رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۵
پشت بهش خوابیدم و پتو رو روم کشیدم.
از پشت بهم چسبید و دستشو دور بدنم انداخت.
-عید نزدیکه خانمم، بهت قول میدم ببرمت
نیویورك.
اما اخمهام از هم باز نشدند.
-عید پونزده روز دیگه مونده من همین فردا می
خوام برم.
نوچی زیر لب گفت.
-خب قربونت برم کار دارم، این همه بار واسم میاد اوکی شد صبر کن، بذار دخترا رو جمع کنند تعدادشون که میریم نیویورك.
چیزي نگفتم.
نزدیک گوشم گفت: قبوله؟
با فکري که به ذهنم رسید اخمهام از هم باز شدند.
-باشه قبوله.
آروم خندید.
-خوبه.
بعدم لالهی گوشمو بوسید.
-یه دور دیگه بریم؟
به سمتش چرخیدم.
-خیر،من خوابم میاد.
با حرص نگاهم کرد که بیخیال بوسهاي به لبش زدم
و بعد چرخیدم و چشمهامو بستم.
نفسشو به بیرون فوت کرد و از پشت بغلم کرد و
خوابید.
وقتی قراره واسه یه محموله بري شمال از فرصت
استفاده میکنم و میرم بیرون.
به من میگند مطهره، فقط ببین محافظامو چجوري
میپیچونم عشقم.
#مهرداد
با سردرد غلطی زدم.
یه دفعه مثل جت سرجام نشستم و با تعجب به
اطرافم نگاه کردم.
با دیدن خودم که فقط یه شورت پام بود اخمهام شدید در هم رفت.
اینجا چه خبره؟ من چرا اینطوریم؟
به مانتویی که به جالباسی وصل بود نگاه کردم.
کی اینجاست؟
به سرعت بلند شدم و با دو از اتاق بیرون اومدم و از
پلهها پایین رفتم.
بوي سوسیس و صداي جز ولز روغن میومد.
به سمت آشپزخونه دویدم و همین که واردش شدم
با دیدن لادن جا خوردم.
به سمتم چرخید و لبخندي زد.
-صبح بخیر.
به خودم اومدم و اخمهامو توي هم کشیدم.
-تو اینجا چیکار میکنی؟
زیر گاز رو خاموش کرد و با اخم به سمتم اومد.
-دیشب مثل خر مست کرده بودي، توجه داري که
داري با خودت چیکار میکنی؟
عصبی گفتم: اینجا چیکار میکنی؟
دست به سینه شد.
-دیشب کلید ویلا رو از نیما گرفتم و اومدم که
دیدم تو هم هستی.
بهم نزدیکتر شد و عصبی خندید.
-منو با مطهره اشتباه گرفتیو بردي توي تخت
خوابت، بقیشم خودت بفهم.
اخمهام از هم باز شدند و با بهت زیر لب زمزمه کردم: چی؟!
چرخید که سریع بازوشو گرفتم و به سمت خودم
چرخوندمش.
-یعنی ما...
-آره.
دستهامو توي موهام فرو کردم و چشمهامو بستم.
-نباید این اتفاق میفتاد.
چشمهامو باز کردم و با داد گلدون روي اپنو پرت
کردم.
-نباید این اتفاق میفتاد.
با چشمهاي به خون نشسته بهش نگاه کردم.
-چرا جلومو نگرفتی؟ هان؟
عصبی گفت: چیکار کنم وقتی مجبورم کردي؟
جناب عالی یاد عشق مردت مثل خر مست کرده
بودي و منو مطهره میدیدي! بگو ببینم تو مطهره
هم که بود اینجوري مجبورش...
دیگه نفهمیدم چیکار میکنم و سیلیاي به صورتش
زدم که صداش توي خونه پیچید.
نفس زنان از عصبانیت به چشمهاي بسته و گونهی
قرمز شدش نگاه کردم.
غریدم: از ویلا گم شو بیرون.
چشمهاشو باز کرد و عصبی و دلخور بهم چشم
دوخت.
#پارت_۳۰۵
پشت بهش خوابیدم و پتو رو روم کشیدم.
از پشت بهم چسبید و دستشو دور بدنم انداخت.
-عید نزدیکه خانمم، بهت قول میدم ببرمت
نیویورك.
اما اخمهام از هم باز نشدند.
-عید پونزده روز دیگه مونده من همین فردا می
خوام برم.
نوچی زیر لب گفت.
-خب قربونت برم کار دارم، این همه بار واسم میاد اوکی شد صبر کن، بذار دخترا رو جمع کنند تعدادشون که میریم نیویورك.
چیزي نگفتم.
نزدیک گوشم گفت: قبوله؟
با فکري که به ذهنم رسید اخمهام از هم باز شدند.
-باشه قبوله.
آروم خندید.
-خوبه.
بعدم لالهی گوشمو بوسید.
-یه دور دیگه بریم؟
به سمتش چرخیدم.
-خیر،من خوابم میاد.
با حرص نگاهم کرد که بیخیال بوسهاي به لبش زدم
و بعد چرخیدم و چشمهامو بستم.
نفسشو به بیرون فوت کرد و از پشت بغلم کرد و
خوابید.
وقتی قراره واسه یه محموله بري شمال از فرصت
استفاده میکنم و میرم بیرون.
به من میگند مطهره، فقط ببین محافظامو چجوري
میپیچونم عشقم.
#مهرداد
با سردرد غلطی زدم.
یه دفعه مثل جت سرجام نشستم و با تعجب به
اطرافم نگاه کردم.
با دیدن خودم که فقط یه شورت پام بود اخمهام شدید در هم رفت.
اینجا چه خبره؟ من چرا اینطوریم؟
به مانتویی که به جالباسی وصل بود نگاه کردم.
کی اینجاست؟
به سرعت بلند شدم و با دو از اتاق بیرون اومدم و از
پلهها پایین رفتم.
بوي سوسیس و صداي جز ولز روغن میومد.
به سمت آشپزخونه دویدم و همین که واردش شدم
با دیدن لادن جا خوردم.
به سمتم چرخید و لبخندي زد.
-صبح بخیر.
به خودم اومدم و اخمهامو توي هم کشیدم.
-تو اینجا چیکار میکنی؟
زیر گاز رو خاموش کرد و با اخم به سمتم اومد.
-دیشب مثل خر مست کرده بودي، توجه داري که
داري با خودت چیکار میکنی؟
عصبی گفتم: اینجا چیکار میکنی؟
دست به سینه شد.
-دیشب کلید ویلا رو از نیما گرفتم و اومدم که
دیدم تو هم هستی.
بهم نزدیکتر شد و عصبی خندید.
-منو با مطهره اشتباه گرفتیو بردي توي تخت
خوابت، بقیشم خودت بفهم.
اخمهام از هم باز شدند و با بهت زیر لب زمزمه کردم: چی؟!
چرخید که سریع بازوشو گرفتم و به سمت خودم
چرخوندمش.
-یعنی ما...
-آره.
دستهامو توي موهام فرو کردم و چشمهامو بستم.
-نباید این اتفاق میفتاد.
چشمهامو باز کردم و با داد گلدون روي اپنو پرت
کردم.
-نباید این اتفاق میفتاد.
با چشمهاي به خون نشسته بهش نگاه کردم.
-چرا جلومو نگرفتی؟ هان؟
عصبی گفت: چیکار کنم وقتی مجبورم کردي؟
جناب عالی یاد عشق مردت مثل خر مست کرده
بودي و منو مطهره میدیدي! بگو ببینم تو مطهره
هم که بود اینجوري مجبورش...
دیگه نفهمیدم چیکار میکنم و سیلیاي به صورتش
زدم که صداش توي خونه پیچید.
نفس زنان از عصبانیت به چشمهاي بسته و گونهی
قرمز شدش نگاه کردم.
غریدم: از ویلا گم شو بیرون.
چشمهاشو باز کرد و عصبی و دلخور بهم چشم
دوخت.
- ۳.۳k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط