میدونید که گفتم بابام چقدر تعارفی و خونگرمه؟
میدونید که گفتم بابام چقدر تعارفی و خونگرمه؟
از اون مدل آدما که اگه یه نفر رو از صد کیلومتری هم بشناسه، طوری تحویلش میگیره انگار سالهاست رفیق گرمابه و گلستانن! 😂
یه بار ماه رمضون بود، داشتیم میرفتیم روستامون.
من و مامان و بابا، داخل تاکسی نشسته بودیم که یهو یه نفر آشنا از کنارمون رد شد؛ از اون آشناهایی که بابام میشناختش.
طرف همینجوری که رد میشد، بوق زد، دست بلند کرد و اسم بابامو صدا زد.
اینجا بود که بابام از حالت «مسافر تاکسی» خارج شد و رسماً تبدیل شد به مسئول استقبال و بدرقهی اهالی روستا! 😂
تا ته شیشه رو کشید پایین،
دستشو برد بالا و با همون سلام همیشگیش گفت:
«سلاممممم علیکوم و رحمتالله!»
بعد دستشو گذاشت رو سینهش و اونقدر برای طرف خم شد که من حس کردم الان باید کمربند ایمنی رو باز کنه، کامل از تاکسی پیاده بشه و تعظیم کنه! 😂
نصف تنش از پنجره رفته بود بیرون، فقط مونده بود پاهاشو هم جمع کنه بره توی خیابون دنبالش! 😭😂
بعد گفت:
«خوب هستین؟ الحمدلله...»
اونا رد شدن...
ولی بابای من هنوز در حال بدرقه بود.
خودشو بیشتر از شیشه داد بیرون و با صدای بلند گفت:
«نماز روزههاتون قبول باشه، انشاءالله!»
من و مامان فقط به هم نگاه کردیم...
از اون نگاههایی که هزار تا جمله توشه ولی جاش نبود بلند گفته بشه. 😂
من دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
زدم زیر خنده، دست انداختم از پشت پیراهنشو کشیدم تو ماشین و گفتم:
«باباااا رفت...
رفففتتت...
بشینننن!» 😂😂😂
خودم هی خوندم و یادم اومد هی خندیدمآ😅😅
از اون مدل آدما که اگه یه نفر رو از صد کیلومتری هم بشناسه، طوری تحویلش میگیره انگار سالهاست رفیق گرمابه و گلستانن! 😂
یه بار ماه رمضون بود، داشتیم میرفتیم روستامون.
من و مامان و بابا، داخل تاکسی نشسته بودیم که یهو یه نفر آشنا از کنارمون رد شد؛ از اون آشناهایی که بابام میشناختش.
طرف همینجوری که رد میشد، بوق زد، دست بلند کرد و اسم بابامو صدا زد.
اینجا بود که بابام از حالت «مسافر تاکسی» خارج شد و رسماً تبدیل شد به مسئول استقبال و بدرقهی اهالی روستا! 😂
تا ته شیشه رو کشید پایین،
دستشو برد بالا و با همون سلام همیشگیش گفت:
«سلاممممم علیکوم و رحمتالله!»
بعد دستشو گذاشت رو سینهش و اونقدر برای طرف خم شد که من حس کردم الان باید کمربند ایمنی رو باز کنه، کامل از تاکسی پیاده بشه و تعظیم کنه! 😂
نصف تنش از پنجره رفته بود بیرون، فقط مونده بود پاهاشو هم جمع کنه بره توی خیابون دنبالش! 😭😂
بعد گفت:
«خوب هستین؟ الحمدلله...»
اونا رد شدن...
ولی بابای من هنوز در حال بدرقه بود.
خودشو بیشتر از شیشه داد بیرون و با صدای بلند گفت:
«نماز روزههاتون قبول باشه، انشاءالله!»
من و مامان فقط به هم نگاه کردیم...
از اون نگاههایی که هزار تا جمله توشه ولی جاش نبود بلند گفته بشه. 😂
من دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
زدم زیر خنده، دست انداختم از پشت پیراهنشو کشیدم تو ماشین و گفتم:
«باباااا رفت...
رفففتتت...
بشینننن!» 😂😂😂
خودم هی خوندم و یادم اومد هی خندیدمآ😅😅
- ۶۴۲
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط