کامیل خودشو پشت یوشیرو جمع کرد
کامیل خودشو پشت یوشیرو جمع کرد
حضور اون دوتا خیلی سنگین بود چرا انقدر مورد احترام بودن؟!
نویسنده یا شاعر که نبودن چون کسایی که تو این جمع مورد احترام قرار بگیرن قطعا خلافکارهای سطح بالایی بودن
سانزو غرولند کرد و بعد دستشو برد بالا و تو هوا تکون داد و گفت
( من نمیشینم! ریندووو! بیا جای من بازی کن!)
کسی که بالا سر سانزو بود همون مرد مو بنفش ادای سانزو رو درآورد و بعد پشت به افراد سالن کرد و و دو دستش رو به نرده پشت مبل سانزو تکیه داد و به افراد طبقه پایین خیره شد
کامیل یهو احساس کرد اون داره با نگاهی کاملا خریداران و هوس ناک به زن ها نگاه میکنه
لحظه ای از اینکه لباس زیبا و خوشگل و صورتی خوش آرایش نداره احساس آرامش کرد
تپش قلبش خیلی یهویی بالا رفت
صدای قدم های سنگینی به گوشش رسید
به پله های پایین نگاه کرد اما نه! از اونجا نبود! چشمش به چندتا پله افتاد که به سوراخی مربعی بالا ختم میشدن
حالا مه یادش اومد ویلا طبقه های خیلی زیادی داشت و با خودش آرزو کرد که حداقل تو همین طبقه بمونن
صدای تق تق قدم ها بیشتر شد. نگاه کامیل و یوشیرو به اون مسیر بود
اول کفش های واکس خورده مشکی رنگ و بعد کت و شلوار اتو شده و بعد کراوات بنفشش و حالا کامل صورتش رو دیدن
مردی جدید وارد جمع شد
چشم های بنفش روشن داشت موهای بنفش بلند که تا گردنش ادامه داشت پرسینگ آهنی روی گوش چپش بدجوری نظر کامیل رو جلب کرد! اونهم گوشاش سوراخ کرد اما چیزی نداشت بندازه تو گوشش. یکم مایه خجالت بود!
( چیه سانزو باز چِت کردی؟!)
با کنایه اینو گفت و لحظه ای وایساد و درحالی که سرشونه هاش رو جابه جا میکرد به اطراف خیره شد
نگاش خیلی بیشتر از حد لازم روی کامیل موند
دختر خجالت زده ای که لباس گشادی به تن داشت با پوست سفید و لب هایی سرخ خجالت زده بود هیچ آرایشی نداشت. لبخند ریندو کش اومد. کم پیش میومد همچین دختری پیدا شه
وقتی که از خجالت خودشو پشت بدن یوشیرو قایم میکرد باعث میشد ریندو فقط با یه واژه فکر کنه
( کیوت! )
سخت چشم از اون دختر زیبا گرفت و پشت میز قمار نشست
خیلی آروم و بیخیال بود. با تسلط کامل نشست انگار از قبل اونجا رو فتح کرده. انگشتاش با حالت سبک روی میز طرح چوب حرکت میکرد
طوری حرفه ای بنظر میرسید انگار کوه اعتماد به نفسه. با انگشتاش به مارولو اشاره کرد و گفت.
_ خب من جای سانزو! بقیه کجان؟!
نویسنده : ( دوستان مثل همه ی سناریو هام که شخصیت کارکتر اصلی علامت اینه _ و دخترم + اینه اوکی)
کامیل یهو احساس کرد جو خیلی سنگین تر و سیاه تر شده انگار هوا تار شده بود
افراد یواش یواش خودشونو از سایه های سالن تکون دادن و اومدن پشت میز نشستن
چهره های همشون بیخیال بود. اون مردها صن ای های قرمز رو عقب کشیدن و پشتش نشستن. و درکمال تعجب هیچکدومشون حتی یه کلمه هم حرف نمیزدن
شاید بخاطر حضور این مرد مو بنفش بود مه هوا انقد تیره شده بود اما نمیتونست دلیل تپش قلب شدیدشو توجیح کنه
هچ وقت از اینکه قلبش اینطوری بدون صبر میکوبید خوشش نمیومد
انگار صدای قلبش رو هنه میتونن بشنون. همون مرد مو بنفش ریندو درحالی که پشت میز نشسته بود یهو با اون چشمای بنفشش زیر چشمی نگاهش کرد
تو عمق نگاش یه چیز تاریک بود انگار که کامیل رو میشناخت. با نگاه خیره اون حالا دیگه کامل پشت یوشیرو قایم شده بود که یوشیرو با شونه بهش طعنه زد و به سمت میز رفت
مارولوی مضطرب سریع چندنفر دیگه روهم آورد. چنددقیقه بیشتر طول نکشید که همه پشت میز نشسته بودن و زن با لباس باز اومد جلو تا وسط میز برقصه اما...
ریندو با نگاهی وحشتناک به مارولو و بعد به زن نگا کرد
_ لازم نکرده. برو
زن بدون هیچ حرفی سریع از اونجا دور شد و مارولو آب دهنشو قورت داد
برخلاف انتظار کامیل اون مرد انگار خوشش نمیومد حواسش پرت زن ها شه
حتی با وجود مردهای جدید با تتوهای عجیب و غریب و حلقه هایی تو گوش و ابروهاشون که هیچ شباهتی به مردای شیک و کت و شلوار پوشیده نداشتن اومده بودن بازم جای خالی باقی مونده بود
مارولو کسی رو صدا زد و یه نفر با کارت های بازی به طرح اسکلت و یک صندوقچه پر پول اومد
پسر جوونی بود. نهایتش میتونست هیجده سال سن داشته باشه. هیکل لاغر و موهای آشفته و صورتی بیخیال داشت
صندوقی که با یه دست نگه داشته بود وسط میز گذاشت و کارت هارو تو دستش چرخوند و به قول معروف بر زد
اینم از پارت های امشب ✨
عخش، کردین؟
حضور اون دوتا خیلی سنگین بود چرا انقدر مورد احترام بودن؟!
نویسنده یا شاعر که نبودن چون کسایی که تو این جمع مورد احترام قرار بگیرن قطعا خلافکارهای سطح بالایی بودن
سانزو غرولند کرد و بعد دستشو برد بالا و تو هوا تکون داد و گفت
( من نمیشینم! ریندووو! بیا جای من بازی کن!)
کسی که بالا سر سانزو بود همون مرد مو بنفش ادای سانزو رو درآورد و بعد پشت به افراد سالن کرد و و دو دستش رو به نرده پشت مبل سانزو تکیه داد و به افراد طبقه پایین خیره شد
کامیل یهو احساس کرد اون داره با نگاهی کاملا خریداران و هوس ناک به زن ها نگاه میکنه
لحظه ای از اینکه لباس زیبا و خوشگل و صورتی خوش آرایش نداره احساس آرامش کرد
تپش قلبش خیلی یهویی بالا رفت
صدای قدم های سنگینی به گوشش رسید
به پله های پایین نگاه کرد اما نه! از اونجا نبود! چشمش به چندتا پله افتاد که به سوراخی مربعی بالا ختم میشدن
حالا مه یادش اومد ویلا طبقه های خیلی زیادی داشت و با خودش آرزو کرد که حداقل تو همین طبقه بمونن
صدای تق تق قدم ها بیشتر شد. نگاه کامیل و یوشیرو به اون مسیر بود
اول کفش های واکس خورده مشکی رنگ و بعد کت و شلوار اتو شده و بعد کراوات بنفشش و حالا کامل صورتش رو دیدن
مردی جدید وارد جمع شد
چشم های بنفش روشن داشت موهای بنفش بلند که تا گردنش ادامه داشت پرسینگ آهنی روی گوش چپش بدجوری نظر کامیل رو جلب کرد! اونهم گوشاش سوراخ کرد اما چیزی نداشت بندازه تو گوشش. یکم مایه خجالت بود!
( چیه سانزو باز چِت کردی؟!)
با کنایه اینو گفت و لحظه ای وایساد و درحالی که سرشونه هاش رو جابه جا میکرد به اطراف خیره شد
نگاش خیلی بیشتر از حد لازم روی کامیل موند
دختر خجالت زده ای که لباس گشادی به تن داشت با پوست سفید و لب هایی سرخ خجالت زده بود هیچ آرایشی نداشت. لبخند ریندو کش اومد. کم پیش میومد همچین دختری پیدا شه
وقتی که از خجالت خودشو پشت بدن یوشیرو قایم میکرد باعث میشد ریندو فقط با یه واژه فکر کنه
( کیوت! )
سخت چشم از اون دختر زیبا گرفت و پشت میز قمار نشست
خیلی آروم و بیخیال بود. با تسلط کامل نشست انگار از قبل اونجا رو فتح کرده. انگشتاش با حالت سبک روی میز طرح چوب حرکت میکرد
طوری حرفه ای بنظر میرسید انگار کوه اعتماد به نفسه. با انگشتاش به مارولو اشاره کرد و گفت.
_ خب من جای سانزو! بقیه کجان؟!
نویسنده : ( دوستان مثل همه ی سناریو هام که شخصیت کارکتر اصلی علامت اینه _ و دخترم + اینه اوکی)
کامیل یهو احساس کرد جو خیلی سنگین تر و سیاه تر شده انگار هوا تار شده بود
افراد یواش یواش خودشونو از سایه های سالن تکون دادن و اومدن پشت میز نشستن
چهره های همشون بیخیال بود. اون مردها صن ای های قرمز رو عقب کشیدن و پشتش نشستن. و درکمال تعجب هیچکدومشون حتی یه کلمه هم حرف نمیزدن
شاید بخاطر حضور این مرد مو بنفش بود مه هوا انقد تیره شده بود اما نمیتونست دلیل تپش قلب شدیدشو توجیح کنه
هچ وقت از اینکه قلبش اینطوری بدون صبر میکوبید خوشش نمیومد
انگار صدای قلبش رو هنه میتونن بشنون. همون مرد مو بنفش ریندو درحالی که پشت میز نشسته بود یهو با اون چشمای بنفشش زیر چشمی نگاهش کرد
تو عمق نگاش یه چیز تاریک بود انگار که کامیل رو میشناخت. با نگاه خیره اون حالا دیگه کامل پشت یوشیرو قایم شده بود که یوشیرو با شونه بهش طعنه زد و به سمت میز رفت
مارولوی مضطرب سریع چندنفر دیگه روهم آورد. چنددقیقه بیشتر طول نکشید که همه پشت میز نشسته بودن و زن با لباس باز اومد جلو تا وسط میز برقصه اما...
ریندو با نگاهی وحشتناک به مارولو و بعد به زن نگا کرد
_ لازم نکرده. برو
زن بدون هیچ حرفی سریع از اونجا دور شد و مارولو آب دهنشو قورت داد
برخلاف انتظار کامیل اون مرد انگار خوشش نمیومد حواسش پرت زن ها شه
حتی با وجود مردهای جدید با تتوهای عجیب و غریب و حلقه هایی تو گوش و ابروهاشون که هیچ شباهتی به مردای شیک و کت و شلوار پوشیده نداشتن اومده بودن بازم جای خالی باقی مونده بود
مارولو کسی رو صدا زد و یه نفر با کارت های بازی به طرح اسکلت و یک صندوقچه پر پول اومد
پسر جوونی بود. نهایتش میتونست هیجده سال سن داشته باشه. هیکل لاغر و موهای آشفته و صورتی بیخیال داشت
صندوقی که با یه دست نگه داشته بود وسط میز گذاشت و کارت هارو تو دستش چرخوند و به قول معروف بر زد
اینم از پارت های امشب ✨
عخش، کردین؟
- ۲.۵k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط