{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

the first part

the first part



writer:

نور رعد و برق شدیدی که به جون شهر افتاده بود هر چند دقیقه یک بار همه جا رو روشن میکرد و بعد دوباره توی تاریکی غرقش میکرد. بارون شدیدی در سئول راه افتاده بود که انگار قصد قطع شدن هم نداشت.

اما در گوشه ای از شهر، دور از همه ی این هیاهوها، توی یه کافه ی خیابونی، دور یه میز چوبی هفت برادر نشسته بودن که اتفاق های بیرون براشون اهمیتی نداشت و تنها چیزی که بهش توجه میکردن کنار هم بودنشون بود.

این هفت برادر همیشه روی استیج میدرخشیدن و کل دنیا اسمشون رو به عنوان قدرتمندترین گروه میشناخت، اما وقتی کنار هم بودن دیگه خبری از اون شهرت و قدرت نبود؛ فقط هفت تا برادر بودن که سعی میکردن از وقتشون کنار هم لذت ببرن.

بعد از تور جهانی بالاخره یه مرخصی طولانی نصیبشون شده بود و فعلاً کاری نداشتن، برای همین از همون شب اول تصمیم گرفته بودن حسابی خوش بگذرونن.

توی کافه هر کسی مشغول یه کاری بود.

نامجون داشت چیزی رو برای تهیونگ و جیهوپ توضیح میداد و اون دو نفر هم با اینکه معلوم بود نصف حرفاشو نمیفهمن، وانمود میکردن که کاملاً گوش میدن.

جین و جونگکوک مثل همیشه داشتن سربه سر هم میذاشتن و هر چند دقیقه یک بار صدای خندشون کل کافه رو پر میکرد.

اون طرف تر هم جیمین داشت درباره ی یه چیزی به یونگی غر میزد و یونگی با اینکه سرش توی گوشی بود، به حرفاش گوش میداد و هرازگاهی از بامزه بودنش ریز میخندید.

همه چیز خوب بود و شب آرومی رو میگذروندن که ناگهان گوشی نامجون روی میز لرزید.

در همون لحظه نگاه همه سمتش برگشت.

جونگکوک«کیه هیونگ؟»

نامجون گوشی رو برداشت و صفحه رو نگاه کرد.

ابروهاش با تعجب بالا رفت.

نامجون«مامان؟»

یونگی«این وقت شب؟»

نامجون«نمیدونم.»

جین«منتظر چی هستی؟ جواب بده، بزار رو اسپیکر.»

نامجون سری تکون داد و تماس رو وصل کرد.

£الو... نامجون؟

صدای پشت تلفن لرزش خفیفی داشت و انگار استرس زده بود.

نامجون«الو مامان، چیزی شده؟»

£نه... چیز خاصی نیست.

نامجون«پس چرا این وقت شب زنگ زدی؟»

£تو کجایی؟

نامجون«چطور؟»

£فقط بگو.

نامجون«یه کافه خارج از شهر.»

£تنهایی؟

نامجون«نه، با پسرا.»

£از خونه چقدر دوری؟

نامجون«کدوم خونه؟»

£خونه ی خودمون.

نامجون«خیلی دوریم... مامان چیزی شده؟»

£بارون شدیدی داره میباره. رعد و برق هم زده، کابل برق خونه پاره شده. برقا قطع شده، فکر کنم لوله ها هم مشکل پیدا کردن.

نامجون اخم کرد.

نامجون«شما کجایین؟ چرا به تعمیرکار زنگ نمیزنی؟ من چیکار میتونم بکنم؟»

£من و بابات چند روزه برای کار بابات اومدیم بوسان.

نامجون«خب؟ پس مشکلی نیست. کسی توی خونه نیست.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد صدای مادرش دوباره شنیده شد.

£نه... آلینا خونست.

سر میز سکوت سنگینی نشست.

نامجون برای لحظه ای چیزی نگفت.

جونگکوک و جیمین ناخودآگاه به هم نگاه کردن.

نامجون«چی؟! شما اونو تنها گذاشتین؟»

£تنهای تنها که نه... خالت بعضی وقتا میره بهش سر میزنه.

نامجون«بعضی وقتا؟ مامان اون هفت سالشه!»

£ولم کن نامجون. گفتم خودم یه کاریش میکنم. شما این همه راه دورین، لازم نیست به زحمت بیفتین.

نامجون«مامان، من میرم.»

£نامجون...»

نامجون«مامان، با من بحث نکن.»

و قبل از اینکه مادرش چیزی بگه تماس رو قطع کرد.

چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.

شوگا«واقعا تنها ولش کردن؟»

جونگکوک«ظاهراً.»

جین«حتماً خیلی ترسیده.»

جیهوپ«الان چیکار کنیم؟»

نامجون بدون معطلی از جاش بلند شد و سوییشرتش رو برداشت.

نامجون«اینم سوال داره؟ معلومه که میریم. بلند شین.»


ادامه دارد...




توی معرفی زیاد حمایت نکردین دلم شکست لطفا این رو خوب حمایت کنید
دیدگاه ها (۷۲)

📜معرفی نامه 📜عنوان← شب طوفانیژانر← تراژدیک ~ دراماتیک شخصیت ...

the last part🫠هانیل:اتاق مامانم توی طبقیه دومه باید برم اونج...

🏠پسر همسایه🏠 🪐P7🪐- شنیدم همسایه‌ت، اون خان...

از زبان هانامامان دا-این همین‌طور که موهامو نوازش می‌کرد، لا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط