{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
با تو نه برایِ من غروری ماند
نه حواسی
نه دلی 
با تو هرچقدر هم که پا در کفشِ رفتن می کنم
باز هم نمی روم
با تو هرچه حواسم را جایی دور پرت می کنم
خودم را حتی راهی ِ جاده می کنم و دور می شوم
باز هم به دنبالِ تو در چشمانِ هر غریبه ای می گردم
بی تو دلم تنگ می شود
آنقدر تنگ که می ترسم راهِ نفس بر من ببندد
با تو هرچه سراغِ غرورم را می گیرم
صدایش را نمی شنوم
تو مرا
از همیشه تنها تر کرده ای 
آنقدر تنها
که برایِ خودم را دیدن هم
باید پناه بیاورم به چشمانِ تـو
که نیست
که نمی بیند مــــــــرا



شب بخیر مهربونا
دیدگاه ها (۲۲)

دوباره غصه نان را به سفره آوردندکسی به آنچه در آینده است خوش...

آخر، آب و گِلش کنار نیامددریا با ساحلش کنار نیامد برکه دلش ر...

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌...

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که...

❤️💔❤️تو مرا آزردی، که خودم کوچ کنم از شهرت،تو خیالت راحت، می...

¹⁴⁰⁵'⁰⁴'¹⁹¹⁴ : ¹⁰part ².اما کلکی هست که همیشه اجرایَش می‌کنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط