{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۶
صبرم سر اومد و داد زدم: برو بیرون.
اشک چشمهاشو پر کرد و با عصبانیت تنهاي بهم
زد و از آشپزخونه بیرون رفت.
کنار اپن روي زمین فرود اومدم و دستهامو توي
موهام فرو کردم.
زیر لب با بغض و عصبانیت گفتم: من چه غلطی
کردم؟ مطهره منو ببخش، منو ببخش خانمم نفهمیدم وگرنه هرگز اینکار رو نمیکردم، هرگز بهت
خیانت نمیکردم.
#عطیه
جزوهها رو بهش دادم و کنارش نشستم.
به لپ تاپ اشاره کرد.
-ببین خوبه؟
دقیق بهش نگاه کردم.
یه جاش رنگش نامناسب شده بود که تغییرش دادم.
از وقتی که مهرداد دیگه استادمون نیست و یکی
دیگه اومده درس منو ایمان کمی افت کرده.
البته ربط بیشترش بخاطر مطهرهست.
نمیدونم چقدر توي فکر بودم که وقتی به خودم اومدم که ایمان داشت تکونم میداد.
سریع اشک توي چشمهامو پاك کردم و بهش نگاه
کردم.
-بله؟
با اخم ریزي گفت: خوبی؟
با غم خندیدم.
-خوب بودنو تعریف کن ایمان.
نگاه ازم گرفت و سعی کرد خودشو مشغول جزوهها
نشون بده.
-بهش فکر نکن خودتو سرگرم کن، اینطوري بهتر
میتونی زندگی کنی.
خیره نگاهش کردم.
تو این مدت تنها دلخوشیه من کنار ایمان بودنه، اگه
اون نبود نمیدونستم چجوري میتونستم دووم
بیارم.
انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که سرشو بالا آورد.
-حرفی داري؟
آروم گفتم: نه، فقط میخواستم نگات کنم.
بازم به حرفهام عکس العملی نشون نداد و بلند
شد.
به سمت آشپزخونه رفت.
-چایی میخوري؟
غم وجودمو پر کرد.
-آره.
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.
با کمی مکث به سمت آشپزخونه رفتم.
وارد شدم که دیدم دو شاخهی چاي ساز رو توي
پریز زد.
-ایمان؟
به سمتم چرخید.
-بله؟
-شب میخوام برم پیش ماهان و محدثه، میاي؟
نگاه ازم گرفت و در یخچالو باز کرد.
-نه.
پوفی کشیدم و به سمتش رفتم.
-مهرداد نیست، رفته شمال.
اونور در وایسادم که نیم نگاهی بهم انداخت.
-درموردش فکر میکنم.
لبخند محوي روي لبم نشست.
بعد از اینکه آبی خورد در یخچالو بست.
#مطهره
به سمتم اومد که مشتی بهش زدم اما جا خالی داد.
تا خواست بگیرتم لگدي به شکمش زدم که چند
قدم به عقب رفت.
به سمتم دوید و تا خواست مشتی بهم بزنه با دست
مانعش شدم و با زانو به شکمش زدم که خم شد اما
یه دفعه دوتا پاهامو گرفت و روي زمین پرتم کرد که
از درد آخی گفتم و از درد کمرم به خودم پیچیدم.
خواست روم بشینه که به بالا پریدم و با هردو پام
لگدي به شکمش زدم که به عقب پرت شد.
سریع بلند شدم.
تا خواست بگیرتم لگدي به شکمش زدم که چند
قدم به عقب رفت.
به سمتش دویدم و مشتشو گرفتم اما سریع چرخید
و دستشو دور گلوم حلقه کرد.
نزدیک به گوشم گفت: مربیت منم جوجه.
خندیدم.
-درسته اما...
تو یه حرکت گردنش رو از پشت گرفتم و خم شدم
که به شدت به جلوم پرت شد و صداي بمی توی سالن پیچید.
همونطور که چشمهاشو روي هم فشار میداد
دیدگاه ها (۷)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۷همونطور که چشمهاشو روي هم فشار می...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۸نشست.یه دفعه صداي محدثه بلند شد.-...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۵پشت بهش خوابیدم و پتو رو روم کشید...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۴تا بخوام حرف بزنم لبشو محکم روي ل...

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

My little princess Part...9بلند شدم جلوش وایسادم با نگاه های...

پارت دومواقعا زشت شده بودم! سریع از خونه زدم بیرون، تابستون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط