{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان : ماهِ لورنزو 🌙🥀

اسم رمان : ماهِ لورنزو 🌙🥀

درخواستی .

ژانر : مافیایی ، دارک رومنس .

لورنزو دی لاروسا : ۳۵ ساله - ملیت ایتالیا - اقامت در کره - مو مشکی چشم مشکی - شخصیت سرد - خوش قیافه - قد بلند - مافیا - بادیگارد برا پوشش هویت اصلی

کیم لورا : ۲۲ ساله - ملیت کره - اقامت در کره - مو مشکی چشم مشکی - شخصیت بامزه خنگ خندون- چهره کیوت - قد نسبتا کوتاه - آیدل



ماهِ لورنزو 🌙🥀

پارت 1

لورا

لعنت به کمپانی و قوانین مزخرفش ، امیدوارم یه روز همش گور به گور بشن !
سریع به رانندم زنگ زدم که دو دقیقه ای اومد . سوار شدم که حرکت کرد .
عصبی گوشیم رو در آوردم و مونا زنگ زدم ... جواب نداد تخم سگ !
بغض کردم و سرم رو به شیشه چسبوندم ... آخه چرا ... چرا من باید این بلا سرم بیاد ...
نمی فهمم چی شد که صدای بوق ماشینی اومد و بعد سیاهی .
_
چشم هام باز کردم و یکم دور و بر رو نگاه کردم فهمیدم تو اتاقمم ولی بهم سرم وصل کرده بودن . چه اتفاقی افتاد ؟
یکی در زد .
ضعیف گفتم : بفرمایید
راننده شخصیم و یه مرد که نمی‌شناختم وارد شدند .
راننده همون موقع شروع کرد به معذرت خواهی که گیج گفتم : چی شده مگه
شوکه شد و لب زد : تصادف کردیم خانم ... با ایشون .
و به مرد کنارش اشاره زد که بعد تحلیل کردن موقعیت عصبی بلند شدم که سرم گیج رفت ولی مقاومت کردم و داد زدم : یعنی غریبه رو راه دادید تو خونه من؟!
راننده دستپاچه شد . عجیب بود بدون اجازه من هیچ خری رو وارد نمی کردند .
مرد اومد جلو و گفت : متاسفم من اسرار کردم .
عصبی بلند شدم : یعنی اگه هر کی اسرار کنه باید راش بدی داخل ؟ اره؟
راننده خواست چیزی بگه که مرده بهش اشاره زد بره .
راننده اومد بره عصبی گفتم : هوی کجا میری دستورات غریبه رو اطاعت میکنی؟
راننده اون وسط گیر افتاده بود و می‌لرزید که کلافه گفتم : برو یه چی کوفت کن رنگت پریده .
اونم از خدا خواسته رفت .
مرده اومد جلو و گفت : رفتارت با اون چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داره لورا
عصبی گفتم : چی میگی اسم منو از کجا میدونی
شوکه و خندون گفت : کیه که اسمت ندونه . خودتم میدونی چی میگم . طوری که رو استیج و فیلم ها رفتار میکنی کجا تا ...
نذاشتم ادامه بده و گفتم : اونجا رو استیج کسی نبود اعصابم بهم بریزه .
خب البته که منو میشناسه ولی اگه قصدش قتلی چیزی باشه چی؟
بهش گفتم : چی می خوای ؟ خسارت تصادف رو بهت میدم فقط برو .
یه قدم عقب رفت و ادای احترام کرد که چشام چهار تا شد و گفت : نه این چه حرفیه مشکل از ترمز من بود کار نمی‌کرد باعث شد تصادف کنید من خودم خسارت رو پرداخت کردم .
با احتیاط گفتم : خب ..؟
گفت : راستش داشتم میومدم برا استخدام بادیگارد .
منتظر موندم ادامه خرفش رو بگه که هیچی نگفت خوب من چه . می خوای بری استخدام شی که چی خو برو الان چی بگم ها
هیچی نگفتم که خندون گفت : برا شما
چشام چهار تا شد . جانمم؟ چه گوه ها . من خودم بادیگارد دارم .
گفتم : ن_
پرید وسط حرفم و گفت : موقتیه ، لطفا.
الان چرا از من التماس میکنه . وا . باید بره پیش یکی دیگه چه میدونم پیش کسی که بادیگارد استخدام میکنه اونجا استخدام شه من اصلا حق انتخاب ندارم این چشه .
گفتم : خب برو استخدام کن خودتو وا
گفت : پس مشکلی ندارین من جز بادیگارد هاتون باشم
کلافه گفتم : نه دیگه حالا برو برو برووووو
اومد جلو که ترسیده رفتم عقب ...
گفت : از من می‌ترسید خانم؟ من بادیگاردتونم ترس ندارم که . چشم الانم میرم فرم رو پر کنم رسمی بادیگارتون بشم .
جاننننن . چی شد اینقدر رسمی شد یهو .
بعد ادای احترامی کرد و رفت .
همون موقع گوشیم زنگ خورد . برداشتمش کلمه مونا خره رو رو صفحه گوشیم دیدم . جواب دادم گفتم : الو ؟ چته
گفت : زهر مار مثلا تو زنگ زده بودیا
اهاااا تازه یادم اومد ... ولی با یادآوری اتفاقات باز بغض کردم و گفتم : مونا
مونا که از لحنم فهمیده بود چیزی شده گفت : همون جا صبر کن الان میام آبجی.
بعد زرتی قطع کرد .
گوشی رو کنار گذاشتم و سرم رو در آوردم و گوشه ای انداختم .
لباسام عوض کردم .

اگه خوشتون اومد ادامش بدم .❤️✨️
دیدگاه ها (۰)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۳ *سانیار*در رو با یه ضرب باز کرد...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۴خندیدم و دستمو سمت موهاش بر...

ستاره ی من(پارت۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط