{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

5-6 ساله که بودم به عنوان یه دختر کوچولو همیشه دلم می خوا

5-6 ساله که بودم به عنوان یه دختر کوچولو همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ بشم و یه خانوم درست حسابی بشم کفش تق تقی بپوشم و برم بازار لباس بخرم.
8 ساله م که شده بود وقتی که توی تلویزیون سریال ماری کوری رو دیدم تصمیم گرفتم فیزیکدان یا شیمیدان بشم و چون اسمم منیژه بود می خواستم حتما عنصر "منیژیوم" ِ جدول تناوبی رو خودم کشف کنم نه کس دیگه ای.
13-14 ساله که شدم از شدت علاقه به فیلم هندی شک نداشتم که بالاخره یه روزی یه هنرپیشه ی مشهور می شم.
18 ساله م که شد احساس کردم باید کمی واقع بین تر باشم اینه که نشستم توی یه کتابخونه ی دنج و تاریک و شروع کردم به درس خوندن تا پزشکی قبول بشم و یک خانوم دکتر ِ به تمام معنا بشم.
22 ساله م بود که لیسانس ادبیاتم رو گرفته بودم و به این نتیجه رسیدم که حالا که دکتر نشدم باید حتما زن یک دکتر موفق و مشهور بشم.
25 سالگی به ازدواج با یک مهندس هم راضی بودم اما بالاخره 29 ساله م بود که زن پسر دایی سمجم شدم که سال ها پای من صبر کرده بود و یه مغازه لباس فروشی بزرگ توی یکی از خیابونای مرکزی شهر داشت.
30 ساله م که شد احساس کردم دوست دارم که دیگه حداقل دخترم دکتر بشه.

32 سالم که شده بود اولین بچه م به دنیا اومد که یه پسربود نه یک دختر.
40 ساله م که شد دخترم که 5 سالش بود رفت زیر ماشین یه دکتر پولدار و مرد.تا45 سالگی دیگه آرزوی جدیدی نداشتم جز اینکه دوباره درسم رو ادامه بدم.
47 ساله م بود که شوهرم فوت کرد و خودم مدیریت فروشگاهش رو به عهده گرفتم.
50 ساله بودم که عروسم کفش تق تقی می پوشید و میومد از فروشگاه ما لباس بخره اونم مجانی!
توی 52 سالگی پسرم که مهندسی قبول شده بود به عروسم می گفت:خانوم ِ مهندس.
55 سالگی دلم می خواست نوه ای داشته باشم که یا دکتر بشه یا خلبان.58 سالگی 2 تا نوه ی 2 قولوم به دنیا اومدن که بعدها یکیشون شاعر شد اون یکی بوکسور.
حول و حوش 60 سالگی به سرم زد که مطالعات دینیم رو گسترش بدم و یک مبلغ دینی بشم اما نه واسه چشام سویی مونده بود نه قدرت سفرهای سخت دور و دراز رو داشتم.
یادمه که 70 ساله م شده بود که یه روز تلویزیون رو روشن کردم و دیدم دوباره سریال ماری کوری رو دارن نشون میدن دقیقا همون سریالی که بچه گیام نشونش میدادن بود و من یادم به عنصر منیژیومم افتاد که هنوز جاش توی جدول مندلیف خالی بود و قراربود که من سال ها قبل کشفش می کردم.تازه اون موقع بود که فهمیدم توی جدول مندلیف عنصر "کوریوم" هم وجود نداره. این شد که دیگه بی خیال "منیژیوم" شدم و خیالم راحت شد.
تازه از 70سالگی به بعد بود که با خیال راحت کنار دانشمندا، هنرپیشه ها، دکترا و خانومایی که با کفشای تق تقی توی خیابونا راه می رفتن شروع کردم به زندگی کردن....


منیژه رضوان

nariii
دیدگاه ها (۵۳)

اعتماد به سقف اگه آدم بود میشد هوانگ هیونجین

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_17ویو میرااز دیشب تا الان...

𝐆𝐎𝐎𝐆𝐎𝐎𝐒𝐇 💚𝐿𝑦𝑟𝑖𝑐𝑠;𝐴𝑟𝑑𝑎𝑙𝑎𝑛 𝑆𝑎𝑟𝑓𝑎𝑟𝑎𝑧 𝑀𝑢𝑠𝑖𝑐;𝐹𝑎𝑟𝑖𝑑 𝑍𝑜𝑙𝑎𝑛𝑑 پُـرسـش...

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط