{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"

𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
part: ¹⁵

"جیمین با دهنی باز روی زانوهاش فرود اومد نیاز داشت همین الان مشت هاشو تو صورت جذاب جونگ‌کوک بکوبه..."

×چطور تونستی؟...

-گفتم من-

×اون معصومانه دوست داشت عوضی!

-خفه شو پارک جیمین!(داد)

÷هی هی آروم باش

-چطور آروم باشم؟این از این اون از تهیونگ که معلوم نیست کجاست!سردشه...گرسنه است اصلا جایی برای موندن داره؟!!...اونم تو این زمستون سرد؟

"حرف هاش آروم آروم تحلیل می‌رفت و در نهایت سکوت کرد ، در طول زندگی اش اشک نریخته بود اما حالا ، حالا به خاطر نبودن تهیونگ اشک پشت سر هم از چشم هایش پایین می‌ریختن"

÷جونگ‌کوک...

-ولم کن یونگی...خسته ام نیاز دارم تنها باشم

"جیمین با ناباوری به گوشه ای خیره بود که با ویبره رفتن گوشی اش توی جیبش اون و برداشت و به اسم "مادر ته" خیره شد ، بدون درنگ گوشی و جواب داد"

×خانم کیم؟

•پسرم جیمین...

×چیشده خانم کیم؟دارین نگرانم میکنید!

•تهیونگ اون..

×تهیونگ چی خانم کیم؟

•ا..از بیمارستان زنگ زدن گ..گفتن که...

×چی گفتن لطفا حرف بزنید!

"صداش هر لحظه بالاتر می‌رفت..."

•اون و کناره...کناره پل پیدا کردن اون...اون خودکشی کرده و الان...الان گفتن جسدش و به سرد خونه منتقل کردن

"دنیا ایستاد...دوستش خودکشی کرده بود و حالا داخل سرد خونه بود؟!...همونی که هفته پیش بغلش کرد و قرار گذاشتن میرن بیرون؟...امکان نداشت ، گوشی به طرز وحشتناکی از دستش افتاد و اشک پشت سره هم مانند آبشار از گونه هاش پایین می‌ریختن..."

-چیشده؟!چی گفت؟لعنتی حرف بزن!!!!

×میخوای بدونی چیکار کردی حروم.زاده؟!

-زود باش زر بزن!

×اون...خودکشی کرده...و حالا...

"گریه اش بند نمی اومد و بغض داخل گلوش کارش و سخت تر میکرد ، جونگ‌کوک که دیگه نمی‌تونست صبر کنه سمتش رفت و از یقه اش گرفت و با لحنی سرد و عصبی داد زد"

-حرف بزن حروم.زاده!

×اون مُرده جئون جونگ‌کوک!جسمش داخل سرد خونه است!فهمیدی؟!!!!!

"دستش دور یقه شل شد و در نهایت پایین افتاد...رو زانوهاش فرود اومد و با ناباوری به چشم های اشکی جیمین خیره شد"

-م..مُرده؟!

×مُرده...

"خونه داخل سکوت فرو رفت سوکتی که حالا حالا...قرار نبود شکسته بشه!"

...

"از پشت بوم به مردم زیر پاش خیره بود ، کسانی که با خوشحالی میرفتن و کسانی که با ناراحتی حرکت میکردن..."

" باد ملایم زمستانی موهایش رو به رقص در آورده بود ، نگاهش خسته بود دیگر اشکی نداشت که پایین بریزد فقط با نگاهی که نمیشد ازش چیزی خوند به مردم زیر پایش خیره بود"

" گلویش گرفته بود و صداش در نمی اومد انقدر که داد کشیده بود و جمله "ازت متنفرم جىٔون جونگ‌کوک" رو تکرار کرده بود"

" داشت افراد پایین پشت بوم رو نگاه میکرد که حس کرد صدای قدم های شخصی رو میشنود...به محض برگردش شیٔ محکمی به سرش برخورد کرد و دیگه چیزی جز سیاهی ندید"

...

«پاریس ساعت ۳:۳۵ دقیقه بامداد»

"با سر درد مزخرفی چشم هاشو باز کرد و خودش داخل اتاقی بزرگ و زیبا با تِم مشکی و قرمز دید ، اتاق میز کامپیوتر ، حمام به علاوه دستشویی داشت ، کمدی پر از لباس ، کمدی در از کفش..."

+اینجا دیگه کجاست؟

" همین که جمله اش و بیان کرد مردی با قامت بزرگی ، قدی که میخورد صد و هشتاد و پنج باشد به سمتش اومد"

*بیدار شدی پسرم؟

~~~~

می‌دونم خیلی گیج شدید ولی در ادامه همه چی و میفهمید *لطفا به خاطر اینکه جای حساس تموم کردم من و نکشید با تشکر*

شرایط↓
لایک:۱۵۰
کامنت:۱۵۰

#فیک_کوکوی#جونگ‌کوک#تهیونگ#بی_ال
دیدگاه ها (۹۱)

سلام بچه ها کسی هست که فیکشن شاد دقت کنید شااااددددد داشته ب...

𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز" part: ¹⁴"نیاز داشت خالی...

شب تولدم پارت 40فصل دوم پارت 11دکتر: ما نمیتونیم برای همیشه ...

پیشت اومدم...۳

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط