{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپوی خاکستر: پارت 6

تکاپوی خاکستر: پارت 6
داشتم از ترس به خودم میلرزیدم که در باز شد...
اون صحنه‌ای که دیدم کل وجودمو به درد آورد...
الکساندر عوضی تمام نقاشی‌هایی که روی بوم کشیده بودم رو دور تا دور اتاق چیده بود...
یعنی چرا اینکارو کرده؟
نکنه...

درسته اون یه میله برداشت و تمام نقاشی‌هامو نابود کرد..
اون لحظه کل وجودمو خشم گرفته بود
حتی، حتی نمیدونستم دارم چیکار میکنم
تنها چیزی که به ذهنم رسید فقط همین بود..
یه تیکه چوب برداشتم و زدم پشت سر آقای الکساندر، بیهوش شد...
سریع از اتاق بیرون اومدم و درو قفل کردم
خوشبختانه خدمتکارا به دستور خود احمقش رفته بودن
سریع به اتاق کارش رفتم
اون همیشه پولاشو توی گاو صندوق توی کمدش میذاشت
بی درنگ رفتم سمتش... گاو صندوق رو باز کردم و هر چی سکه و پول دیدم رو برداشتم.
و تنها کاری که تونستم انجام بدم فرار کردن بود...
با تمام سرعت به سمت جنگل فرار کردم
جوری میدویدم که از شدت نفس تنگی سینه‌ام در حال آتیش گرفتن بود...
دیگه توان نداشتم...
زیر یه درخت وایسادم و همونجا کیف پر از سکه و طلا رو قایم کردم...
کنار اون درخت نشستم تا استراحت کنم
اما شخصی رو دیدم که باعث شد ترس کل وجودمو بگیره...
دیدگاه ها (۰)

تکاپوی خاکستر: پارت 7مژده بدیننننن بالاخره قراره با پسر خوشت...

تکاپوی خاکستر: پارت 8ویو گابریل:غرق در شکار کردن و هدف قرار ...

تکاپوی خاکستر: پارت 5بالاخره اون روز رسیده بود...روزی که مطم...

Stirring Ashes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط