「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 89
✦.................................
آیلین با چشمهای خوابآلود بیدار شد و چند ثانیه همان طور روی تخت ماند بعد آرام از جایش بلند شد و به سمت حمام رفت. نیم ساعت بعد بیرون آمد. بخار ملایم هنوز در فضا مانده بود.
موهایش را خشک کرد و جلوی آینه ایستاد یک کراپ سفید ساده با یقه مربعی پوشید، روی آن شرت اورسایز آبی آسمانی انداخت، دامن پلیسه کرمرنگ کوتاه را انتخاب کرد و جورابهای سفید بلندش را بالا کشید. کتانیهای سفیدش را هم پوشید.
چند قطره عطر وانیلی زد و لحظهای در آینه به خودش نگاه کرد.
وقتی از اتاق بیرون آمد، خانه بیش از حد ساکت بود؛ اخم ریزی کرد و ناخودآگاه به سمت اتاق مهمان رفت. در را باز کرد.
خالی بود.
روی تخت فقط لباسهایی که دیشب به او داده بود مرتب تا شده بودند.
آیلین چند ثانیه نگاه کرد.
+ انگار رفته...
نمیدانست چرا کمی توی دلش خالی شد .. بلاخره از اتاق بیرون آمد هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای زنگ گوشیاش بلند شد؛ ایستاد.
به سمت میز رفت گوشیاش روی میز روشن بود و زنگ میخورد.
چند ثانیه خیره ماند، بعد برداشت.
+ اِ... این گوشی مال منه...
صفحه روشن شد.
تماس ورودی: 《 مامان 💗 》
تماس را جواب داد
+ الو مامان؟
صدای مادرش سریع و هیجانزده آمد
خانم لی: بالاخره جواب دادی دخترم!
آیلین نفسش را بیرون داد.
+ سلام... چیشده این موقع زنگ میزی؟
خانم لی: سه روزه جواب ندادی!
آیلین چشمهایش را ریز کرد.
+ گوشیم سایلنت بود
چند ثانیه سکوت شد و از آن طرف خط صدای پدر ایلین آمد که نزدیک بود:
آقای لی: کجایی الان؟
+ خونهمون
پدرش مکث کوتاهی کرد.
آقای لی: تنهایی؟
آیلین خیلی ساده جواب داد:
+ اره
چند ثانیه سکوت شد.
خانم لی: چیکار میکنی الان؟
+ تازه بیدار شدم.
از پشت خط صدای خندهی سلین آمد
سلین: معلومه تازه بیدار شده!
نامجون هم اضافه کرد:
نامجون: این دختر اگه خواب باشه، کل دنیا رو هم از دست میده.
آیلین چشمهایش را ریز کرد
+ تو چرا صبح به صبح مزاحمی؟
سلین خندید
سلین: ما سفر کردیم، تو خوابیدی.
آیلین بیحوصله نفسش را بیرون داد.
+ خب خب...
مادرش دوباره آرامتر شد.
خانم لی: فقط زنگ زدیم مطمئن بشیم خوب هستی.
+ خوبم مامان.
سکوت کوتاهی افتاد، بعد مادرش گفت:
خانم لی: باشه... مواظب خودت باش
+ باشه همچنین.
تماس که قطع شد، آیلین گوشی را پایین آورد.. لحظهای به صفحه خالی نگاه کرد بعد آرام از تخت بلند شد... و خانه دوباره در سکوت کامل فرو رفت.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 89
✦.................................
آیلین با چشمهای خوابآلود بیدار شد و چند ثانیه همان طور روی تخت ماند بعد آرام از جایش بلند شد و به سمت حمام رفت. نیم ساعت بعد بیرون آمد. بخار ملایم هنوز در فضا مانده بود.
موهایش را خشک کرد و جلوی آینه ایستاد یک کراپ سفید ساده با یقه مربعی پوشید، روی آن شرت اورسایز آبی آسمانی انداخت، دامن پلیسه کرمرنگ کوتاه را انتخاب کرد و جورابهای سفید بلندش را بالا کشید. کتانیهای سفیدش را هم پوشید.
چند قطره عطر وانیلی زد و لحظهای در آینه به خودش نگاه کرد.
وقتی از اتاق بیرون آمد، خانه بیش از حد ساکت بود؛ اخم ریزی کرد و ناخودآگاه به سمت اتاق مهمان رفت. در را باز کرد.
خالی بود.
روی تخت فقط لباسهایی که دیشب به او داده بود مرتب تا شده بودند.
آیلین چند ثانیه نگاه کرد.
+ انگار رفته...
نمیدانست چرا کمی توی دلش خالی شد .. بلاخره از اتاق بیرون آمد هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای زنگ گوشیاش بلند شد؛ ایستاد.
به سمت میز رفت گوشیاش روی میز روشن بود و زنگ میخورد.
چند ثانیه خیره ماند، بعد برداشت.
+ اِ... این گوشی مال منه...
صفحه روشن شد.
تماس ورودی: 《 مامان 💗 》
تماس را جواب داد
+ الو مامان؟
صدای مادرش سریع و هیجانزده آمد
خانم لی: بالاخره جواب دادی دخترم!
آیلین نفسش را بیرون داد.
+ سلام... چیشده این موقع زنگ میزی؟
خانم لی: سه روزه جواب ندادی!
آیلین چشمهایش را ریز کرد.
+ گوشیم سایلنت بود
چند ثانیه سکوت شد و از آن طرف خط صدای پدر ایلین آمد که نزدیک بود:
آقای لی: کجایی الان؟
+ خونهمون
پدرش مکث کوتاهی کرد.
آقای لی: تنهایی؟
آیلین خیلی ساده جواب داد:
+ اره
چند ثانیه سکوت شد.
خانم لی: چیکار میکنی الان؟
+ تازه بیدار شدم.
از پشت خط صدای خندهی سلین آمد
سلین: معلومه تازه بیدار شده!
نامجون هم اضافه کرد:
نامجون: این دختر اگه خواب باشه، کل دنیا رو هم از دست میده.
آیلین چشمهایش را ریز کرد
+ تو چرا صبح به صبح مزاحمی؟
سلین خندید
سلین: ما سفر کردیم، تو خوابیدی.
آیلین بیحوصله نفسش را بیرون داد.
+ خب خب...
مادرش دوباره آرامتر شد.
خانم لی: فقط زنگ زدیم مطمئن بشیم خوب هستی.
+ خوبم مامان.
سکوت کوتاهی افتاد، بعد مادرش گفت:
خانم لی: باشه... مواظب خودت باش
+ باشه همچنین.
تماس که قطع شد، آیلین گوشی را پایین آورد.. لحظهای به صفحه خالی نگاه کرد بعد آرام از تخت بلند شد... و خانه دوباره در سکوت کامل فرو رفت.
- ۵۷۷
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط