the last part🫠
the last part🫠
هانیل:
اتاق مامانم توی طبقیه دومه باید برم اونجا،از مسئول فنی پرسیدم و آدرس گرفتم و رفتم تو اون طبقه بعد از یکم گشتن تونستم اتاق مامانم رو پیدا کنم اول یکم مرد بودم اما بعد درو باز کردم و رفتم تو دیدم که مامانم نشسته رو مبل و داره قهوه میخوره
هارا«عا عا تو اینجا چیکار داری
&اومدم مامانم رو ببینم
هارا«چیزی شده؟
&نه...فقط تو خجالت نمیکشی بعد از این همه سال برگشتی و درست تو اون روزای که داشتم فراموشت میکردم با دروغات مغزمو شست و شو دادی؟
هارا«داری راجب کدوم دروغ حرف میزنی
&من فهمیدم همه ی اونای که گفتی دروغ بود
هانیل مدارک پزشکی مادر هارا رو له همراه گواهی فوتش پرت میکنه تو صورتش
&بیین اینا مشخص میکنه که حرف هات دروغ بوده
هارا«خوب که چی آره من دروغ گفتم که چی
&چرا واقعا چرا من فقط میخوام اینو بهم بگی
هارا«چون تحمل دیدین خوشحالی تو و پدرت رو نداشتم
&مگه من بچت نیستم
هارا«هانیل تو فقط یه اشتباه ناخواسته هستی تو زندگی من
& یعنی هیچ وقت دوسم نداشتی؟ یا حداقل سعی نکردی دوسم داشته باشی؟
هارا«نه چون من از اول هم ترو به چشم بچم نمیدیدم چون تو یاد آور روزای بد زندگی من با نامجون بودی
&گناه من این وسط چی بود؟
هارا«به دنیا اومدنت
& واقعا تو انسانی؟
هارا«هر طوری که میخوای فکر کن برام اصلا مهم نیست الانم از اینجا برو نمیخوام کسی ترو اینجا ببینه
هانیل:
به زور پیشش جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم و فقط زدم بیرون و رفتم پایین تو ماشین وقتی نشستم تو ماشین بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن
- هانیل؟ خوبی؟
&خوبم بابا فقط زودتر از اینجا بریم
- {راه میوفته} هانیل چیشد چرا داری گریه میکنی اون زن بهت چی گفت؟
& همون چیزایی که لایقش بودم
-این یعنی چی
&بهم گفت کاش از اولش به دنیا نمی اومدم بهم گفت من فقط یه اشتباه ناخواسته بودم
ولی بابا زیادم دروغ نگفته واقعا همینطوره
-یعنی چی دخترم معلومه که تو لایق این حرفا نیستی اینا یه مشت حرف چرته تو نباید گوش بدی
&بابا توم اینطوری فکر میکنی فقط واسه اینکه من ناراحت نشم میگی اینارو
-کی گفته من اینطوری فکر میکنم
&نیازی به گفتن نیست ذاتا خوب توم از من متنفر بودی
-چرا اینو میگی
& بابا از وقتی که مامانم ترکمون کرد تو حتی یه بارم منو بغل نکردی نوازش نکردی باهام مثل دخترت رفتار نکردی من همیشه یه ربات بودم که باید خواسته هات رو براورده میکرد اما بابا منم دل داشتم منم دوست داشتم پدرم پیشم باشه تو بچگی منو نابود کردی شما منو نابود کردین
-بیین هر چی بگی بهت حق میدم اما این موضوع ربطی به اینکه دوست ندارم نداره من ترو از هر چیزی تو این دنیا بیشتر دوست دارم حتی از خودم درسته من خیلی اشتباه کردم اون موقع نمیدونستم بلید چطوری باهات رفتار کنم ولی الان راهمو پیدا کردم دیگه هیچ وقت نمیزارم چیزی ناراحتت کنه
&«..»
-رسیدیم پیاده شو
هانیل پیاده میشه اما به خاطر فشلر عصبی روزی که گذرونده چند قدم بعد سرش گیج میره و تعادلش بهم میریزه و نامجون دستشو میگیره و تکیش میده به خودش
-باشه آروم بیا امروز خیلی اذیت شدی الان میریم بالا یکم استراحت میکنی
&بابا
-جانم
& خیلی خستم
-میدونم عزیزم بیا وایسا درم باز کنم خوب تکیه بده به من بریم بالا
هانیل به نامجون تکیه میده و نامجون کمکش میکنه بره بالا و میبرتش تو اتاقش
-وایسا پالتوت رو در بیارم آهان دراز بکش دخترم
میشینه رو تخت و سرشو تکیه میده به پشتی و زانوهاش رو بغل میکنه
-خوبی خوشگلم؟
&فکر نمیکنم
-قشنگم اینطوری نکن دیگه
&بابا
-جونم
&من خیلی شرمندم{سرشو میزاره رو زانو هاش }
-هیش اصلا سرتو خم نکن این تقصیر تو نیست که اون ذهن ترو بهم ریخته بود تازه من اصلا از تو ناراحت نیستم یه بابا هیچ وقت از بچش ناراحت نمیشه
& واقعا؟
-معلومه دخترم و اینکه دیگه هیچ وقت اجازه نمیدم دوباره اون زن سر و کلش توی زندگیت پیدا بشه و روانتو بهم بریزه
& بابا
-جان
&میشه بغلم کنی
-چرا نشه دختر خوشگلم
نامجون میشینه کنارش و میکشونتش تو بغلش و سرشو میبوست
& بابا
-جان
&میشه یه قولی بدی
-چی؟
&هیچ وقت دیگه ولم نکن همیشه پیشم بمون کنارم نه پیشم یعنی دیگه هیچ وقت نزار تنها بمونم
-قول میدم فندقم قول میدم هیچ وقت نمیزارم تنها بمونی
&بابا میدونستی چقدر دوست دارم؟
- آره گل کوچولو
&چی؟
-گل کوچولو
& خیلی دلم تنگ شده بود برای اینکه اینجوری صدام کنی
-میدونم گل کوچولو
the end
هانیل:
اتاق مامانم توی طبقیه دومه باید برم اونجا،از مسئول فنی پرسیدم و آدرس گرفتم و رفتم تو اون طبقه بعد از یکم گشتن تونستم اتاق مامانم رو پیدا کنم اول یکم مرد بودم اما بعد درو باز کردم و رفتم تو دیدم که مامانم نشسته رو مبل و داره قهوه میخوره
هارا«عا عا تو اینجا چیکار داری
&اومدم مامانم رو ببینم
هارا«چیزی شده؟
&نه...فقط تو خجالت نمیکشی بعد از این همه سال برگشتی و درست تو اون روزای که داشتم فراموشت میکردم با دروغات مغزمو شست و شو دادی؟
هارا«داری راجب کدوم دروغ حرف میزنی
&من فهمیدم همه ی اونای که گفتی دروغ بود
هانیل مدارک پزشکی مادر هارا رو له همراه گواهی فوتش پرت میکنه تو صورتش
&بیین اینا مشخص میکنه که حرف هات دروغ بوده
هارا«خوب که چی آره من دروغ گفتم که چی
&چرا واقعا چرا من فقط میخوام اینو بهم بگی
هارا«چون تحمل دیدین خوشحالی تو و پدرت رو نداشتم
&مگه من بچت نیستم
هارا«هانیل تو فقط یه اشتباه ناخواسته هستی تو زندگی من
& یعنی هیچ وقت دوسم نداشتی؟ یا حداقل سعی نکردی دوسم داشته باشی؟
هارا«نه چون من از اول هم ترو به چشم بچم نمیدیدم چون تو یاد آور روزای بد زندگی من با نامجون بودی
&گناه من این وسط چی بود؟
هارا«به دنیا اومدنت
& واقعا تو انسانی؟
هارا«هر طوری که میخوای فکر کن برام اصلا مهم نیست الانم از اینجا برو نمیخوام کسی ترو اینجا ببینه
هانیل:
به زور پیشش جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم و فقط زدم بیرون و رفتم پایین تو ماشین وقتی نشستم تو ماشین بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن
- هانیل؟ خوبی؟
&خوبم بابا فقط زودتر از اینجا بریم
- {راه میوفته} هانیل چیشد چرا داری گریه میکنی اون زن بهت چی گفت؟
& همون چیزایی که لایقش بودم
-این یعنی چی
&بهم گفت کاش از اولش به دنیا نمی اومدم بهم گفت من فقط یه اشتباه ناخواسته بودم
ولی بابا زیادم دروغ نگفته واقعا همینطوره
-یعنی چی دخترم معلومه که تو لایق این حرفا نیستی اینا یه مشت حرف چرته تو نباید گوش بدی
&بابا توم اینطوری فکر میکنی فقط واسه اینکه من ناراحت نشم میگی اینارو
-کی گفته من اینطوری فکر میکنم
&نیازی به گفتن نیست ذاتا خوب توم از من متنفر بودی
-چرا اینو میگی
& بابا از وقتی که مامانم ترکمون کرد تو حتی یه بارم منو بغل نکردی نوازش نکردی باهام مثل دخترت رفتار نکردی من همیشه یه ربات بودم که باید خواسته هات رو براورده میکرد اما بابا منم دل داشتم منم دوست داشتم پدرم پیشم باشه تو بچگی منو نابود کردی شما منو نابود کردین
-بیین هر چی بگی بهت حق میدم اما این موضوع ربطی به اینکه دوست ندارم نداره من ترو از هر چیزی تو این دنیا بیشتر دوست دارم حتی از خودم درسته من خیلی اشتباه کردم اون موقع نمیدونستم بلید چطوری باهات رفتار کنم ولی الان راهمو پیدا کردم دیگه هیچ وقت نمیزارم چیزی ناراحتت کنه
&«..»
-رسیدیم پیاده شو
هانیل پیاده میشه اما به خاطر فشلر عصبی روزی که گذرونده چند قدم بعد سرش گیج میره و تعادلش بهم میریزه و نامجون دستشو میگیره و تکیش میده به خودش
-باشه آروم بیا امروز خیلی اذیت شدی الان میریم بالا یکم استراحت میکنی
&بابا
-جانم
& خیلی خستم
-میدونم عزیزم بیا وایسا درم باز کنم خوب تکیه بده به من بریم بالا
هانیل به نامجون تکیه میده و نامجون کمکش میکنه بره بالا و میبرتش تو اتاقش
-وایسا پالتوت رو در بیارم آهان دراز بکش دخترم
میشینه رو تخت و سرشو تکیه میده به پشتی و زانوهاش رو بغل میکنه
-خوبی خوشگلم؟
&فکر نمیکنم
-قشنگم اینطوری نکن دیگه
&بابا
-جونم
&من خیلی شرمندم{سرشو میزاره رو زانو هاش }
-هیش اصلا سرتو خم نکن این تقصیر تو نیست که اون ذهن ترو بهم ریخته بود تازه من اصلا از تو ناراحت نیستم یه بابا هیچ وقت از بچش ناراحت نمیشه
& واقعا؟
-معلومه دخترم و اینکه دیگه هیچ وقت اجازه نمیدم دوباره اون زن سر و کلش توی زندگیت پیدا بشه و روانتو بهم بریزه
& بابا
-جان
&میشه بغلم کنی
-چرا نشه دختر خوشگلم
نامجون میشینه کنارش و میکشونتش تو بغلش و سرشو میبوست
& بابا
-جان
&میشه یه قولی بدی
-چی؟
&هیچ وقت دیگه ولم نکن همیشه پیشم بمون کنارم نه پیشم یعنی دیگه هیچ وقت نزار تنها بمونم
-قول میدم فندقم قول میدم هیچ وقت نمیزارم تنها بمونی
&بابا میدونستی چقدر دوست دارم؟
- آره گل کوچولو
&چی؟
-گل کوچولو
& خیلی دلم تنگ شده بود برای اینکه اینجوری صدام کنی
-میدونم گل کوچولو
the end
- ۱.۲k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط