تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۲۳
تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۲۳
بیتگرام خنده ای کرد و خواهرش را در بغل اش گرفت
اونجی اشکی از گوشه چشم اش افتاد و سفت برادرش را بغل کرد
اونجی : این همه ... سال
بیتگرام اونجی رو آغوش اش کشید و با خنده گفت
بیتگرام : بگو ببینم دل تنگ این دادش یکی یدونت نشدی
اونجی : چی داری میگی مگه میشه دل تنگت نشم
بیتگرام : جیمین هیونگ و بقیه کجان
اونجی : اون رفت دره هان
بیتگرام: چی تو روز عروسیش میخواد شنا کنه
اونجی : لطفا برو اونجا مطمئنم اتفاق خوبی نمی افته
بیتگرام: چه اتفاقی من هیچی نمی فهمم
اونجی با بغض گفت
اونجی : لطفت برو اونجا
........
جیمین از ماشین پیاده شد و با دیدن ات که لبه تپه ایستاده بلند صداش زد
جیمین : ات
ات صورت اش را طرفه جیمین برگردوند اگه یک قدمه دیگه عقب برمیداشت دیگه می افتاد جیمین با عجله سمت اش رفت ولی با صدای ات همانجا ایستاد
ات : اگه یک قدم دیگه برداری خودمو میندازم
جیمین : ات دست از این کارا بردار بیا این طرف
ات درحالی که اشک هایش رویه گونه هایش جاری بودن با دست اش اشک هایش را پاک کرد و با صدای بلند که در از بغض و گریه بود گفت
ات : بسه ببین بخاطر تو به این حال افتادم دیگه باید راضی شده باشی
جیمین : گوش کن
ات : نه تو گوش کن
دیگه کم کم اشک هایش رویه صورت اش جاری شدن با همان صدای لرزون حرف میزد
ات : دلم رو نشکستی منو شکستی .... بخاطر انتقام پسته ..خودت منو کشتی...
جیمین قدم های آهسته ای سمت اش بر میداشت
جیمین : بچه مون چی میشه اون هنوز به این دنیا نیومده میخوای زندگیش رو بگیری
ات : بسه.. بس کن
ماشین یونگی هم ایستاد و سریع ازش پیاده شد ماشین مشکی دیگه ای هم ایستاد و بیتگرام ازش پیاده شد
ات : دیگه هیچوقت تو رو نخواهم دید پارک جیمین
جیمین با بدو سمته ات رفت جیمین همینکه دست اش رو سمته دست ات دراز کرد اما ات خودش رو رها کرد
جیمین : ات ......
شرط ها
کامنت ۵۰
لایک ۵۰
بیتگرام خنده ای کرد و خواهرش را در بغل اش گرفت
اونجی اشکی از گوشه چشم اش افتاد و سفت برادرش را بغل کرد
اونجی : این همه ... سال
بیتگرام اونجی رو آغوش اش کشید و با خنده گفت
بیتگرام : بگو ببینم دل تنگ این دادش یکی یدونت نشدی
اونجی : چی داری میگی مگه میشه دل تنگت نشم
بیتگرام : جیمین هیونگ و بقیه کجان
اونجی : اون رفت دره هان
بیتگرام: چی تو روز عروسیش میخواد شنا کنه
اونجی : لطفا برو اونجا مطمئنم اتفاق خوبی نمی افته
بیتگرام: چه اتفاقی من هیچی نمی فهمم
اونجی با بغض گفت
اونجی : لطفت برو اونجا
........
جیمین از ماشین پیاده شد و با دیدن ات که لبه تپه ایستاده بلند صداش زد
جیمین : ات
ات صورت اش را طرفه جیمین برگردوند اگه یک قدمه دیگه عقب برمیداشت دیگه می افتاد جیمین با عجله سمت اش رفت ولی با صدای ات همانجا ایستاد
ات : اگه یک قدم دیگه برداری خودمو میندازم
جیمین : ات دست از این کارا بردار بیا این طرف
ات درحالی که اشک هایش رویه گونه هایش جاری بودن با دست اش اشک هایش را پاک کرد و با صدای بلند که در از بغض و گریه بود گفت
ات : بسه ببین بخاطر تو به این حال افتادم دیگه باید راضی شده باشی
جیمین : گوش کن
ات : نه تو گوش کن
دیگه کم کم اشک هایش رویه صورت اش جاری شدن با همان صدای لرزون حرف میزد
ات : دلم رو نشکستی منو شکستی .... بخاطر انتقام پسته ..خودت منو کشتی...
جیمین قدم های آهسته ای سمت اش بر میداشت
جیمین : بچه مون چی میشه اون هنوز به این دنیا نیومده میخوای زندگیش رو بگیری
ات : بسه.. بس کن
ماشین یونگی هم ایستاد و سریع ازش پیاده شد ماشین مشکی دیگه ای هم ایستاد و بیتگرام ازش پیاده شد
ات : دیگه هیچوقت تو رو نخواهم دید پارک جیمین
جیمین با بدو سمته ات رفت جیمین همینکه دست اش رو سمته دست ات دراز کرد اما ات خودش رو رها کرد
جیمین : ات ......
شرط ها
کامنت ۵۰
لایک ۵۰
- ۳۲.۵k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط