دیشب یدفعه ی آبنبات صاف پرید تو گلوم

دیشب یدفعه ی آبنبات صاف پرید تو گلوم

خیلی اتفاق کوچیکی بود اما خیییلی وحشتناک واسه چند لحظه نفسم قطع شد

و میتونم بگم واقعا تجربه خیلی بدی بود ...آخرین بار ک ی حس تلخ مشابه این اتفاقو داشتم

برمیگرده به 10 سالگی ک داشتم تو استخر خفه میشدم و بعد ازون ترس از آب شد ارمغان اون اتفاق

ینی این دفعه قراره فوبی آبنبات بگیرم مثلا؟ :))

همش با خودم فکر میکنم اگه دیشب نفسم دیگه بالا نمیومد چی میشد...

بماند ک ب چیزای خیلی خوبی نرسیدم اما همینقدر ک هزار تا کار نکرده دارم ...کلی آرزوی برآورده نشده...

کلی حرفایِ نزده ...اون لحظه ای ک هردفعه یادش میفتم سرمو بالا میارم و از ته قلبم میگم خدایا توروخدا

بشه... همینا ینی هنو وقتش نشده...نمیخوام شعار بدم اما قدر همو بدونیم ی کوچولو بیشتر :)
دیدگاه ها (۷)

زیبای کوچک فریبکار

My lovely neighbor part : ۷۳

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

*💜 یه آرمی تو رستورانی که کار می‌کنه، به‌طور اتفاقی تهیونگ ر...

مافیای من

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

پارت : 19 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*یک ساعت بعد، استادیوم تقر...

**پارت ۲۸**دست‌های قوی و گرمش دورِ مچ‌هام حلقه زده بود، اما ...

بفرست برای اونی که باید: 💌بهت قول میدم که تو هر شرایطی کنارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط