{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«آنجا که رز های وحشی میرویند»

«آنجا که رز های وحشی میرویند»

"Where the wild roses grow"

پارت3

ناپل، تابستانِ ۱۹۴۳

خورشیدِ ناپل، که در تابستانِ جنگ‌زده‌ی ایتالیا می‌تابید، دیگر گرمایِ مطبوعِ گذشته را نداشت؛ بلکه داغیِ سوزاننده‌ای بود که رویِ پوستِ شهر سنگینی می‌کرد. روزها در کوچه‌هایِ باریک و پُر از سکوتِ ناپل، تنها صدایِ قدم‌هایِ تهیونگ و گاهی صدایِ دورِ آژیرِ خطر شنیده می‌شد. اما در خانه‌ی کوچکِ جونگکوک، در میانِ بویِ عطرِ گل‌هایِ رز و مریم، دنیایِ دیگری در جریان بود. دنیایی که روز به روز، بیش از پیش، تاریک و تنگ‌تر می‌شد.

جونگکوک، حالا دیگر حتی یک لحظه هم نمی‌توانست تهیونگ را از دیدِ خود خارج کند. آن نگاه‌هایِ گاه‌به‌گاهِ دیگران به تهیونگ، برایش مثلِ نیشِ عقرب بود. او دیگر به «دوستت دارم» اکتفا نمی‌کرد؛ نیاز داشت این عشق را با **چنگ و دندان** حفظ کند.

«کجا بودی تا الان؟» صدای جونگکوک، برخلافِ همیشه، لحنی تند و تیز داشت. او در آشپزخانه‌ی کوچکشان ایستاده بود، دستانش که هنوز بویِ خاکِ گُل می‌داد، با خشونتِ ناخوشایندی، حوله‌ای را مچاله می‌کرد.

تهیونگ که تازه از خریدِ چند قلم جنسِ ضروری برگشته بود، با تعجب پرسید: «همین الان رفتم خریدم، جونگکوک. فقط نیم ساعت طول کشید. چی شده؟»

جونگکوک به سمتش برگشت. چشمانِ تیره‌اش، که روزی مملو از عشق و آرامش بود، حالا مثلِ دو گویِ آتشین، در حالِ سوختن بود. «نیم ساعت؟ من فکر کردم دیگه گم شدی!»

«گم شدم؟ جونگکوک، من فقط رفتم خرید. مگه قرار نبود عصر با هم بریم کنار رودخونه؟» تهیونگ سعی کرد آرامش را حفظ کند، اما موجِ نگرانی از چهره‌ی جونگکوک، او را نیز به هم می‌ریخت.

«رودخونه؟ با کی؟» جونگکوک جلو آمد و صورتِ تهیونگ را با دو دست گرفت. نه با نوازش، بلکه با فشاری که انگشتانش رویِ گونه‌هایِ تهیونگ باقی می‌گذاشت. «تو وقتِ اضافه داری که بخوای با یکی دیگه، جایی بری؟ تو مالِ منی! فقط مالِ منی!»

تهیونگ به عقب هلش داد. «این حرفا چیه می‌زنی جونگکوک؟ من فقط مالِ توام! ولی نباید این‌جوری رفتار کنی. داری منو می‌ترسونی.»

«ترس؟» جونگکوک خندید. خنده‌ای عصبی و بی‌روح. «من نمی‌خوام بترسونمت، تهیونگ. من فقط… فقط نمی‌تونم تحمل کنم که یه نفر دیگه، حتی یه نگاهِ اضافی به تو بندازه. دنیا خیلی خطرناکه. آدما خیلی عوض می‌شن. من فقط می‌خوام ازت محافظت کنم.»

این «محافظت» بود که کم‌کم تبدیل به «زندانی کردن» می‌شد.

جونگکوک شروع کرد به بهانه‌تراشی برایِ ماندنِ تهیونگ در خانه. «امروز هوا خیلی گرمه، نرو بیرون.» «الان وقتِ خطره، بهتره بمونیم.» «من امروز حال ندارم، تو هم پیشم بمون.»

هر بار که تهیونگ اصرار می‌کرد، جونگکوک عصبانی‌تر می‌شد. عصبانیتش اما نه از جنسِ فریاد، بلکه از جنسِ سکوتِ سنگین و نگاه‌هایِ سرزنش‌آمیزی بود که روحِ تهیونگ را می‌خراشید. او شروع کرد به سانسور کردنِ نامه‌هایی که برایش می‌آمد، و حتی به پنهان کردنِ گل‌هایی که از بازار برایش می‌آوردند؛ انگار که حتی رنگِ گل‌ها هم متعلق به او نبود.
دیدگاه ها (۱)

«آنجا که رز‌های وحشی میرویند» "Where the wild roses grow"...

«آنجا که رز‌های وحشی میرویند»"Where the wild roses grow"پارت...

تو مال منی...p4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط