پارت بیست و پنجم | خاطره
پارت بیست و پنجم | خاطره
هواپیما مدتها بود از زمین فاصله گرفته بود، اما دل من هنوز با هر صدای کوچکی میریخت.
دستم رو محکم دور دستهی صندلی حلقه کرده بودم.
میچا از چند ردیف اونطرفتر مدام نگاهم میکرد.
ـ لارا، خوبی؟
با لبخند مصنوعی سر تکون دادم.
ـ آره... فقط یکم استرس دارم.
رُزا هم نگران نگاهم کرد.
ـ اگه چیزی خواستی بهم بگو.
جونگکوک که کنارم نشسته بود، چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ هنوز میترسی؟
ـ یکم.
ـ میخوای یه چیزی برات تعریف کنم؟
نگاهش کردم.
ـ چی؟
چند ثانیه به پنجره خیره شد و گفت:
ـ اولین باری که سوار هواپیما شدم، تقریباً همینطوری بودم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو هم میترسیدی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ خیلی.
ـ باورم نمیشه.
ـ مادرم کنارم نشسته بود. وقتی هواپیما حرکت کرد، دستم رو گرفته بود و میگفت «هواپیما ترس نداره، فقط به آسمون نگاه کن.»
صدایش کمی آرامتر شد.
ـ منم بهش گفتم اگه افتاد چی؟
خندیدم.
ـ تو اینو گفتی؟
ـ آره.
ـ مادرت چی گفت؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ گفت «پس تا وقتی من کنارت هستم، قرار نیست اتفاقی بیفته.»
لبخندم محو شد.
جونگکوک نگاهش رو از پنجره گرفت.
ـ بعد از اون، هر بار که میترسیدم، یاد همون جمله میافتادم.
آروم پرسیدم:
ـ هنوز یادت میاد؟
ـ بعضی چیزا هیچوقت فراموش نمیشن.
چند لحظه سکوت بینمون نشست.
من دوباره به پنجره نگاه کردم.
این بار آسمون خیلی آرامتر به نظر میرسید.
ـ فکر کنم بهتر شدم.
جونگکوک لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ دیدی؟
---
چند ساعت بعد، کابین تقریباً ساکت شده بود.
لیام خوابیده بود و رُزا هم مشغول گوش دادن به موسیقی بود.
میچا هر چند دقیقه یک بار نگاهی سمت ما میانداخت.
من هم کمکم سنگینی خواب رو روی پلکهام حس میکردم.
آخرین چیزی که یادم میاد، صدای آرام جونگکوک بود که گفت:
ـ بخواب... هنوز چند ساعت مونده.
چشمهام رو بستم.
نمیدونم چقدر گذشت.
سرم کمکم روی شونهی جونگکوک افتاد.
اون هم که خودش خسته بود، سرش رو کمی به سمت لارا خم کرد و چشمهاش بسته شد.
موهای لارا روی صورتش ریخته بود و شونه اش آرام به بازوی جونگ کوک تکیه داشت.
برای چند ساعت، هیچکدوم نفهمیدین زمان چطور گذشت.
اما چیزی که بقیه دیدن...
چیزی بود که احتمالاً تا مدتها سوژهی شوخیشون میشد.
میچا با دیدن صحنه، آروم به رُزا نگاه کرد.
رُزا لبخند شیطنتآمیزی زد.
جیهان هم که از ردیف کناری متوجه شده بود، فقط ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهی معنیدار به میچا انداخت.
میچا دستش رو جلوی دهنش گذاشت تا نخنده.
لیام که تازه بیدار شده بود، نگاهی به اون دو نفر انداخت و بعد صحنه رو دید.
لبخند زد و زیر لب گفت:
ـ این دیگه خیلی بامزهست.
جانسو اما چند ردیف جلوتر نشسته بود.
وقتی برگشت و اون صحنه رو دید، صورتش درهم رفت.
دستهاش رو محکم روی هم فشار داد و نگاهش رو ازشون گرفت.
ولی میچا و رُزا هنوز داشتن با نگاههای شیطنتآمیز به هم علامت میدادن.
انگار هر دوشون فقط منتظر بودن لارا بیدار بشه.
و جانسویی که از دیدن این صحنه داشت لارارو نفرین میکرد؟..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت قشنگام:)
نظراتتونم راجب این فیک میخوام بدونممممم
هواپیما مدتها بود از زمین فاصله گرفته بود، اما دل من هنوز با هر صدای کوچکی میریخت.
دستم رو محکم دور دستهی صندلی حلقه کرده بودم.
میچا از چند ردیف اونطرفتر مدام نگاهم میکرد.
ـ لارا، خوبی؟
با لبخند مصنوعی سر تکون دادم.
ـ آره... فقط یکم استرس دارم.
رُزا هم نگران نگاهم کرد.
ـ اگه چیزی خواستی بهم بگو.
جونگکوک که کنارم نشسته بود، چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
ـ هنوز میترسی؟
ـ یکم.
ـ میخوای یه چیزی برات تعریف کنم؟
نگاهش کردم.
ـ چی؟
چند ثانیه به پنجره خیره شد و گفت:
ـ اولین باری که سوار هواپیما شدم، تقریباً همینطوری بودم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو هم میترسیدی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ خیلی.
ـ باورم نمیشه.
ـ مادرم کنارم نشسته بود. وقتی هواپیما حرکت کرد، دستم رو گرفته بود و میگفت «هواپیما ترس نداره، فقط به آسمون نگاه کن.»
صدایش کمی آرامتر شد.
ـ منم بهش گفتم اگه افتاد چی؟
خندیدم.
ـ تو اینو گفتی؟
ـ آره.
ـ مادرت چی گفت؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ گفت «پس تا وقتی من کنارت هستم، قرار نیست اتفاقی بیفته.»
لبخندم محو شد.
جونگکوک نگاهش رو از پنجره گرفت.
ـ بعد از اون، هر بار که میترسیدم، یاد همون جمله میافتادم.
آروم پرسیدم:
ـ هنوز یادت میاد؟
ـ بعضی چیزا هیچوقت فراموش نمیشن.
چند لحظه سکوت بینمون نشست.
من دوباره به پنجره نگاه کردم.
این بار آسمون خیلی آرامتر به نظر میرسید.
ـ فکر کنم بهتر شدم.
جونگکوک لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ دیدی؟
---
چند ساعت بعد، کابین تقریباً ساکت شده بود.
لیام خوابیده بود و رُزا هم مشغول گوش دادن به موسیقی بود.
میچا هر چند دقیقه یک بار نگاهی سمت ما میانداخت.
من هم کمکم سنگینی خواب رو روی پلکهام حس میکردم.
آخرین چیزی که یادم میاد، صدای آرام جونگکوک بود که گفت:
ـ بخواب... هنوز چند ساعت مونده.
چشمهام رو بستم.
نمیدونم چقدر گذشت.
سرم کمکم روی شونهی جونگکوک افتاد.
اون هم که خودش خسته بود، سرش رو کمی به سمت لارا خم کرد و چشمهاش بسته شد.
موهای لارا روی صورتش ریخته بود و شونه اش آرام به بازوی جونگ کوک تکیه داشت.
برای چند ساعت، هیچکدوم نفهمیدین زمان چطور گذشت.
اما چیزی که بقیه دیدن...
چیزی بود که احتمالاً تا مدتها سوژهی شوخیشون میشد.
میچا با دیدن صحنه، آروم به رُزا نگاه کرد.
رُزا لبخند شیطنتآمیزی زد.
جیهان هم که از ردیف کناری متوجه شده بود، فقط ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهی معنیدار به میچا انداخت.
میچا دستش رو جلوی دهنش گذاشت تا نخنده.
لیام که تازه بیدار شده بود، نگاهی به اون دو نفر انداخت و بعد صحنه رو دید.
لبخند زد و زیر لب گفت:
ـ این دیگه خیلی بامزهست.
جانسو اما چند ردیف جلوتر نشسته بود.
وقتی برگشت و اون صحنه رو دید، صورتش درهم رفت.
دستهاش رو محکم روی هم فشار داد و نگاهش رو ازشون گرفت.
ولی میچا و رُزا هنوز داشتن با نگاههای شیطنتآمیز به هم علامت میدادن.
انگار هر دوشون فقط منتظر بودن لارا بیدار بشه.
و جانسویی که از دیدن این صحنه داشت لارارو نفرین میکرد؟..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت قشنگام:)
نظراتتونم راجب این فیک میخوام بدونممممم
- ۱۲۵
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط