تکاپوی خاکستر: پارت 7
تکاپوی خاکستر: پارت 7
مژده بدیننننن بالاخره قراره با پسر خوشتیپمون آشنا شیمممم
--------------------------------------
درست دیدم؟
اون یه مرد بود...
یه مرد حدودا 20 ساله...
در حال شکار کردن بود
اما پشتش به من بود و من رو نمیدید...
اما داشت چی شکار میکرد؟
آهو
که یهو بی اختیار فریاد زدم
-هویییییی چیکار آهو داریییی
که یهو به خودم اومدم و دیدم اون مرد داره بهم نگاه میکنه
-وایی نه اون میفهمهه
اون منو دوباره میفرسته پیش الکساندر( تو ذهنش)
از شدت ترس تنها یه کار کردم...
یه سنگ برداشتم به سرش زدم
اما بر خلاف انتظارم از جثه غول اون مرد به یک ثانیه نکشیده از هوش رفت و خون از سرش جاری شد...
سریع به سمتش دویدم و داد زدم
-خوبییییییییی؟ واییی
نههه
تو رو خدا نمیرر
سریع یه تکه از لباسم رو پاره کردم و به سرش بستم
چندین ساعت گذشته بود..
اما اون هنوز بیهوش بود...
ترس کل وجودمو گرفته بود...
هوا تاریک شده بود پس یه آتیش روشن کردم تا یکم گرم بشم...
اون مرد رو، رو یه کنده درخت دراز کردم و خودم کنارش دراز کشیدم
غرق در افکارم بودم که یهو یه دست صورتمو به طور نوازش واری لمس کرد...
مژده بدیننننن بالاخره قراره با پسر خوشتیپمون آشنا شیمممم
--------------------------------------
درست دیدم؟
اون یه مرد بود...
یه مرد حدودا 20 ساله...
در حال شکار کردن بود
اما پشتش به من بود و من رو نمیدید...
اما داشت چی شکار میکرد؟
آهو
که یهو بی اختیار فریاد زدم
-هویییییی چیکار آهو داریییی
که یهو به خودم اومدم و دیدم اون مرد داره بهم نگاه میکنه
-وایی نه اون میفهمهه
اون منو دوباره میفرسته پیش الکساندر( تو ذهنش)
از شدت ترس تنها یه کار کردم...
یه سنگ برداشتم به سرش زدم
اما بر خلاف انتظارم از جثه غول اون مرد به یک ثانیه نکشیده از هوش رفت و خون از سرش جاری شد...
سریع به سمتش دویدم و داد زدم
-خوبییییییییی؟ واییی
نههه
تو رو خدا نمیرر
سریع یه تکه از لباسم رو پاره کردم و به سرش بستم
چندین ساعت گذشته بود..
اما اون هنوز بیهوش بود...
ترس کل وجودمو گرفته بود...
هوا تاریک شده بود پس یه آتیش روشن کردم تا یکم گرم بشم...
اون مرد رو، رو یه کنده درخت دراز کردم و خودم کنارش دراز کشیدم
غرق در افکارم بودم که یهو یه دست صورتمو به طور نوازش واری لمس کرد...
- ۱۲۴
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط