𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
part: ¹⁴
"نیاز داشت خالی بشه...پس...چرا که نه؟؟...آروم دختر و روی میز گذاشت و شروع کرد به درآوردن لباس.سش"
# نظرت چیه زودتر شروع کنیم؟
-صبر کن
"خواست عضوش و وارد سور.اخ دختر کنه اما چهره معصوم و مظلوم تهیونگ جلوی چشم هاش قرار گرفت"
-دارم چه غلطی میکنم؟!!
"همان لحظه تهیونگ با لبخندی بزرگ وارد اتاق جونگکوک شد و با صحنه ای ک دید لبخندش پاک شد..."
-تهیونگ...
"اما تهیونگ؟...با چشم هایی که نمدار بهشون خیره شد...صحنه ای که دیده بود قابل هضم نبود ، آروم عقب عقب رفت و در نهایت با سرعت دوید"
-لعنت به توئه هر.زه!تهیونگ واسا توضیح میدم!
"اما تهیونگی وجود نداشت که بخواد بهش توضیح بده..."
-لعنت به من لعنت به تو میکشمت!
...
"نمیدونست چند ساعته که داره قدم میزنه فقط میدونست هوا تاریک شده و تقریبا ساعت هشت شب و نشون میده ، مردم از کنارش رد میشدن بعضی ها بی توجه میگذشتند و بعضی ها با حالت ترحم بهش نگاه میکردن و در آخر رد میشدن"
+فکر میکردم دوسم داره!
"مانند دیوانه ها خندید ، و دوباره گفت"
+ولی فقط توهم زده بودم!
+ازت متنفرم جىٔون جونگکوک!
" قطره اشکی که از نظر تهیونگ مزاحم بود از گوشه چشمش پایین چکید...به خاطر گریه زیاد چشم هاش ، نوک بینی اش سرخ شده بود"
" بلاخره به سمت پرتگاه رسید و با تمام وجود فریاد کشید"
+ازت متنفرم جىٔون جونگکوک
"اشکاش پشت سره هم مانند آبشار پایین میریختن...نمیدونست چی کم گذاشته بود که حالا مجبور بود رابطه جفتش رو با یکی دیگه ببینه..."
...
"همه جا رو گشته بود اما انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین..."
-لعنتی کجایی تهیونگ؟!!!
"بغض توی صدای موج میزد و چشم هاش به خاطر گریه نکردن قرمز شده بود"
-کجایی ته...
"با صدایی آروم زمزمه کرد و چشمش به انگشتری که دیروز توی رستوران بهش داده بود افتاد"
-این...
" انگشتر رو برداشت و محکم توی مشتش فشرد"
-پیدات میکنم ته...هرجور که شده!!!...
...
" نزدیک یک هفته بود که هنوز نتونسته بود پیداش کنه ، صبح ، ظهر ، شب دنبالش بود... "
÷کوک...
-پیداش کردی؟!!!
÷نتونستم...
-لعنت به من بیاد...
÷بهش...خیانت کردی؟
-قسم میخورم حالیم نبود داشتم چه گو.هی میخوردم!
÷فا.ک گند زدی پسر بدجور گند زدی
-میدونم یونگ میدونم!
÷میرم ببینم میتونم پیداش کنم یا-
×با رفیقم چیکار کردی عوضی؟!(داد)
÷جیمین! اینجا چیکار میکنی؟!!!
×خفه شو یونگی! گفتم چیکار کردی که تهیونگ نزدیک یک هفته است نیست و ناپدید شده!
-الان وقتش-
×جواب بده حروم.زاده!
÷جیمین!گفتم بعدا راجبش حرف میزنیم!
×یک هفته است...دقیقا یه هفته فا.کی گذشته و تهیونگ نه میاد دانشگاه نه جواب تلفنم و پیامم و نمیده! رفتم خونشون اونجا نبود مادرش داره از نگرانی تک پسرش دِق میکنه! باباش رو به سکته است! میفهمی؟!
" سکوت...سکوت داخل خونه حکم فرما بود ، نه جونگکوک حرف میزد و یونگی...انگار لال شدن یا زبون ندارن!"
×حرف بزنین لعنتیا...تو! بگو چیکار کردی باهاش...
-میخوای بدونی؟!باشه! من حالیم نبود داشتم چه گو.هی میخوردم! نیاز داشتم خالی بشم و حدس بزن چیکار کردم؟دقیقا لحظه ای که داشتم عض.وم و داخل اون دختره هر.زه فرو میکردم چهره معصومش اومد جلوی چشمام! متوقف شدم و خواستم دختره رو هول بدم اما...تهیونگ وارد اتاق شد...همه چی و دید! و بعدشم رفت و نتونستم پیداش کنم!
"جیمین با چشم هایی گرد و متعجب داشت حرفای اون عوضی البته از نظر جیمین رو هضم میکرد...منظورش چی بود؟!"
×درست فهمیدم...تو...داشتی به رفیق من خیانت میکردی؟!
-گفتم نزدیک بود این اتفاق بیوفته
"جیمین با دهنی باز روی زانوهاش فرود اومد نیاز داشت همین الان مشت هاشو تو صورت جذاب جونگکوک بکوبه..."
~~~~
یعنی من و جر دادید تا پارت بزارم شرایط نرسه پارت نمیزارم 😔 💔 اینم استثنا گذاشتم برید حال کنید🌚✨
شرایط↓
لایک:۱۵۰
کامنت:۱۵۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
part: ¹⁴
"نیاز داشت خالی بشه...پس...چرا که نه؟؟...آروم دختر و روی میز گذاشت و شروع کرد به درآوردن لباس.سش"
# نظرت چیه زودتر شروع کنیم؟
-صبر کن
"خواست عضوش و وارد سور.اخ دختر کنه اما چهره معصوم و مظلوم تهیونگ جلوی چشم هاش قرار گرفت"
-دارم چه غلطی میکنم؟!!
"همان لحظه تهیونگ با لبخندی بزرگ وارد اتاق جونگکوک شد و با صحنه ای ک دید لبخندش پاک شد..."
-تهیونگ...
"اما تهیونگ؟...با چشم هایی که نمدار بهشون خیره شد...صحنه ای که دیده بود قابل هضم نبود ، آروم عقب عقب رفت و در نهایت با سرعت دوید"
-لعنت به توئه هر.زه!تهیونگ واسا توضیح میدم!
"اما تهیونگی وجود نداشت که بخواد بهش توضیح بده..."
-لعنت به من لعنت به تو میکشمت!
...
"نمیدونست چند ساعته که داره قدم میزنه فقط میدونست هوا تاریک شده و تقریبا ساعت هشت شب و نشون میده ، مردم از کنارش رد میشدن بعضی ها بی توجه میگذشتند و بعضی ها با حالت ترحم بهش نگاه میکردن و در آخر رد میشدن"
+فکر میکردم دوسم داره!
"مانند دیوانه ها خندید ، و دوباره گفت"
+ولی فقط توهم زده بودم!
+ازت متنفرم جىٔون جونگکوک!
" قطره اشکی که از نظر تهیونگ مزاحم بود از گوشه چشمش پایین چکید...به خاطر گریه زیاد چشم هاش ، نوک بینی اش سرخ شده بود"
" بلاخره به سمت پرتگاه رسید و با تمام وجود فریاد کشید"
+ازت متنفرم جىٔون جونگکوک
"اشکاش پشت سره هم مانند آبشار پایین میریختن...نمیدونست چی کم گذاشته بود که حالا مجبور بود رابطه جفتش رو با یکی دیگه ببینه..."
...
"همه جا رو گشته بود اما انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین..."
-لعنتی کجایی تهیونگ؟!!!
"بغض توی صدای موج میزد و چشم هاش به خاطر گریه نکردن قرمز شده بود"
-کجایی ته...
"با صدایی آروم زمزمه کرد و چشمش به انگشتری که دیروز توی رستوران بهش داده بود افتاد"
-این...
" انگشتر رو برداشت و محکم توی مشتش فشرد"
-پیدات میکنم ته...هرجور که شده!!!...
...
" نزدیک یک هفته بود که هنوز نتونسته بود پیداش کنه ، صبح ، ظهر ، شب دنبالش بود... "
÷کوک...
-پیداش کردی؟!!!
÷نتونستم...
-لعنت به من بیاد...
÷بهش...خیانت کردی؟
-قسم میخورم حالیم نبود داشتم چه گو.هی میخوردم!
÷فا.ک گند زدی پسر بدجور گند زدی
-میدونم یونگ میدونم!
÷میرم ببینم میتونم پیداش کنم یا-
×با رفیقم چیکار کردی عوضی؟!(داد)
÷جیمین! اینجا چیکار میکنی؟!!!
×خفه شو یونگی! گفتم چیکار کردی که تهیونگ نزدیک یک هفته است نیست و ناپدید شده!
-الان وقتش-
×جواب بده حروم.زاده!
÷جیمین!گفتم بعدا راجبش حرف میزنیم!
×یک هفته است...دقیقا یه هفته فا.کی گذشته و تهیونگ نه میاد دانشگاه نه جواب تلفنم و پیامم و نمیده! رفتم خونشون اونجا نبود مادرش داره از نگرانی تک پسرش دِق میکنه! باباش رو به سکته است! میفهمی؟!
" سکوت...سکوت داخل خونه حکم فرما بود ، نه جونگکوک حرف میزد و یونگی...انگار لال شدن یا زبون ندارن!"
×حرف بزنین لعنتیا...تو! بگو چیکار کردی باهاش...
-میخوای بدونی؟!باشه! من حالیم نبود داشتم چه گو.هی میخوردم! نیاز داشتم خالی بشم و حدس بزن چیکار کردم؟دقیقا لحظه ای که داشتم عض.وم و داخل اون دختره هر.زه فرو میکردم چهره معصومش اومد جلوی چشمام! متوقف شدم و خواستم دختره رو هول بدم اما...تهیونگ وارد اتاق شد...همه چی و دید! و بعدشم رفت و نتونستم پیداش کنم!
"جیمین با چشم هایی گرد و متعجب داشت حرفای اون عوضی البته از نظر جیمین رو هضم میکرد...منظورش چی بود؟!"
×درست فهمیدم...تو...داشتی به رفیق من خیانت میکردی؟!
-گفتم نزدیک بود این اتفاق بیوفته
"جیمین با دهنی باز روی زانوهاش فرود اومد نیاز داشت همین الان مشت هاشو تو صورت جذاب جونگکوک بکوبه..."
~~~~
یعنی من و جر دادید تا پارت بزارم شرایط نرسه پارت نمیزارم 😔 💔 اینم استثنا گذاشتم برید حال کنید🌚✨
شرایط↓
لایک:۱۵۰
کامنت:۱۵۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
- ۷۱۴
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط