{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم

که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم
دیدگاه ها (۱)

خم ابروی کجت قبله محراب من استتاب گیسوی تو خود، راز تب و تاب...

با نگاهت دل به دریا می رود پر ز طـــوفان تا غزلها می رودبا ش...

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست صحرا نبوده ای که بفهمی شکار ...

یک روز ،آخر می روم از ایستگاه تومثل قطارِباری ِ از خستگی لبر...

...مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ه...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ف...

‌مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ...

شاعر: سعید بیابانکیمگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و د...

شاعر: سعید بیابانکیمگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و د...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ف...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ف...

شاعر: سعید بیابانکیمگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و د...

شاعر: سعید بیابانکیمگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط