{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 90
✦.................................

〔 دفتر فرماندهی | عصر همان روز 〕

جیمین پوشه گزارش‌ها را روی میز گذاشت و در را پشت سرش بست.

جیمین: اوضاع دیروز جمع شده. همه هدف‌ها دستگیر شدن، منطقه هم فعلاً امنه.

تهیونگ فقط سرش را تکان داد، بدون اینکه از روی پرونده‌ها نگاهش را بردارد.

_ خوبه.

چند ثانیه سکوت افتاد.

جیمین با لحن معمولی اما مستقیم گفت:

جیمین: هنوزم دیشب رو کار مهم حساب می‌کنی؟

دست تهیونگ برای لحظه‌ای روی کاغذها مکث کرد بعد نگاهش بالا آمد

_ مهم بود

جیمین پوزخند کوتاهی زد

جیمین: مهم بود که ماشینتو ول کردی، گوشی رو جا گذاشتی، خودتم ناپدید شدی؟

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

_ بحثش رو باز نکن.

جیمین سری تکان داد، اما عقب نکشید

جیمین: من بحثی ندارم. فقط یه چیزو باید خودت بدونی

مکث کرد

جیمین: اون دختر با بقیه فرق داره

نگاه تهیونگ بالا آمد این بار جدی‌تر

جیمین ادامه داد:

جیمین: نه به خاطر پول تو نه اسم تو نه چیزی که هستی

تهیونگ چیزی نگفت، اما نگاهش سنگین‌تر شد

جیمین آرام‌تر گفت:

جیمین: مشکل همینجاست... اون از اون مدل آدما نیست که راحت جذب بشه

سکوت کوتاه، جیمین ادامه داد:

جیمین: هم سنش کمه، هم دنیایی که تو توش هستی رو هنوز کامل نمی‌شناسه. تو هم خوب می‌دونی این یعنی چی.

تهیونگ دستش را از روی میز برداشت و تکیه داد به صندلی صدایش آرام بود:

_ یعنی چی؟

جیمین مستقیم جواب داد:

جیمین: یعنی اینکه ممکنه ازت بترسه... یا خسته بشه... یا اصلاً نفهمه چی بینتونه

چند ثانیه سکوت افتاد، فضا سنگین شد

تهیونگ نگاهش را به میز دوخت برای اولین بار نه از روی قدرت... نه از روی کنترل فقط یک مکث طولانی

_ پس راهش چیه؟

جیمین آهی کشید، بعد خیلی ساده گفت:

جیمین: عجله نکن.. بهش فشار نیار

مکث کرد و بعد ادامه داد:

جیمین: این یکی رو نمیتونی با زور یا تصمیم حل کنی باید بذاری خودش جلو بیاد.

تهیونگ سرش را کمی بالا آورد چشم‌هایش هنوز جدی بود، اما این بار سردی نداشت

_ اگه نیاد چی؟

جیمین بدون مکث جواب داد:

جیمین: اونوقت مجبوری بیخیالش بشی

سکوت سنگینی افتاد

تهیونگ دستش را روی میز گذاشت و کمی به عقب تکیه داد نگاهش برای لحظه‌ای خالی شد

بعد خیلی آرام گفت:

_ من نمی‌خوام از دستش بدم

این جمله ازش ساده نبود، نه مثل گزارش نه مثل فرمان

جیمین برای اولین بار جدی شد

جیمین: پس نذار حس کنه فقط یه چیز موقتیه توی دنیای تو

تهیونگ نگاهش را بالا آورد

_ موقتی نیست

جیمین سرش را کمی کج کرد

جیمین: خودت اینو می‌فهمی اون هنوز تو دنیای تو نیست تهیونگ

مکث کرد

جیمین: اگه حس کنه تو فقط می‌خوای نگهش داری میره

سکوت. تهیونگ این بار چیزی نگفت اما فکش کمی سفت شد؛ چیزی در نگاهش تغییر کرد نه تردید بلکه تصمیم

بعد آرام بلند شد

_ پس باید کاری کنم که نره

جیمین آهی کشید

جیمین: نه

کوتاه و محکم

جیمین: باید کاری کنی که خودش بخواد بمونه

تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد

بعد خیلی آرام گفت:

_ چطوری

جیمین شانه بالا انداخت

جیمین: بلد باش کنارش باشی بدون اینکه خفه‌ش کنی

مکث کرد

جیمین: بلد باش بفهمیش نه کنترلش کنی

سکوت افتاد

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت انگار جمله‌ها را یکی‌یکی توی ذهنش مرتب می‌کرد

بعد با صدایی پایین‌تر گفت:

_ سخت‌تر از جنگه

جیمین لبخند خیلی کم‌رنگی زد

جیمین: این عملیات نیست.. ادمه

در همین لحظه در اتاق باز شد و یکی از نیروها وارد شد تا گزارشی بدهد اما فضای بینشان هنوز سنگین بود

تهیونگ فقط یک لحظه به در نگاه کرد
بعد دوباره برگشت به میز؛ اما ذهنش جای دیگری مانده بود جایی که اسمش آیلین بود.
دیدگاه ها (۳)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 91✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 89✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 88✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 79✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط