تقاص عشق/ فصل ۲/ part ۱۲۱
تقاص عشق/ فصل ۲/ part ۱۲۱
ات : دینا بدو برو به عمو یونگیت بگو بیاد
دینا : بگم بیاد
ات : آره
دینا : چلا
ات : کارش دارم
دینا به سمته در رفت ات دوباره صداش زد به سمتش رفت و سفت بغلش کرد
دینا : جای میخواهید بلید
ات : نه حالا هم برو
دینا از آنجا رفت ات چشم هایش پر از اشک شدن از لایه در نگاهی به بیرون انداخت جیمین رو دید که داره با یکی حرف میزنه
ات : تو باعث این حال من شدی
دامن بزرگ لباس عروس اش را تویه دستاش گرفت و در دیگه ای که اتاق داشت و راهی به بیرون داشت بیرون رفت از تالار بیرون رفت و شروع به دویدن کرد کمی دور شد از تالار تاکسی را دید و سریع سوار اش شد
راننده : کجا برم
ات : دره هان یکم عجله کنید
تاکسی حرکت کرد ات نگاهی به پشته سر اش انداخت بعضی که تویه دلش بود هیچ وقت از بین نمی رفت
ات : راه دیگه ای واسم نذاشتی پارک جیمین
...
وقته حلقه انداختن بود یونگی دسته اونجی رو گرفته بود و آمدن جایگاه حلقه ها رو انداختن و همو بوسیدن
جیمین که به همان اتاق رفت اما با نبود ات مواجه شد سمته سرویس بهداشتی رفت و چند تقی به در زد
جیمین : ات اونجایی
چرا جواب نمیده
یه دفعه دیگه در میزنم اگه نیومدی میام تو
دوباره تقی به در زد اما بازم هیچ صدایی نشنید درو باز کرد اما ات اونجا هم نبود
جیمین به سالن آنجا رفت از همه پرسید اما هیچ کسی خبر نداشت ات کجاست یونگی که کناره اونجی ایستاده بود جیمین رفت سمته آنها و خیلی آروم جوری که هیچکس نشنوه بهش گفت
جیمین : ات نیست نمیدونی کجاست
یونگی : نه بزار به نگهبان های عمارت زنک بزنم شاید رفته باشه عمارت
جیمین با عصبانیت گفت
جیمین : یعنی چی که رفته عمارت
یونگی : میدونی که اون حق داره هرجای که میخواد بره
جیمین دستی به پیشونیش کشید و با عصبانیت صورت اش رو برگردوند
مدتی گذشت جیمین سمته یونگی آمد و با عصبانیت گفت
جیمین : چی شد رفته عمارت
یونگی : نه نرفته نگرانش شدم
جیمین : یعنی کجا رفته
یونگی : نکنه بلای سره خودش بیاره
جیمین : نه نباید همچین کاری بکنه
یونگی : اگه اتفاقی برای ات بیوفته
جیمین : نمی افته ....
ات : دینا بدو برو به عمو یونگیت بگو بیاد
دینا : بگم بیاد
ات : آره
دینا : چلا
ات : کارش دارم
دینا به سمته در رفت ات دوباره صداش زد به سمتش رفت و سفت بغلش کرد
دینا : جای میخواهید بلید
ات : نه حالا هم برو
دینا از آنجا رفت ات چشم هایش پر از اشک شدن از لایه در نگاهی به بیرون انداخت جیمین رو دید که داره با یکی حرف میزنه
ات : تو باعث این حال من شدی
دامن بزرگ لباس عروس اش را تویه دستاش گرفت و در دیگه ای که اتاق داشت و راهی به بیرون داشت بیرون رفت از تالار بیرون رفت و شروع به دویدن کرد کمی دور شد از تالار تاکسی را دید و سریع سوار اش شد
راننده : کجا برم
ات : دره هان یکم عجله کنید
تاکسی حرکت کرد ات نگاهی به پشته سر اش انداخت بعضی که تویه دلش بود هیچ وقت از بین نمی رفت
ات : راه دیگه ای واسم نذاشتی پارک جیمین
...
وقته حلقه انداختن بود یونگی دسته اونجی رو گرفته بود و آمدن جایگاه حلقه ها رو انداختن و همو بوسیدن
جیمین که به همان اتاق رفت اما با نبود ات مواجه شد سمته سرویس بهداشتی رفت و چند تقی به در زد
جیمین : ات اونجایی
چرا جواب نمیده
یه دفعه دیگه در میزنم اگه نیومدی میام تو
دوباره تقی به در زد اما بازم هیچ صدایی نشنید درو باز کرد اما ات اونجا هم نبود
جیمین به سالن آنجا رفت از همه پرسید اما هیچ کسی خبر نداشت ات کجاست یونگی که کناره اونجی ایستاده بود جیمین رفت سمته آنها و خیلی آروم جوری که هیچکس نشنوه بهش گفت
جیمین : ات نیست نمیدونی کجاست
یونگی : نه بزار به نگهبان های عمارت زنک بزنم شاید رفته باشه عمارت
جیمین با عصبانیت گفت
جیمین : یعنی چی که رفته عمارت
یونگی : میدونی که اون حق داره هرجای که میخواد بره
جیمین دستی به پیشونیش کشید و با عصبانیت صورت اش رو برگردوند
مدتی گذشت جیمین سمته یونگی آمد و با عصبانیت گفت
جیمین : چی شد رفته عمارت
یونگی : نه نرفته نگرانش شدم
جیمین : یعنی کجا رفته
یونگی : نکنه بلای سره خودش بیاره
جیمین : نه نباید همچین کاری بکنه
یونگی : اگه اتفاقی برای ات بیوفته
جیمین : نمی افته ....
- ۲۰.۶k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط