Daddy Jimin and Nurse Zabel
Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part 1
ساعت ۷ صبح بود. جیمین با ماسک خواب ابریشمیاش روی تخت غلت زد. دیشب تا دیر وقت تمرین داشت و حالا فقط دلش میخواست مثل یک کوالا بخوابد. اما یک صدای عجیب، مثل «وهااااا... وهااااا»، روی مخش پیادهروی میکرد.
جیمین با چشمهای نیمهباز زمزمه کرد: «یونگی هیونگ... باز داری با کیبوردت صدای گربه درمیاری؟ بگیر بخواب...»
صدای گریه بلندتر شد. جیمین با گیجی نشست. یونگی که اینجا نبود! او در آپارتمان شخصیاش بود. با پاهای لرزان سمت در رفت و در حالی که فکر میکرد شاید ساشا (گربه همسایه) پشت در است، در را باز کرد.
اما به جای گربه، یک سبد حصیری دید. داخل سبد، موجودی شبیه به یک نانوایی کوچک (از بس تپلو بود) با لپهای قرمز نشسته بود و با تمام قدرت ریهاش جیغ میزد.
جیمین خشکش زد. چند بار پلک زد.
«من هنوز خوابم... آره... این یه دوربین مخفیه؟ جیکی؟ تویی؟»
او دور و برش را نگاه کرد، اما راهرو خالی بود. فقط یک نامه کوچک روی سینه نوزاد بود: «لطفاً مراقبش باش، اون جیمین رو دوست داره!»
جیمین جیغی بنفش کشید و به عقب پرید: «بچههااااااا! بدبخت شدم! بیاین که برام دم در تدارکات چیدن!»
نیم ساعت بعد، تمام اعضا با لباس خواب و موهای ژولیده دور سبد در پذیرایی جیمین جمع شده بودند.
جین با ملاقه آشپزخانه به نوزاد اشاره کرد: «جیمین... اعتراف کن... این شبیه کیه؟ اون فرم لبها... نکنه...»
جیمین با وحشت گفت: «هیونگ! به خدا من حتی یادم نمیاد آخرین بار کی تنهایی رفتم بیرون! این بچه از کجا اومد؟»
نامجون عینکاش را صاف کرد: «طبق تئوریهای من، این یک مسئولیت بزرگه. جیمین، تو باید به پلیس زنگ بزنی.»
تهیونگ که داشت با انگشت شصت نوزاد بازی میکرد، گفت: «ولی نگاه کن چقدر نازه! جیمین، ببین چطوری داره بهت نگاه میکنه... انگار میخواد بهت بگه بابا!»
جیمین نزدیک بود غش کند: «بابا؟ من خودم هنوز باید برای بیدار شدن به مامانم زنگ بزنم!»
در همین لحظه، زنگ در دوباره خورد. جیمین با امیدواری گفت: «حتماً مامانشه که پشیمون شده!»
در را باز کرد، اما به جای یک مادر گریان، دختری را دید با هودی گشاد، کولهپشتی یکطرفه و یک لیوان قهوه بزرگ در دست که با بیحوصلگی به گوشیاش نگاه میکرد.
Part 1
ساعت ۷ صبح بود. جیمین با ماسک خواب ابریشمیاش روی تخت غلت زد. دیشب تا دیر وقت تمرین داشت و حالا فقط دلش میخواست مثل یک کوالا بخوابد. اما یک صدای عجیب، مثل «وهااااا... وهااااا»، روی مخش پیادهروی میکرد.
جیمین با چشمهای نیمهباز زمزمه کرد: «یونگی هیونگ... باز داری با کیبوردت صدای گربه درمیاری؟ بگیر بخواب...»
صدای گریه بلندتر شد. جیمین با گیجی نشست. یونگی که اینجا نبود! او در آپارتمان شخصیاش بود. با پاهای لرزان سمت در رفت و در حالی که فکر میکرد شاید ساشا (گربه همسایه) پشت در است، در را باز کرد.
اما به جای گربه، یک سبد حصیری دید. داخل سبد، موجودی شبیه به یک نانوایی کوچک (از بس تپلو بود) با لپهای قرمز نشسته بود و با تمام قدرت ریهاش جیغ میزد.
جیمین خشکش زد. چند بار پلک زد.
«من هنوز خوابم... آره... این یه دوربین مخفیه؟ جیکی؟ تویی؟»
او دور و برش را نگاه کرد، اما راهرو خالی بود. فقط یک نامه کوچک روی سینه نوزاد بود: «لطفاً مراقبش باش، اون جیمین رو دوست داره!»
جیمین جیغی بنفش کشید و به عقب پرید: «بچههااااااا! بدبخت شدم! بیاین که برام دم در تدارکات چیدن!»
نیم ساعت بعد، تمام اعضا با لباس خواب و موهای ژولیده دور سبد در پذیرایی جیمین جمع شده بودند.
جین با ملاقه آشپزخانه به نوزاد اشاره کرد: «جیمین... اعتراف کن... این شبیه کیه؟ اون فرم لبها... نکنه...»
جیمین با وحشت گفت: «هیونگ! به خدا من حتی یادم نمیاد آخرین بار کی تنهایی رفتم بیرون! این بچه از کجا اومد؟»
نامجون عینکاش را صاف کرد: «طبق تئوریهای من، این یک مسئولیت بزرگه. جیمین، تو باید به پلیس زنگ بزنی.»
تهیونگ که داشت با انگشت شصت نوزاد بازی میکرد، گفت: «ولی نگاه کن چقدر نازه! جیمین، ببین چطوری داره بهت نگاه میکنه... انگار میخواد بهت بگه بابا!»
جیمین نزدیک بود غش کند: «بابا؟ من خودم هنوز باید برای بیدار شدن به مامانم زنگ بزنم!»
در همین لحظه، زنگ در دوباره خورد. جیمین با امیدواری گفت: «حتماً مامانشه که پشیمون شده!»
در را باز کرد، اما به جای یک مادر گریان، دختری را دید با هودی گشاد، کولهپشتی یکطرفه و یک لیوان قهوه بزرگ در دست که با بیحوصلگی به گوشیاش نگاه میکرد.
- ۴.۱k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط