Otagh baghli
Otagh baghli
Part 55
«ویو جونگکوک»
جرعه ای از قهوه ام خوردم و دوباره گذاشتمش رو میز ..
امروز به اسرار مادر قرار بود که ا/ت رو هم برسونمش مدرسه
از همون دیروز که اون بلا رو سرش آوردم دیگه ندیدمش
مادر گفته بود که امروز امتحان شیمی داره و دیشب هم دیر خوابیده ..
دختره ی بی نظم .!
باید جوری برنامه ریزی میکرد که هم بتونه به درساش برسه و هم بتونه شبا زود بخوابه و هم بتونه به تفریحش برسه ..
اگه اینجوری بخواد پیش بره مطمئنا به هیچ جا نمیرسه 🥸
اصن به من چه
من چرا دارم بهش فکر میکنم
جرعه ای دیگه از قهوه ام خوردم..
..
صدای پاهای شخصی که داشت میومد پایین اومد ..
..
سرم رو برنگردوندم ، چون میدونستم کیه ..
..
گفت :
ا/ت : من آمادم
بریم
جونگکوک : چه عجب
بالاخره اومدی ..
سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم ..
چشاش قرمز بود و زیر چشم هاش هم گود رفته بود ، مشخص بود که دیشب خوب نخوابیده ..
خیلی هم کلافه بود
برای همین دیگه چیزی نگفتم ..
«ویو ا/ت»
از رو صندلیش بلند شد و به سمت در رفت
منم پشت سرش راه افتادم ..
...
در حیاط رو باز کرد و رفت بیرون منم رفتم ..
سوئیچ ماشینش رو از تو جیبش در آورد و ماشین رو باز کرد و سوارش شد ..
...
منم در عقب رو باز کردم و خواستم سوار شم که گفت:
جونگکوک : ا/ت بیا جلو بشین
اولین بار بود که اسمم رو گفته بود
یا شاید هم گفته بود و من حواسم نبوده ، بیخیال
ا/ت: چرا
جونگکوک : چون راننده شخصیت که نیستم بری عقب بشینی ، بیا جلو
ا/ت: حوصله ی بحث نداشتم پس بدون جواب در عقب رو بستم و رفتم جلو ..
...
۵ دقیقه ای میشد که توی راه بودیم .
و هیچ کدوممون هم هیچ حرفی نمیزدیم ..
..
سکوتِ آزار دهنده ای بینمون بود که صدای جونگکوک اون رو شکست :..
جونگکوک : مامان گفت امروز امتحان داری نه؟!
ا/ت : آره دارم
جونگکوک : چه درسی
ا/ت: شیمی
جونگکوک: تو امتحان شیمی داشتی و تا نصف شب بیدار موندی؟!
سوالی نگاش کردم که گفت:..
جونگکوک : وقتی درس های مفهمومی و درس های که پر از فرمول و محاسبات هستن رو تا دیر وقت بخونی ، مغزت چون خسته است و نیاز به استراحت داره هیچی یاد نمیگیره و سر جلسه ی امتحان هم مَنگ میمونی !!
متعجب به حرفاش گوش میدادم
راست میگفت!
همیشه وقتی برای درس هایی مثل ریاضی و فیزیک و شیمی مخصوصا زیست تا نصف شب بیدار میموندم ، سر امتحان هیچی یادم نمیومد ..
و شاید حالا واستون سوال بشه که چرا شبا بیدار میمونم و روز ها نمیخوابم ..
خب راستش از اون جایی که من روز ها همش میخوابم ، بیشتر شبا بیدار میمونم و میخونم ..
در صورتی که این کار واقعا اشتباه بود ..
مامان هم میگفت اگه برای کنکور اینجوری بخوام بخونم و همین روند رو ادامه بدم ، به هیچ جا نمیرسم 🤓
پس گفتم :
ا/ت : خب چون من روز ها میخوابم و وقت ندارم که بخونم شب ها بیشتر بیدار میمونم ..
جونگکوک : دقیقا کارِ اشتباهت همینه !
نباید روز ها بخوابی و شب ها بیدار بمونی .
مادر میگفت هدفت رشته ی پزشکیه و برای پزشکی این که بخوای همش شبا بیدار بمونی و روز ها خواب ، مطمئن باش که بهش نمیرسی!!
نمیخوام نفوذ بد بزنم ولی خب باید این عادتت رو کنار بزاری ..
چیزی نگفتم و سری تکون دادم
و اونم دیگه حرفی نزد ،
...
جلوی درِ مدرسه ترمز کرد و گفت :.
جونگکوک: خدافظ
موفق باشی
ا/ت: خدافظ 🎀
مرسیی تو هم همینطور
درو بستم و وارد مدرسه شدم ..
...
نگاهی به ساعتم کردم ..
تا یک ربع دیگه امتحان شروع میشد ..
..
سراسیمه وارد کلاس شدم و خواستم از این یک ربع نهایت استفاده رو ببرم ..
..
کیفم رو گذاشتم روی میز و کتاب شیمی مو در آوردم و خواستم بخونم که یهو ..
فرشته های من حالتون چطورهه
خوبین ، خوش میگذره
نمیدونم چرا انگار عادت کردم پایانِ هر پارت باهاتون حرف بزنم و درد و دل کنم 🤣😂💋
خب اینم از یه پارت دیگه خدمتتون ،
و این پارت رو راستش دیشب نوشتم ولی خب چون کم بود ، اپلودش نکردم و امروز طولانیش کردم ..
تازه انگشت شصتم هم زخم بود ، سرویس شدم تا نوشتمش
پس حمایت کنین 🔪🔪🩴🩴
کامنت بیشتر=پارت های بیشتر
پس کامنت و لایک یادتون نره 😉💋💞
بوس بهتون بای بای 🥹🎀✨
Part 55
«ویو جونگکوک»
جرعه ای از قهوه ام خوردم و دوباره گذاشتمش رو میز ..
امروز به اسرار مادر قرار بود که ا/ت رو هم برسونمش مدرسه
از همون دیروز که اون بلا رو سرش آوردم دیگه ندیدمش
مادر گفته بود که امروز امتحان شیمی داره و دیشب هم دیر خوابیده ..
دختره ی بی نظم .!
باید جوری برنامه ریزی میکرد که هم بتونه به درساش برسه و هم بتونه شبا زود بخوابه و هم بتونه به تفریحش برسه ..
اگه اینجوری بخواد پیش بره مطمئنا به هیچ جا نمیرسه 🥸
اصن به من چه
من چرا دارم بهش فکر میکنم
جرعه ای دیگه از قهوه ام خوردم..
..
صدای پاهای شخصی که داشت میومد پایین اومد ..
..
سرم رو برنگردوندم ، چون میدونستم کیه ..
..
گفت :
ا/ت : من آمادم
بریم
جونگکوک : چه عجب
بالاخره اومدی ..
سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم ..
چشاش قرمز بود و زیر چشم هاش هم گود رفته بود ، مشخص بود که دیشب خوب نخوابیده ..
خیلی هم کلافه بود
برای همین دیگه چیزی نگفتم ..
«ویو ا/ت»
از رو صندلیش بلند شد و به سمت در رفت
منم پشت سرش راه افتادم ..
...
در حیاط رو باز کرد و رفت بیرون منم رفتم ..
سوئیچ ماشینش رو از تو جیبش در آورد و ماشین رو باز کرد و سوارش شد ..
...
منم در عقب رو باز کردم و خواستم سوار شم که گفت:
جونگکوک : ا/ت بیا جلو بشین
اولین بار بود که اسمم رو گفته بود
یا شاید هم گفته بود و من حواسم نبوده ، بیخیال
ا/ت: چرا
جونگکوک : چون راننده شخصیت که نیستم بری عقب بشینی ، بیا جلو
ا/ت: حوصله ی بحث نداشتم پس بدون جواب در عقب رو بستم و رفتم جلو ..
...
۵ دقیقه ای میشد که توی راه بودیم .
و هیچ کدوممون هم هیچ حرفی نمیزدیم ..
..
سکوتِ آزار دهنده ای بینمون بود که صدای جونگکوک اون رو شکست :..
جونگکوک : مامان گفت امروز امتحان داری نه؟!
ا/ت : آره دارم
جونگکوک : چه درسی
ا/ت: شیمی
جونگکوک: تو امتحان شیمی داشتی و تا نصف شب بیدار موندی؟!
سوالی نگاش کردم که گفت:..
جونگکوک : وقتی درس های مفهمومی و درس های که پر از فرمول و محاسبات هستن رو تا دیر وقت بخونی ، مغزت چون خسته است و نیاز به استراحت داره هیچی یاد نمیگیره و سر جلسه ی امتحان هم مَنگ میمونی !!
متعجب به حرفاش گوش میدادم
راست میگفت!
همیشه وقتی برای درس هایی مثل ریاضی و فیزیک و شیمی مخصوصا زیست تا نصف شب بیدار میموندم ، سر امتحان هیچی یادم نمیومد ..
و شاید حالا واستون سوال بشه که چرا شبا بیدار میمونم و روز ها نمیخوابم ..
خب راستش از اون جایی که من روز ها همش میخوابم ، بیشتر شبا بیدار میمونم و میخونم ..
در صورتی که این کار واقعا اشتباه بود ..
مامان هم میگفت اگه برای کنکور اینجوری بخوام بخونم و همین روند رو ادامه بدم ، به هیچ جا نمیرسم 🤓
پس گفتم :
ا/ت : خب چون من روز ها میخوابم و وقت ندارم که بخونم شب ها بیشتر بیدار میمونم ..
جونگکوک : دقیقا کارِ اشتباهت همینه !
نباید روز ها بخوابی و شب ها بیدار بمونی .
مادر میگفت هدفت رشته ی پزشکیه و برای پزشکی این که بخوای همش شبا بیدار بمونی و روز ها خواب ، مطمئن باش که بهش نمیرسی!!
نمیخوام نفوذ بد بزنم ولی خب باید این عادتت رو کنار بزاری ..
چیزی نگفتم و سری تکون دادم
و اونم دیگه حرفی نزد ،
...
جلوی درِ مدرسه ترمز کرد و گفت :.
جونگکوک: خدافظ
موفق باشی
ا/ت: خدافظ 🎀
مرسیی تو هم همینطور
درو بستم و وارد مدرسه شدم ..
...
نگاهی به ساعتم کردم ..
تا یک ربع دیگه امتحان شروع میشد ..
..
سراسیمه وارد کلاس شدم و خواستم از این یک ربع نهایت استفاده رو ببرم ..
..
کیفم رو گذاشتم روی میز و کتاب شیمی مو در آوردم و خواستم بخونم که یهو ..
فرشته های من حالتون چطورهه
خوبین ، خوش میگذره
نمیدونم چرا انگار عادت کردم پایانِ هر پارت باهاتون حرف بزنم و درد و دل کنم 🤣😂💋
خب اینم از یه پارت دیگه خدمتتون ،
و این پارت رو راستش دیشب نوشتم ولی خب چون کم بود ، اپلودش نکردم و امروز طولانیش کردم ..
تازه انگشت شصتم هم زخم بود ، سرویس شدم تا نوشتمش
پس حمایت کنین 🔪🔪🩴🩴
کامنت بیشتر=پارت های بیشتر
پس کامنت و لایک یادتون نره 😉💋💞
بوس بهتون بای بای 🥹🎀✨
- ۶۰۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط