Professor min

Professor min🖇💓
Part 4




یونجی: یعنی مهم نیست؟...
یونگی: نه عزیزم...
یونجی: واقعانی؟...(بچه گونه)
یونگی: آره قشنگم واقعانی...حالا پاشو بریم سر کلاس...
یونجی: من روم نمیشه...
یونگی: میخوام دیگه معرفیت کنم...
یونجی: باشه...
یونگی آروم یونجی رو بلند کرد و گذاشتش زمین...در رو باز کرد...برگشت ترفت و دستت رو گرفت و از اتاق شخصیش خارج شدید...همه با تعجب بهتون نگاه میکردن...وارد کلاس شدن...خواست بشینه ولی یونگی دستش رو محکم تر گرفت و نزاشت بشینه...
یونگی: خوب بچه ها...میخوام یه چیزی بهتون بگم...این خانمی که کنار منه...و من دستش رو گرفتم...نه دوست دختر منه...منه نامزد من...
سانا: پس چرا دستش رو گرفتید و صبح هم پرید بغلتون...(با ناز و عشوه)
یونگی: چون زنمه...
همه با تعجب به ما خیره بودن...
یونگی: گفته بودم که همسر دارم...و همسرم ایشونه...سوال دیگه؟...
وقتی کسی چیزی نگفت یونگی رو به من کرد گفت...
یونگی: میتونی بشینی عزیزم...
یونجی: باشه...
بعد از اون تهیونگ و کوک و جیهوپ هم همسر هاشونو معرفی کردن...و از اون به بعد همه اون پسر هایی که نزدیک من میشدن دیگه نشدن...یونگی هم تقریبا هنوز اون دختره عوضی سانا دورش میچرخه...ولی یونگی مثل مگس مزاحم باهاش رفتار میکنه...



....
پایان...:)
دیدگاه ها (۷)

چند پارتی...You can🪷Part 1 ناراحتی و تنهایی...شکست عشقی...و ...

چند پارتی...You can🪷Part 2جونگ کوک: لورا...لورا که حالا اشکا...

Professor min🖇💓Part 3بلافاصله بعد از قطع کردن گوشی جسم کوچیک...

چند پارتی...Professor min🖇💓Part 2یونجی: حالا چی میخواستی بگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط