تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part¹⁵]
*ا/ت ویو*
€تو دیگه کی هستی؟!
- ...
€ا/ت؟ ... هی تو اسمت ا/ته؟
سرمو با ترس و لرز به نشونهی تایید تکون دادم و همون لحظه بود که صدای گوشی رو روی بلندگو گذاشت.
€هاان؟ با ا/ت کاری داری؟ شرمنده ا/ت سرش شلوغه...
-ا/ا پیش توعه؟! تو کی هستی که ا/ت پیشته؟!
€من؟!... دوست پسرشم.
+دروغ میگه جونگکوک... اون دوست پسر من ن...
تا خواستم حرفم رو ادامه بدم، چاقویی که روی گردنم گذاشته بود رو توی شکمم فرو کرد که جیغم بلند شد.
-چی؟! اون صدای ا/ت بود؟!... باهاش چیکار کردی عوضی؟! تو این کی هستی که پیششی حرومزاده؟! (با داد)
€به تو ربطی نداره که باهاش چیکار کردم... و من؟ منم عین همه پسرا که عاشق یه دخت میشه میخوام باهاش رابطی برقرار کنم و همچنین همونطور که گفتم من دوست پسرشم...
-چی؟! اون مال منه عوضی... دست بهش بخوره تیکه بزرگت گوشته.. اگه میخوای زنده بمونی بهش دست نزن.
€دست میزنم تا چشات دراد... ببینم چه غلطی میکنی... اصن چه غلطی میتونی بکنی!
-تو گه مفت میخوری بهش دست بزنی... هی... ه-
گوشی رو قطع کرد. هنوز چاقو توی شکمم بود، خیلی درد داشتم، میخواست بیاد سمت لبم که من هلش دادم.
€چرا انقد مخالفت میکنی بیب؟ همراهیم کن.
+نمیخوام.
چاقو رو از توی شکمم بیرون آورد و فرو کرد توی رانم، انقد درد داشتم که شروع کردم به ناله و گریه کردن، یه جوری چاقو رو توی رانم چرخوند که یک لحظه احساس کردم که زنده زنده دادن قطعات بدنم رو از هم جدا میکنن و ناله هام همینجوری از درد بیشتر شد.
چونم رو گرفت و بالا آورد و مجبورم کرد بهش نگاه کنم.
€آره... ناله کن... از ناله کردنات خوشم میاد... ولی نه الان... وقتی که زیرمی خوشم میاد ناله کنی... با ناله کردنات بیشتر هورنیم میکنی.
چونم رو محکم هل داد و ول کرد و بلند شد و از اتاق بیرون رفت و تنها گذاشت، حتی گوشیم رو هم با خودش برد، حتی نمیتونستم به نامجون زنگ بزنم. چاقو همچنان توی رانم بود و انقد درد داشتم که حتی درش هم نیاوردم.
بعد از ۱۰ دقیقه اومد پیشم و دوباره بهم نزدیک شد، چاقو رو از توی رانم بیرون کشید و دوباره جیغ زدم ولی حیف... چون هیچکس صدام رو نمی شنید. خواست بیاد سمت گردنم که گردنم رو ببوسه که یهو صدای شکستن در ا اتاق اومد، اولش ترسیدم و فکر کردن دوستاش رو آورده اما...
*کوک ویو*
سه رو از اینکه نامجون شمارهی ا/ت رو بهم داد میگذره و خیلی دلم میخواست بهش اعتراف کنم ولی... اگه ردم کنه چی؟ (نینا: غلط میکنه ردت کنه... اگه رد کرد بیا خودم هستم عزیزم.)
بالاخره یه روز تصمیم گرفتم که بهش بگم، بعد از اینکه تمیرنمون تموم شد، رفتم پیش نامجون و گفتم:
-هیونگ؟
نامجون: جانم؟!
-میخوام یه کاری بکنم گفتم که تو رو در جریان بزارم...
نامجون: میشنوم... بگو...
-یه چند روزیه که دوست دارم به ا/ت زنگ بزنم و بهش اعتراف کنم... بنظرت امروز بهش زنگ بزنم؟!
نامجون: اوه... پسر کوچولوم چقد شجاع شده... بنظرم بهترین کار اینه که الان بهش زنگ بزنی...
-جدی؟ تو هم همین فکر رو داری؟!...
نامجون: برو بهش زنگ بزن.
-نه... من میرم خونه تا زنگ بزنم... شاید اگه قبول کرد باهاش قرار بزارم.
نامجون: فکر خوبیه... پس... زودتر برو خونه.
-باشه... بای...
از بچه ها خدافظی کردم و رفتم بیرون از ساختمون، سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه، در خونه رو باز کردم و رفتم توی خونه، رفتم توی حموم و بعد از ۲۰ دقیقه اومدم بیرون. ساعت ۵:۴۰ دقیقه بود، لباس راحتیم رو پوشیدم و گوشمی رو برداشتم، یه نفس عمیق کشیدم و بهش زنگ زدم. ولی بجای ا/ت یه مرد جواب داد، اول فکر کردم که شماره رو اشتباه ذخیره کردم، خواستم قطع کنم که فهمیدم ا/ت پیششه.
اون گفت که دوست پسرشه ولی ا/ت مخالفت کرد که یهو جیغش در اومد. ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه... نهههه... نمیزارم بهش دست بزنی... میخواستم حرفم رو ادامه بدم که... قطع کرد.
سریع رفتم توی حیاط عمارتم و به سمت اتاقی که سمت راست عمارت بود رفتم و در رو باز کردم.
-لیام! به کمکت نیاز دارم. (لیام هکر جونگکوک)
(علامت لیام £)
(هارو: علامت کم آوردمممم)
£چیشده کوک؟
-این شماره رو برام ردیابی کن... سریعععع...
سریع شماره ا/ت رو بهش دادم، از اونجایی که لیام هکر خیلی خوب و با استعدادی بود تونست توی ۱۰ دقیقه موقعیت مکانی ا/ت رو بدست بیاره.
-ممنونم لیام.
£خواهش...
متاسفانه دیگه جا نمیشه و نمیتونم پارت رو ادامه بدم پس... میوفته برای پارت بعدی...
فعلا بدرود عزیزانم🫶🏻🙂
شرط:
Like:15
Comment:15
*ا/ت ویو*
€تو دیگه کی هستی؟!
- ...
€ا/ت؟ ... هی تو اسمت ا/ته؟
سرمو با ترس و لرز به نشونهی تایید تکون دادم و همون لحظه بود که صدای گوشی رو روی بلندگو گذاشت.
€هاان؟ با ا/ت کاری داری؟ شرمنده ا/ت سرش شلوغه...
-ا/ا پیش توعه؟! تو کی هستی که ا/ت پیشته؟!
€من؟!... دوست پسرشم.
+دروغ میگه جونگکوک... اون دوست پسر من ن...
تا خواستم حرفم رو ادامه بدم، چاقویی که روی گردنم گذاشته بود رو توی شکمم فرو کرد که جیغم بلند شد.
-چی؟! اون صدای ا/ت بود؟!... باهاش چیکار کردی عوضی؟! تو این کی هستی که پیششی حرومزاده؟! (با داد)
€به تو ربطی نداره که باهاش چیکار کردم... و من؟ منم عین همه پسرا که عاشق یه دخت میشه میخوام باهاش رابطی برقرار کنم و همچنین همونطور که گفتم من دوست پسرشم...
-چی؟! اون مال منه عوضی... دست بهش بخوره تیکه بزرگت گوشته.. اگه میخوای زنده بمونی بهش دست نزن.
€دست میزنم تا چشات دراد... ببینم چه غلطی میکنی... اصن چه غلطی میتونی بکنی!
-تو گه مفت میخوری بهش دست بزنی... هی... ه-
گوشی رو قطع کرد. هنوز چاقو توی شکمم بود، خیلی درد داشتم، میخواست بیاد سمت لبم که من هلش دادم.
€چرا انقد مخالفت میکنی بیب؟ همراهیم کن.
+نمیخوام.
چاقو رو از توی شکمم بیرون آورد و فرو کرد توی رانم، انقد درد داشتم که شروع کردم به ناله و گریه کردن، یه جوری چاقو رو توی رانم چرخوند که یک لحظه احساس کردم که زنده زنده دادن قطعات بدنم رو از هم جدا میکنن و ناله هام همینجوری از درد بیشتر شد.
چونم رو گرفت و بالا آورد و مجبورم کرد بهش نگاه کنم.
€آره... ناله کن... از ناله کردنات خوشم میاد... ولی نه الان... وقتی که زیرمی خوشم میاد ناله کنی... با ناله کردنات بیشتر هورنیم میکنی.
چونم رو محکم هل داد و ول کرد و بلند شد و از اتاق بیرون رفت و تنها گذاشت، حتی گوشیم رو هم با خودش برد، حتی نمیتونستم به نامجون زنگ بزنم. چاقو همچنان توی رانم بود و انقد درد داشتم که حتی درش هم نیاوردم.
بعد از ۱۰ دقیقه اومد پیشم و دوباره بهم نزدیک شد، چاقو رو از توی رانم بیرون کشید و دوباره جیغ زدم ولی حیف... چون هیچکس صدام رو نمی شنید. خواست بیاد سمت گردنم که گردنم رو ببوسه که یهو صدای شکستن در ا اتاق اومد، اولش ترسیدم و فکر کردن دوستاش رو آورده اما...
*کوک ویو*
سه رو از اینکه نامجون شمارهی ا/ت رو بهم داد میگذره و خیلی دلم میخواست بهش اعتراف کنم ولی... اگه ردم کنه چی؟ (نینا: غلط میکنه ردت کنه... اگه رد کرد بیا خودم هستم عزیزم.)
بالاخره یه روز تصمیم گرفتم که بهش بگم، بعد از اینکه تمیرنمون تموم شد، رفتم پیش نامجون و گفتم:
-هیونگ؟
نامجون: جانم؟!
-میخوام یه کاری بکنم گفتم که تو رو در جریان بزارم...
نامجون: میشنوم... بگو...
-یه چند روزیه که دوست دارم به ا/ت زنگ بزنم و بهش اعتراف کنم... بنظرت امروز بهش زنگ بزنم؟!
نامجون: اوه... پسر کوچولوم چقد شجاع شده... بنظرم بهترین کار اینه که الان بهش زنگ بزنی...
-جدی؟ تو هم همین فکر رو داری؟!...
نامجون: برو بهش زنگ بزن.
-نه... من میرم خونه تا زنگ بزنم... شاید اگه قبول کرد باهاش قرار بزارم.
نامجون: فکر خوبیه... پس... زودتر برو خونه.
-باشه... بای...
از بچه ها خدافظی کردم و رفتم بیرون از ساختمون، سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه، در خونه رو باز کردم و رفتم توی خونه، رفتم توی حموم و بعد از ۲۰ دقیقه اومدم بیرون. ساعت ۵:۴۰ دقیقه بود، لباس راحتیم رو پوشیدم و گوشمی رو برداشتم، یه نفس عمیق کشیدم و بهش زنگ زدم. ولی بجای ا/ت یه مرد جواب داد، اول فکر کردم که شماره رو اشتباه ذخیره کردم، خواستم قطع کنم که فهمیدم ا/ت پیششه.
اون گفت که دوست پسرشه ولی ا/ت مخالفت کرد که یهو جیغش در اومد. ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه... نهههه... نمیزارم بهش دست بزنی... میخواستم حرفم رو ادامه بدم که... قطع کرد.
سریع رفتم توی حیاط عمارتم و به سمت اتاقی که سمت راست عمارت بود رفتم و در رو باز کردم.
-لیام! به کمکت نیاز دارم. (لیام هکر جونگکوک)
(علامت لیام £)
(هارو: علامت کم آوردمممم)
£چیشده کوک؟
-این شماره رو برام ردیابی کن... سریعععع...
سریع شماره ا/ت رو بهش دادم، از اونجایی که لیام هکر خیلی خوب و با استعدادی بود تونست توی ۱۰ دقیقه موقعیت مکانی ا/ت رو بدست بیاره.
-ممنونم لیام.
£خواهش...
متاسفانه دیگه جا نمیشه و نمیتونم پارت رو ادامه بدم پس... میوفته برای پارت بعدی...
فعلا بدرود عزیزانم🫶🏻🙂
شرط:
Like:15
Comment:15
- ۲۴۹
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط