part:2۳
part:2۳
خونه ی جیمین اسلاید دوم
ویو جیمین:صدای (دینگ) از گوشیم اومد و سریع برداشتم و بارش کردم(شوگا به جوری عکس گرفته بود که مادر ات پشتش به دوربین بود وات و میرن و شوگا کنار هم وایستاده بودن)هووف خداروشکر یه لحظه نفسم بند اومد .....بسه! بسه بسه (داد) ولیوان ویسکی که رو میز بود پرت کرد و شکست ..... تا کی باید تو فکر ات باشم....بهتره ..... بهتره (با بغض)با رُزی زندگی جدیدی شروع کنم ..... آره باید فراموشش کنم!
که یک دفعه صدای زنگ گوشی اومد گوشی رو برداشت رُزی بود
جیمین:الو (صدای گرفته)
رُزی:الو جیمینا چه ..... چرا صدات گرفته (نگران)
جیمین:هیچی مریض شدم
رُزی:چی(تعجب)همین الان میام پیشت (قطع کرد)
چند مین بعد
صدای (تق تق در) جیمین رفت سمت در و در رو باز کرد
رُزی:خوبی(نگران)
جیمین:خوبم بیا تو هوا سرده(صدای گرفته)
رُزی اومد داخل رفت سمت آشپز خونه که رو به روی پذیرایی بود پذیرایی رودید و گفت
رُزی چرا اینجا اینجوری(تعجب)
جیمین:چیزی نیست عصبانی بودم حواسم نبود الان جعمش میکنم
رُزی:نه هیچی پات نیست فقط بگو جارو برقی کجاست
جیمین:باشه توی اون اتاق(با انگشت اشاره کرد)
رُزی پذیرایی رو جارو کشید و بعد یه سوپ درست کرد و برد تو پذیرایی کنار جیمین نشست سوپ خماری رو به جیمین داد و خودش روی مبل لش کرد و چشماشو بست تا یکمی خستگی چشماش بهتر بشه
جیمین:ممنون
رُزی:خواهش.... حالا بگو چی شده که انقدر عصبانی شدی که هر چی جلوی دستت بود رو شکستی
جیمین همه چی رو برای رُزی تعریف کرد صورتمو برگردوند سمت رُزی که دید از خستگی خوابش برده پتوی کنار مبل رو انداخت روش
ویو جیمین:پتو رو انداختم روی رُزی که یک دفعه دستمو کشید سمت خودش افتادم کنارش یاد ۲ سال پیش افتادم که ات تَب کرده بود رفته بودم ازش مراقبت کنم حالش بد بود خیلی سردش بود که دستمو گرفت کشید سمت خودش بغلم کرد و اصلا دلم نمیخواست از بغلش بیام بیرون اما برای رُزی اینجوری نبود .... آه ات چیکار کردی با ما و همون لحظه از رُزی جدا شدم بِراید بغلش کردم بردمش تو اتاقم گذاشتمش رو تخت از اتاق اومدم بیرون رفتم رو مبل گرفتم خوابیدم
ویو ات:
ساعت ۲ رسیدم خونه فردا دانشگاه نمیرم میشینم خونه
صبح ویو ات:خیلی خوابیده بودم باید قهوه میخوردم رفتم روپوش(اسلاید چهارم)لباس خوابمو (اسلاید سوم)پوشیدم و به روتین پوستی انجام دادم وآروم پله ها رو یکی پی از دیگر طی میکردم .....یک دفعه صدایی از یکی از اتاق ها میومد دیدم.....
ادامه دارد
لایک کامنت
یه لحظه خوابم برد😪
دوستون دارم❤️
خونه ی جیمین اسلاید دوم
ویو جیمین:صدای (دینگ) از گوشیم اومد و سریع برداشتم و بارش کردم(شوگا به جوری عکس گرفته بود که مادر ات پشتش به دوربین بود وات و میرن و شوگا کنار هم وایستاده بودن)هووف خداروشکر یه لحظه نفسم بند اومد .....بسه! بسه بسه (داد) ولیوان ویسکی که رو میز بود پرت کرد و شکست ..... تا کی باید تو فکر ات باشم....بهتره ..... بهتره (با بغض)با رُزی زندگی جدیدی شروع کنم ..... آره باید فراموشش کنم!
که یک دفعه صدای زنگ گوشی اومد گوشی رو برداشت رُزی بود
جیمین:الو (صدای گرفته)
رُزی:الو جیمینا چه ..... چرا صدات گرفته (نگران)
جیمین:هیچی مریض شدم
رُزی:چی(تعجب)همین الان میام پیشت (قطع کرد)
چند مین بعد
صدای (تق تق در) جیمین رفت سمت در و در رو باز کرد
رُزی:خوبی(نگران)
جیمین:خوبم بیا تو هوا سرده(صدای گرفته)
رُزی اومد داخل رفت سمت آشپز خونه که رو به روی پذیرایی بود پذیرایی رودید و گفت
رُزی چرا اینجا اینجوری(تعجب)
جیمین:چیزی نیست عصبانی بودم حواسم نبود الان جعمش میکنم
رُزی:نه هیچی پات نیست فقط بگو جارو برقی کجاست
جیمین:باشه توی اون اتاق(با انگشت اشاره کرد)
رُزی پذیرایی رو جارو کشید و بعد یه سوپ درست کرد و برد تو پذیرایی کنار جیمین نشست سوپ خماری رو به جیمین داد و خودش روی مبل لش کرد و چشماشو بست تا یکمی خستگی چشماش بهتر بشه
جیمین:ممنون
رُزی:خواهش.... حالا بگو چی شده که انقدر عصبانی شدی که هر چی جلوی دستت بود رو شکستی
جیمین همه چی رو برای رُزی تعریف کرد صورتمو برگردوند سمت رُزی که دید از خستگی خوابش برده پتوی کنار مبل رو انداخت روش
ویو جیمین:پتو رو انداختم روی رُزی که یک دفعه دستمو کشید سمت خودش افتادم کنارش یاد ۲ سال پیش افتادم که ات تَب کرده بود رفته بودم ازش مراقبت کنم حالش بد بود خیلی سردش بود که دستمو گرفت کشید سمت خودش بغلم کرد و اصلا دلم نمیخواست از بغلش بیام بیرون اما برای رُزی اینجوری نبود .... آه ات چیکار کردی با ما و همون لحظه از رُزی جدا شدم بِراید بغلش کردم بردمش تو اتاقم گذاشتمش رو تخت از اتاق اومدم بیرون رفتم رو مبل گرفتم خوابیدم
ویو ات:
ساعت ۲ رسیدم خونه فردا دانشگاه نمیرم میشینم خونه
صبح ویو ات:خیلی خوابیده بودم باید قهوه میخوردم رفتم روپوش(اسلاید چهارم)لباس خوابمو (اسلاید سوم)پوشیدم و به روتین پوستی انجام دادم وآروم پله ها رو یکی پی از دیگر طی میکردم .....یک دفعه صدایی از یکی از اتاق ها میومد دیدم.....
ادامه دارد
لایک کامنت
یه لحظه خوابم برد😪
دوستون دارم❤️
- ۷۲
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط