بابام پريروز داشت خاطره تعريف ميکرد ؛
بابام پريروز داشت خاطره تعريف ميکرد ؛
وقتي که من رفتم با مادرتون عقد کردم شب که اومديم خونه،
دختراي همسايه ها با سنگ شيشه خونمونو شکستن…
بابام :|
مامانم ::|
الان دقيقا ۳ روزه نه شام داريم نه ناهار نه صبحانه، بدبختيم به خداااااا
وقتي که من رفتم با مادرتون عقد کردم شب که اومديم خونه،
دختراي همسايه ها با سنگ شيشه خونمونو شکستن…
بابام :|
مامانم ::|
الان دقيقا ۳ روزه نه شام داريم نه ناهار نه صبحانه، بدبختيم به خداااااا
- ۱۳۳
- ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط