یک روز ،آخر می روم از ایستگاه تو
یک روز ،آخر می روم از ایستگاه تو
مثل قطارِباری ِ از خستگی لبریز
پا میگذارم رویِ ریلِ چوبیِ پیرت
یک روزِ سرد و برگریزِ آخرِ پاییز
از چشمهای ساکتت، از لحن سنگینت
یک روز عاصی میشوم، بابغض گیتارم
در این خیابان پر از عابر، نخواهم ماند
من می روم، با آخرین پکهای سیگارم
پیراهنم را تا به دست باد، بسپارم
یک روزِ زیبا می دَوَم تا جنگلِ پاییز
گم می شوم، در رنگ ،در انبوهِ نارنجی
از ایستگاهت می روم... عشقِ جنون آمیز!
مثل قطارِباری ِ از خستگی لبریز
پا میگذارم رویِ ریلِ چوبیِ پیرت
یک روزِ سرد و برگریزِ آخرِ پاییز
از چشمهای ساکتت، از لحن سنگینت
یک روز عاصی میشوم، بابغض گیتارم
در این خیابان پر از عابر، نخواهم ماند
من می روم، با آخرین پکهای سیگارم
پیراهنم را تا به دست باد، بسپارم
یک روزِ زیبا می دَوَم تا جنگلِ پاییز
گم می شوم، در رنگ ،در انبوهِ نارنجی
از ایستگاهت می روم... عشقِ جنون آمیز!
- ۳۸۹
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط