{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Bad boy

Bad boy
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛‌𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
@ویو اوسامو
با حرفم لرزید .
چویا " تو از کج_"
دستمو گذاشتم رو لباش .
دازای" یه الفا همیشه میتونه امگای خودشو پیدا کنه "
از روش بلند شدم .
دازای" من تو مافیا کلی کار دارم بیا بریم صبحانه بخوریم بعد بریم .
چویا"من نمیام "
دستشو کشیدم .
دازای" من نمیشنوم "
کشوندمش دنبال خودم
م݀ꨲꨭقر م݀ꨲꨭاف݀ꨲꨭی݀ꨲꨭا ، د݀ꨲꨭف݀ꨲꨭتر ݀ꨲꨭدا݀ꨲꨭزای݀ꨲꨭ
چویا با خودم میکشونم .و اونم میگفت ولم کن.
نشوندمش روی میز خودمم نستم رو صندلی .
دازای" خب تو قراره داخل پرونده ها کمکم کنی "
چویا" نههه من برای شما جنایت کارا کار نمیکنم "
< تق‌تق‌>صدای در ...
دازای" بیا تو "
چویا هم روشو برگردوند تا کسی که داشت میومد رو ببینه . ولی.....کسی نبود پشت در هیچ کسی نبود .
یهو پرید تو بغلم
چویا" ا...ین...جا....رو...ح....داره؟.....من...از....ار...واح‌...میترسم..."
دازای" اره روح داره "
اینو گفتم تا همیشه بهم بچسبه .
چویا" می...شه....تو....بغل...ت....بمو...نم..."
دازای" باید هرچی گفتم گوش کنی "
کلشو به نشانه باشه تکون داد . اخه کوچولو ...
<تق‌تق>دوباره صدای در
چویا محکم بهم چسبید .
بغلش کردم و به سمت در حرکت کردم . در رو باز کردم کسی نبود فقط یه نامه ...

࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛‌𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛𝆺𝅥۪𝆭࿙ྀི⃜࿚⃜𝆺𝅥۪𝆭࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
دیدگاه ها (۱۷)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط