{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق در سایه انتقام

#عشق در سایه انتقام

(پارت سه)

______


با حس سردرد بدی بیدار شدم روی تخت بودم ولی یچیزی درست نبود!

این اتاق، اتاق من نیس من کجام سریع از روی تخت بلند شدم رفتم سمت در دستگیره درو کشیدم ولی باز نشد دوباره کشیدم ولی بازم باز نشد

شروع کردم ب داد بیداد کردن

ا/ت: کسی اونجا نیس یکی درو باز کنه کمک (داد)


داشتم داد میزدم کمک میخواستم ک یدفعه چشمم افتاد ب پنجره‌ی کنار تخت رفتم کنار پنجره

ن درختی بود ن گلی فقط چندتا مرد با کت شلوار مشکی هیکلی اونجا بودن و دوتا سگ سیاه

ا/ت: لعنت بهش اینجا دیگه کجاس (زمزمه وار گف)

دوباره رفتم سمت در ایندفعه با صدای بلندتر کمک خواستم و ضربات محکم تری ب در زدم ی دفعه صدای باز شدن

قفل اومد و ی مرد خیلی قد بلند و هیکلی توی چهار چوب در ظاهر شد

من در مقابل اون مثل مورچه میموندم
یدفعه صدای بلندش منو ب خودم اورد و گف:

مرد: بزار برسی بعد سلیطه بازیاتو شروع کن (داد)

با صدای بلندش چن قدم ب عقب رفتم ک دوباره رفت و درو پشت سرش قفل کرد
____


فک میکنم از رمان خوشتون نمیاد🫠
دیدگاه ها (۰)

#عشق در سایه انتقام《پارت دو》__اشک توی چشمام حلقه زده بود ولی...

#عشق در سایه انتقام《پارت یک》__سلام من ا/ت هستم ۱۷ سالمه ی دخ...

رمان؟عشق مثلثیپارت؟17(اسپانیا=ساعت 11:36AM) ☆:جیمین و ا/ت به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط