یک شبی شیخی به رویِ منبرش آویخت گفت
یک شبی شیخی به رویِ منبرش آویخت گفت
هر کجا طفلی بشاشد..دور باید ریخت گفت
درمیانِ ...جمعیت هم همسرش هی می شنید
رفت خانهِ بی امان طفلش به رویِ فرش رید
با عمل حرف و حدیث شوهرش را جور کرد
قالیِ کاشانیش را از درِ خود دور کرد
آمد از منبر به سویِ خانه دیدش فرش نیست
گفت ای زن پس چرا اینجا نشان از عرش نیست
گفت من امشب حدیثت را به جا آورده ام
یک نَمد را جای فرشت زیر پا آورده ام
تا که دیدم طفل معصومت به رویِ فرش رید
با خودم گفتم که باید سوی فتوایت خزید
بر سرش زد گفت ای زن این برایِ خلق بود
رفت بر چشمان ما از دست تو این خاک و دود
سرگشته
هر کجا طفلی بشاشد..دور باید ریخت گفت
درمیانِ ...جمعیت هم همسرش هی می شنید
رفت خانهِ بی امان طفلش به رویِ فرش رید
با عمل حرف و حدیث شوهرش را جور کرد
قالیِ کاشانیش را از درِ خود دور کرد
آمد از منبر به سویِ خانه دیدش فرش نیست
گفت ای زن پس چرا اینجا نشان از عرش نیست
گفت من امشب حدیثت را به جا آورده ام
یک نَمد را جای فرشت زیر پا آورده ام
تا که دیدم طفل معصومت به رویِ فرش رید
با خودم گفتم که باید سوی فتوایت خزید
بر سرش زد گفت ای زن این برایِ خلق بود
رفت بر چشمان ما از دست تو این خاک و دود
سرگشته
- ۸۷۷
- ۰۱ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط