کودک که بودم
کودک که بودم
بعضی ها را آنقدر دوس داشتم
که وقتی
می آمدند خانه ی مان
با گریه مجبورشان میکردم
بیشتر بمانند ؛
خوابم که میبرد
بدون اینکه بفهمم
میرفتند..!
حالا که بزرگ شده أم
میترسم بخوابم ،
تو بروی...
و گریه هایم ، بعد از رفتنت
سودی نداشته باشد ........
بعضی ها را آنقدر دوس داشتم
که وقتی
می آمدند خانه ی مان
با گریه مجبورشان میکردم
بیشتر بمانند ؛
خوابم که میبرد
بدون اینکه بفهمم
میرفتند..!
حالا که بزرگ شده أم
میترسم بخوابم ،
تو بروی...
و گریه هایم ، بعد از رفتنت
سودی نداشته باشد ........
- ۱.۵k
- ۲۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط