کای: چیز خاصی نبود؟
آنیا خندهاش گرفت
کای: یه مرد سی و چند ساله جلوی اون همه آدم بلندت کرده، بعد تو میگی چیز خاصی نبود؟
+ چون واقعاً چیز خاصی نبود
کای: آیلین، من کور نیستم
آیلین چشمهایش را چرخاند
+ درسته.. کور نیستی ولی تو زیادی فکر میکنی.
کای زیر لب چیزی غر زد، بعد از جایش بلند شد
کای: من میرم سفارش رو بگیرم، شما دوتا همینجا بمونین
وقتی دور شد، آنیا فوراً به سمت آیلین خم شد
آنیا: خب خب! به اون میتونی دروغ بگی، به من نه
آیلین بیتفاوت نوشیدنیاش را هم زد
+ چرا؟ به تو هم میتونم
آنیا: نه نمیتونی
چند ثانیه به هم خیره شدند.
آنیا آرام گفت:
آنیا: رابطهتون چیه؟
این بار آیلین جواب نداد، نگاهش ناخودآگاه پایین افتاد انگشتش دور لبه لیوان چرخید
آنیا چشمهایش گرد شد
آنیا: وایسا...
آیلین لبش را گاز گرفت تا لبخندش لو نرود.
آنیا: وایسا وایسا وایسا...
+ آروم باش
آنیا: تو ازش خوشت میاد؟
آیلین چند ثانیه سکوت کرد، بعد خیلی آرام گفت:
+ فکر کنم...
آنیا نزدیک بود از روی صندلی بلند شود.
آنیا: چی؟!
آیلین فوراً دستش را روی دهانش گذاشت.
+ هیس!
آنیا با چشمهای گرد شده فقط نگاهش میکرد. از آن طرف کافه، کای برگشت و با تعجب نگاهشان کرد. آنیا و آیلین همزمان دست تکان دادند.
+ هیچی نشده!
کای مشکوک نگاهشان کرد اما دوباره سمت صندوق رفت.
آنیا بلافاصله برگشت سمت آیلین:
آنیا: تو واقعاً ازش خوشت میاد؟!
آیلین این بار خجالتیتر از قبل نگاهش را دزدید.
+ فکر کنم... آره...
آنیا با دو دست صورتش را گرفت.
آنیا: خدای من... از کی؟
آیلین لبخند کوچکی زد
+ نمیدونم... شاید از همون موقعی که فهمیدم پشت اون قیافه ترسناکش یه آدم کاملاً متفاوت قایم شده.
آنیا هنوز در شوک بود
آنیا: و کای خبر داره؟
آیلین سریع سرش را تکان داد.
+ نه
آنیا: چرا؟
+ چون میشناسمش.
آنیا خندید
آنیا: راست میگی
+ اگه بفهمه تا یک هفته غر میزنه
آنیا: فقط غر؟
+ شاید بیشتر
هر دو خندیدند، اما آیلین وقتی نگاهش را به پنجره کافه دوخت، لبخندش آرامتر شد انگار فقط با گفتن آن جمله برای اولین بار، خودش هم حقیقت را باور کرده بود
چند دقیقه بعد،
کای سینی سفارش را تحویل گرفت که صفحهی گوشیاش روشن شد. با دیدنِ اسم: پدر لبخندش همان لحظه محو شد چند ثانیه به صفحه خیره ماند و بعد با چهرهای درهم، تماس را پاسخ داد و از کافه بیرون رفت.
هوای عصر خنک شده بود. کای دستش را در جیب شلوارش برد و بیحوصله گفت:
کای: بله؟
صدای پدرش از آن طرف خط لرزان و عصبی بود:
مینهو: کجایی؟
کای: بیرون
مینهو: همین الان برگرد خونه وضعیت بحرانیه.
اخمِ کای عمیقتر شد
کای: برای چی؟
چند ثانیه سکوت سنگین برقرار شد. بعد صدای مرد، آرامتر اما لرزانتر از قبل شنیده شد:
مینهو: عموت چندروز پیش دستگیر شد. حکمش اومده.. حبس ابد
فکِ کای ناخودآگاه منقبض شد
کای: کی؟ کی این کار رو کرده؟
پدر کای با صدایی که هراس در آن موج میزد، زمزمه کرد:
مینهو: کیم تهیونگ. اون... اون با همهچیز درافتاده از وقتی برگشته، انگار هیچکس جلودارش نیست. کای، اون عموت رو گرفته، یعنی داره برای کل باند خط و نشون میکشه.
کای سکوت کرد. نامِ تهیونگ کافی بود تا خون در رگهایش به جوش بیاید. تهیونگ تنها کسی بود که کای همیشه او را به عنوان رقیب اصلیاش میدید؛ کسی که همیشه یک قدم جلوتر بود.
پدر کای ادامه داد:
مینهو: خانواده به کسی احتیاج داره که بتونه مقابلش وایسه. من... من دیگه نمیتونم، میترسم اینبار سراغ خودمون بیاد.
کای با عصبانیت خندید، اما چشمانش تاریک و مصمم شده بود. رقیبِ دیرینهاش بالاخره وارد بازی شده بود.
کای: اشتباه گرفتی، من دیگه وارد باند نمیشم پارک مینهو.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 91
✦.................................
〔 کافه ساحلی | عصر 〕
آیلین تازه روی صندلی نشسته بود که کای دوباره موضوع را پیش کشید.
کای: من هنوز نفهمیدم چرا هیچکس اون صحنه رو عجیب نمیدونه
+ کدوم صحنه؟
کای با ناباوری نگاهش کرد.
کای: جدی میگی؟ همون که جلوی همه بلندت کرد
آیلین لیوانش را برداشت
+ گفتم که... چیز خاصی نبود
کای: چیز خاصی نبود؟
آنیا خندهاش گرفت
کای: یه مرد سی و چند ساله جلوی اون همه آدم بلندت کرده، بعد تو میگی چیز خاصی نبود؟
+ چون واقعاً چیز خاصی نبود
کای: آیلین، من کور نیستم
آیلین چشمهایش را چرخاند
+ درسته.. کور نیستی ولی تو زیادی فکر میکنی.
کای زیر لب چیزی غر زد، بعد از جایش بلند شد
کای: من میرم سفارش رو بگیرم، شما دوتا همینجا بمونین
وقتی دور شد، آنیا فوراً به سمت آیلین خم شد
آنیا: خب خب! به اون میتونی دروغ بگی، به من نه
آیلین بیتفاوت نوشیدنیاش را هم زد
+ چرا؟ به تو هم میتونم
آنیا: نه نمیتونی
چند ثانیه به هم خیره شدند.
آنیا آرام گفت:
آنیا: رابطهتون چیه؟
این بار آیلین جواب نداد، نگاهش ناخودآگاه پایین افتاد انگشتش دور لبه لیوان چرخید
آنیا چشمهایش گرد شد
آنیا: وایسا...
آیلین لبش را گاز گرفت تا لبخندش لو نرود.
آنیا: وایسا وایسا وایسا...
+ آروم باش
آنیا: تو ازش خوشت میاد؟
آیلین چند ثانیه سکوت کرد، بعد خیلی آرام گفت:
+ فکر کنم...
آنیا نزدیک بود از روی صندلی بلند شود.
آنیا: چی؟!
آیلین فوراً دستش را روی دهانش گذاشت.
+ هیس!
آنیا با چشمهای گرد شده فقط نگاهش میکرد. از آن طرف کافه، کای برگشت و با تعجب نگاهشان کرد. آنیا و آیلین همزمان دست تکان دادند.
+ هیچی نشده!
کای مشکوک نگاهشان کرد اما دوباره سمت صندوق رفت.
آنیا بلافاصله برگشت سمت آیلین:
آنیا: تو واقعاً ازش خوشت میاد؟!
آیلین این بار خجالتیتر از قبل نگاهش را دزدید.
+ فکر کنم... آره...
آنیا با دو دست صورتش را گرفت.
آنیا: خدای من... از کی؟
آیلین لبخند کوچکی زد
+ نمیدونم... شاید از همون موقعی که فهمیدم پشت اون قیافه ترسناکش یه آدم کاملاً متفاوت قایم شده.
آنیا هنوز در شوک بود
آنیا: و کای خبر داره؟
آیلین سریع سرش را تکان داد.
+ نه
آنیا: چرا؟
+ چون میشناسمش.
آنیا خندید
آنیا: راست میگی
+ اگه بفهمه تا یک هفته غر میزنه
آنیا: فقط غر؟
+ شاید بیشتر
هر دو خندیدند، اما آیلین وقتی نگاهش را به پنجره کافه دوخت، لبخندش آرامتر شد انگار فقط با گفتن آن جمله برای اولین بار، خودش هم حقیقت را باور کرده بود
چند دقیقه بعد،
کای سینی سفارش را تحویل گرفت که صفحهی گوشیاش روشن شد. با دیدنِ اسم: پدر لبخندش همان لحظه محو شد چند ثانیه به صفحه خیره ماند و بعد با چهرهای درهم، تماس را پاسخ داد و از کافه بیرون رفت.
هوای عصر خنک شده بود. کای دستش را در جیب شلوارش برد و بیحوصله گفت:
کای: بله؟
صدای پدرش از آن طرف خط لرزان و عصبی بود:
مینهو: کجایی؟
کای: بیرون
مینهو: همین الان برگرد خونه وضعیت بحرانیه.
اخمِ کای عمیقتر شد
کای: برای چی؟
چند ثانیه سکوت سنگین برقرار شد. بعد صدای مرد، آرامتر اما لرزانتر از قبل شنیده شد:
مینهو: عموت چندروز پیش دستگیر شد. حکمش اومده.. حبس ابد
فکِ کای ناخودآگاه منقبض شد
کای: کی؟ کی این کار رو کرده؟
پدر کای با صدایی که هراس در آن موج میزد، زمزمه کرد:
مینهو: کیم تهیونگ. اون... اون با همهچیز درافتاده از وقتی برگشته، انگار هیچکس جلودارش نیست. کای، اون عموت رو گرفته، یعنی داره برای کل باند خط و نشون میکشه.
کای سکوت کرد. نامِ تهیونگ کافی بود تا خون در رگهایش به جوش بیاید. تهیونگ تنها کسی بود که کای همیشه او را به عنوان رقیب اصلیاش میدید؛ کسی که همیشه یک قدم جلوتر بود.
پدر کای ادامه داد:
مینهو: خانواده به کسی احتیاج داره که بتونه مقابلش وایسه. من... من دیگه نمیتونم، میترسم اینبار سراغ خودمون بیاد.
کای با عصبانیت خندید، اما چشمانش تاریک و مصمم شده بود. رقیبِ دیرینهاش بالاخره وارد بازی شده بود.
کای: اشتباه گرفتی، من دیگه وارد باند نمیشم پارک مینهو.
- ۸۹۰
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط