{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این مرداب تنهایی ، و نافهمی آدمها،

در این مرداب تنهایی ، و نافهمی آدمها،
هزاران سال ،
چون غربت نشین کوی لیلی ،
مات و حیران ،
در پی رویای گنگی ،
سر به زیر افکنده بودم ،
شعر می گفتم....
دلم تنگ نگاهی بود و من ،
هرگز نمی دانستم از دنیا ،
چه می خواهم....؟!

زمستان در بهار عمر من ،
طرح خوش نوروز را ،
ویرانه می کرد و خزان ،
مهمانِ باغ لحظه های سرنوشتم بود ،
تا یک شب...
تو ناگه چون پَری ،
از عمق یک خواب آمدی بیرون ،
و از آن لحظه دانستم خدا ،
شاید هنوز از نسل آدم رو نتابیده!
و گویا معجزه ،
در قرن ما هم می شود پیدا شود ،
ایمان اگر باشد.... !
به دنیا آمدم بار دگر ،
چون جام نیلوفر ،
میان دشت مردابی.....
تماشا دارد آن عشقی ،
که مجنون در پی لیلای خود ،
از شعر می آید....!
مرا بوسیدی و ،
شب در محال باورم گم شد ،
بهار آمد ....
تو ضرباهنگ سازت ،
کوک با آوای مستان است ،
دلبر جان شیرینم...!

من از لرزیدن دستانِ خود ،
در هُرمِ آغوشت ،
و آن عمق نگاهِ ناب چشمانِ تو فهمیدم
که هیچستان ،
همان ایّام عمر آدمیزاد است اگر ،
بی عشق سر گردد... !
از کانال من در تلگرام بازدید بفرمائید*
https://t.me/monlightyy/AAAAADwlabGn5JpFx5ds8A
دیدگاه ها (۳)

دوره گردی میخواند:"بی تو مهتاب شبی باز از آن ...

چشم هایت نیلوفری ست رُسته در تالابِ خیالهای بارانی ام و دسته...

من ضعیف نیستم ،،،،فقط تو نقطه ضعف منی ...تو را برای شبی عاشق...

مهتاب منامشبکجای این جهانیکه من اینگونهآشفته و حزینمپنجه در ...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

نمیبخشمت p.7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط