#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_20
.
وارد اتاقش شدم. یکم از اتاق من بزرگ تر بود. و طوسی و مشکی داشت.
+اتاقت.. خیلی قشنگه........... وایی بالکنت خیلی بزرگه
-فکر کنم خوشت اومده؟
+اره کی از اینجا خوشش نمی اد؟ (نویسنده : کوک اخه این چه سوال مسخره ای بود 😅)
-خب نمی دونم راستش... خب بگو چه لباسی می خوای؟
بدون هیچ مکثی گفتم....
+شلوار جین بگ، تیشرت سفید اگر هم ارمش ادیداس باشه عالیه
-استایل رو برم..... خب اینم از این.... زود لباست رو بپوش بریم.
+باش.
از اتاق خارج شدم و رفتم اتاق خودم . لباسش رو پوشیدم چون لش بود خوب وایستاد . عطر هم زدم و تمام. عینکم زدم رفتم پایین دیدم کوک کنار یک در ایستاده بود.
+جونگ کوک اونجا چی کار می کنی؟
_بیا بریم داخل می بینی
+وایسا این یک اسانسور هست؟ نه
_اوهوم بیا سوار شو
+خب چیزه میشه من سوار نشم.
اومد جلوم و خم شد.
-چرا نمی تونی سوار شی؟
+خب... من فوبیای اسانسور دارم.
-واقعا نمی دونستم اینجا هم پله نداره...... خب بیا باهم بریم.
پاهام شروع کرد به لرزیدن تعادلی رو خودم نداشتم. سرمم داشت گیج می رفت. اون اتفاق.... اون شب..... نه ات تمرکز کن.
+کوک.....
-پارک حالت خوبه؟
+کوک من از اسانسور می ترسم نه.. نه
-گفتم تا وقتی من هستم تو حتی یک تار مو از سرت کم نمی شه ( محکم و جدی)
دستام که روی گوشام بود و گرفت و نگاه هم کرد
-ات...... پارک ات...... به من اعتماد کن. تو دختر قوی هستی..... هعی
+کوک من ..... نمی تونم( بغض )
کوک من بغل کرد. چی؟( نویسنده : چی نداره بغلت کرد از خدات باشه ایششش 😒)
یک دستش پشتم و یک دستش روی موهام بود.
اولین بغل عمرم..... از یک پسر غریبه.... چقدر بدنش ارامش میده... گرم محکم
برای یک لحظه حس ارامش امنیت حس خوبی که نمی توانم توصیف کنم. حسی که این همه سال دنبالش بودم. جئون تو کی هستی؟
دستام رو دور کمرش حلقه کردم و اروم اشک ریختم.
صدای هق هق هایم به گوش می رسید .
-اشششش اروم باش.... ا. ت تو قوی ترین و با استعداد ترین دختری هستی که من می شناسم. حالا بیا بریم داخل...
در رو باز کرد و چراغ روشن شد. سرم رو بالا گرفتم تا اون جا رو دیدم سرم گیج رفت.
+کوک تو اول سوار شو.....
-هر طور تو بخوایی
کوک سوار شد و دستش رو دراز کرد.
منم دستش رو گرفتم و وارد شدم.
همون اول احساس خفگی بهم دست داد
دستامو به دستاش گره زدم. چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم.
دکمه p رو فشار داد و و اسانسور شروع کرد به حرکت کردن.
بعد ۱ دقیقه اسانسور متوقف شد و در باز شد.
-دیدی هیچ کاری نداشت... فکر کنم دیگه فوبیایی نداری نه؟
.
.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند. 😘
#پارت_20
.
وارد اتاقش شدم. یکم از اتاق من بزرگ تر بود. و طوسی و مشکی داشت.
+اتاقت.. خیلی قشنگه........... وایی بالکنت خیلی بزرگه
-فکر کنم خوشت اومده؟
+اره کی از اینجا خوشش نمی اد؟ (نویسنده : کوک اخه این چه سوال مسخره ای بود 😅)
-خب نمی دونم راستش... خب بگو چه لباسی می خوای؟
بدون هیچ مکثی گفتم....
+شلوار جین بگ، تیشرت سفید اگر هم ارمش ادیداس باشه عالیه
-استایل رو برم..... خب اینم از این.... زود لباست رو بپوش بریم.
+باش.
از اتاق خارج شدم و رفتم اتاق خودم . لباسش رو پوشیدم چون لش بود خوب وایستاد . عطر هم زدم و تمام. عینکم زدم رفتم پایین دیدم کوک کنار یک در ایستاده بود.
+جونگ کوک اونجا چی کار می کنی؟
_بیا بریم داخل می بینی
+وایسا این یک اسانسور هست؟ نه
_اوهوم بیا سوار شو
+خب چیزه میشه من سوار نشم.
اومد جلوم و خم شد.
-چرا نمی تونی سوار شی؟
+خب... من فوبیای اسانسور دارم.
-واقعا نمی دونستم اینجا هم پله نداره...... خب بیا باهم بریم.
پاهام شروع کرد به لرزیدن تعادلی رو خودم نداشتم. سرمم داشت گیج می رفت. اون اتفاق.... اون شب..... نه ات تمرکز کن.
+کوک.....
-پارک حالت خوبه؟
+کوک من از اسانسور می ترسم نه.. نه
-گفتم تا وقتی من هستم تو حتی یک تار مو از سرت کم نمی شه ( محکم و جدی)
دستام که روی گوشام بود و گرفت و نگاه هم کرد
-ات...... پارک ات...... به من اعتماد کن. تو دختر قوی هستی..... هعی
+کوک من ..... نمی تونم( بغض )
کوک من بغل کرد. چی؟( نویسنده : چی نداره بغلت کرد از خدات باشه ایششش 😒)
یک دستش پشتم و یک دستش روی موهام بود.
اولین بغل عمرم..... از یک پسر غریبه.... چقدر بدنش ارامش میده... گرم محکم
برای یک لحظه حس ارامش امنیت حس خوبی که نمی توانم توصیف کنم. حسی که این همه سال دنبالش بودم. جئون تو کی هستی؟
دستام رو دور کمرش حلقه کردم و اروم اشک ریختم.
صدای هق هق هایم به گوش می رسید .
-اشششش اروم باش.... ا. ت تو قوی ترین و با استعداد ترین دختری هستی که من می شناسم. حالا بیا بریم داخل...
در رو باز کرد و چراغ روشن شد. سرم رو بالا گرفتم تا اون جا رو دیدم سرم گیج رفت.
+کوک تو اول سوار شو.....
-هر طور تو بخوایی
کوک سوار شد و دستش رو دراز کرد.
منم دستش رو گرفتم و وارد شدم.
همون اول احساس خفگی بهم دست داد
دستامو به دستاش گره زدم. چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم.
دکمه p رو فشار داد و و اسانسور شروع کرد به حرکت کردن.
بعد ۱ دقیقه اسانسور متوقف شد و در باز شد.
-دیدی هیچ کاری نداشت... فکر کنم دیگه فوبیایی نداری نه؟
.
.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند. 😘
- ۷۰۰
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط