{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۷
همونطور که چشمهاشو روي هم فشار میداد
انگشت اشارهشو بالا گرفت و گفت: یه امتیاز بهت
میدم.
مغرورانه نگاهی بهش انداختم.
یه دفعه پامو گرفت که جیغی کشیدم و تا بخوام
بفهمم روي زمین پرتم کرد و روم خیمه زد.
-حریف من نمیشی عشقم اینقدر زور نزن یالا
شرطو قبول کن.
لبخندي مرموزي زدم و یه دفعه پیشونیمو محکم به
بینیش کوبیدم که صورتش جمع شد و بینیشو
گرفت.
با تموم قدرت به کنار پرتش کردم و بلند شدم.
شروع کردم به خندیدن.
-نه عشقم، تو باید شرط منو قبول کنی.
با درد گفت: لعنت بهش!
باز خندیدم و به سمت حولهی کوچیک سفید روي
سکو رفتم.
برش داشتم و عرق گردنمو باهاش خشک کردم.
کنارم اومد و بطري آبو برداشت و یه نفس سر
کشید.
یه دفعه کمرمو گرفت و گونمو محکم بوسید که
خندون چشم غرهاي بهش رفتم.
خواست حرفی بزنه اما یه دفعه در باز شد که سریع به طرفش چرخیدیم و با رحیم رو به رو شدیم.
نیما سریع حوله رو روي شونههاي لختم انداخت و با
تشر رو به رحیم گفت: اینجا در نداره؟
هل کرده گفت: معذرت میخوام ارباب اینقدر هل
بودم که نفهمیدم.
از غیرتی شدنش خوشم اومد.
با اخم گفت: حرفتو بگو.
-کشتی که دخترا رو باهاش میبردند...
مکث کرد که با اخم گفتم: ادامهش.
-یکی لو داده که کی و کجا اون محموله رو میبریم.
اخمهاي هردومون شدید در هم رفت و خون
چشمهاي نیما رو پر کرد.
-کدوم حرو*مزادهاي اینکار رو کرده؟
-نمیدونم ارباب اما نگران نباشید هیچ کسی گیر نیفتاد، عدهاي توي آب پریدند و اونهاییم که نتونستند فرار کنند خودشونو کشتند.
نفس آسودهاي کشیدم.
نیما: خوبه، یه جوري به اون عرب مفتخور بفهمون
که بازم تعداد رو اوکی میکنم بهش میدم، بهش بگو
پولش جایی نرفته.
-چشم ارباب.
نیما: میتونی بري.
باز چشمی گفت و رفت.
نیما دستی به ته ریشش کشید به زمین خیره شدم.
-میدونی دارم به چی فکر میکنم؟
-به چی؟
بهش نگاه کردم.
-شروین رفته سمت کوروش، داره بهمون نارو
میزنه.
پوفی کشید.
-بس کن مطهره!
عصبی گفتم: تو چرا اینقدر بهش اعتماد داري؟ چون
دوست قدیمیته.
سکوت کرد که بهش نزدیک شدم و چونشو گرفتم.
-ببین آقاي من، پول بیرحمه، دوست موست هم
سرش نمیشه، حتما فرهاد پول بیشتري بهش میده.
خیره نگاهم کرد.
-اگه حقیقت داشته باشه که میکشمش.
-من میتونم بفهمم که داره خیانت میکنه یا نه، به کاوه بگو امشب یه مهمونی بگیره، همه رو حتی
کوروش و دشمنهاي دیگهتو هم دعوت کنه،درضمن، دختر و پسراي دیگه هم باشند که خیلی شک برانگیز نشه، باشه؟
اخمی کرد.
-چی تو فکرته؟
لبخند مرموزي زدم.
-فقط میتونم بگم بهم اعتماد کن.
#ماهان
همونطور که سرمو با حوله خشک میکردم از
حموم بیرون اومدم.
خواستم در کمد رو باز کنم اما با صداي گوشیم
چرخیدم و به سمتش رفتم.
با دیدن اسم "کاوه" اخم ریزي روي پیشونیم نشست.
دیدگاه ها (۴۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۸نشست.یه دفعه صداي محدثه بلند شد.-...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۹باز خندید و ولم کرد.یه دفعه سیلیا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۶صبرم سر اومد و داد زدم: برو بیرون...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۵پشت بهش خوابیدم و پتو رو روم کشید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط